🍁 #خاطره
✍هر وقت حمیـد آقا از #هیئت برمےگشت من و مادرش مےگفتیم ڪمتر سیـــــنه بزن...سیـــــنه ات درد میگیره...
🍁ولی به مامانش لبخند میزد و مےگفت آخه مامان سینه زنی خیلی خـوبـه...
🍁بعد ڪه مےرفتیم منزل به من مےگفتن شمـا نگـو سینــه نـــــزن!!!من بهـت قــول میدم این سینه ڪه براے اباعبدالله سینه زده روی آتیش جهنم رو نمیبینه.
🍁بعد شهـادت وقتی رفتم #معــراج_شهـدا... تعجب ڪردم..
🍁آقا حمید دسـت ها و پـاهـاش و شکمـش و سمت چپ صـورتـش پر بود از ترکـــــش های ریز و درشت ڪه باعث شده بود به شهادت برسه مثل حضرت عباس ع...
🍁ولی تنهـا جایی که سالم بود #سینـــه_اش بود!!!!وقتی دیدم یـاد حـرفـش افتادم...دستم رو روی سینه اش گذاشتم ببینم قلبش میزنه ،،، ولی💔
🍁قفسه سینه اش سالم سالم بود، در حالی ڪه ڪل بدنش دچار جـراحـت هاے شدید بود...اربـا اربـا بود
#شهیدمدافع_حرم
#حمید_سیاهکالی_مرادی💐
ـ•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•ـ
"شهــ گمنام ــیـد"
📖متن کوتاهی از کتاب " یادت باشد " ، روایت زندگی شهید مدافع حرم " حمید سیاهکلی مرادی " از زبان همسرش
🏘 ایشان برای اجارهی خانهی مشترک، مقداری پول داشت؛ خانهی بزرگ و نوسازی در منطقهی خوبی از شهر پیدا کردیم.
وقتی پسندیدیم و از خانه خارج شدیم، گوشی آقا حمید زنگ خورد. وقتی تلفنشان تمام شد، گفت «یکی از دوستانم دنبال خانه است و پولش کافی نیست.
قبول میکنی مقداری از پولمان را به آنها بدهیم؟» قبول کردم و نصف پول پیش خانهمان را به آنها دادیم.
نهایتاً یک خانهی ۴۰ متری و قدیمی را در محلهای پایین شهر اجاره کردیم. سال بعد که به طبقهی بالای همان خانه نقل مکان کردیم، از سقفش آب وارد خانه میشد...
اگرچه رفاه و آسایش دنیاییمان در آن خانه کم بود، اما آرامش و ایمانی که از نگاه خدا و امام زمان (عج) نصیبمان میشد، بسیار دلچسب بود. حقوق اندک آقا حمید برکت زیادی داشت.
من در آن خانهی ۴۰ متری، بهشدت خوشبخت بودم.
شهید مدافع حرم
#حمید_سیاهکالی_مرادی
#صلوات
"شهــ گمنام ــیـد"