حالا که فروردین به اندازه کافی بهار را کش میدهد، کاش اول اردیبهشت بخوابیم تا آخر خرداد...!
و خورشید اول تیر، با نوازشِ پلکهایمان به نور، انقدر روز را معطّل کند که بیدار شویم...
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
سینهام آتش گرفت از داغ هجران نجف
مستِ مستم میرم نجف...
رفاقت،
پیوندِ عجیبی تو نوعِ بشره؛
دستِ رفیق به راحتی میتونه معجزه رقم بزنه، این اعتقاد منه.
میدونم اگه قرار بود یه جسم آسمونی باشی، یه ستاره جوون میشدی میلیونها بار درخشانتر از خورشید...
اما آدمیزادی، و از جنس خاک!
انگار خدا تو رو سر صبر و با حوصله آفریده، اول یه مشت خاک از دشت لوت برداشته، از یه جایی نزدیک کرمان، که گرم باشی و جسور،
بعد یه کم از خاکِ هرمز، که رنگ به دنیا بپاشی،
بقیهشم از شالیزارهای حاصلخیز مازندران...
تهش هم بذر عشق کاشته تهِ وجودت، تا از چشمات محبت بباره...
باور نمیکنی؟ نگاه کن، روی موهات پر از بابونهست...
...
شاید اگه ببینمت
از قول چاوشی بگم:
«زل بزن به شاهکارت،
به منی که رو به روته...»
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
احساس آدمها رو حد نزنید.
رنجِ آدمها رو حد نزنید.
بارون باریده، ابرهای سیاه تمومِ آسمون رو پوشوندن، برقا رفته، من روی بلندیام، افق غربی آسمون بازه، سیاهی ابرا تا نزدیکیهای زمین کشیده شده، تنها روشنی لحظه، قرصِ گردِ نارنجی خورشید و اطرافشه که میشه راحت بهش زل زد.
همزمان با صدای آرومی که نجوا میکنه:«ببار بارون، از طاق آسمون...»، خورشید هم رفت.
رو به غروب/ ۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
پ.ن: دوربین گوشیم خرابه، مجبورم لحظههارو برای ماندگار شدن بنویسم.
✍🏻
شاید
ما را سپردهاند به رود،
که اینقدر متلاطمیم!
•|🌌|• @bidelijat
خیلی وقتها دلم میخواهد مرا بکارند توی باغچه، پای درخت سیب، اگر نشد بگذارندم بالای طاقچه، یا قابم کنند بکوبند روی دیوار.
گهگاهی یکی آبم دهد، یا خاکِ رویم را پاک کند، شاید رهگذری هم گذشت و نگاهم کرد.
اما خب،
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود...
#خانهبهدوش
✍🏻
انگار همه زمانسنج های دنیا رو ثانیه های آخر ایستادن،
وقت زیادی نمونده و توقف، قبل از پایان داره تموممون میکنه...!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
مثل #عشق_سالهای_وبا
نه تب دارم و نه درد، ولی تمایل شدیدی به مردن دارم.
•|🌌|• @bidelijat