eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
انتهای غربی‌ترین خیابون سینه‌م، درست جلوی استخون کتفم، یه انبار سنگی ساختم از جنس مرمر سفید با تزئین
انبارِ مرمرین سینه‌ام تا سقف پر شده و ریشه‌های سبزِ چرک‌آلودش تا سرِانگشتانم رسیده‌اند؛ حالا به هر قدم، توی پستی‌ بلندی‌های راه، زمین سهمی از من می‌گیرد و عقیق‌های سرخ‌ تزئینی‌ام فرو می‌ریزند، مطمئنم دوتایش توی جاده قم ریخت، گمانم یکی را هم در اراک جا گذاشتم و احتمالا چندتایی هم لابه‌لای کوه‌های کرمانشاه بیفتند. من صبر می‌کنم... کاش آخر این مسیر تمامم آوار شود؛ بعد همان هیچِ مانده را می‌گذارم روی میز معامله، همه را می‌دهم، به جایش درّ نجف می‌گیرم... این ریشه‌ تیره، تا شاخه نزده‌، باید هرس شود.
درست زمانی که زمین خورشید را می‌بلعید، همان لحظه‌های تاریک، سنگین و خاموش غروب، باران گرفت، سیلابی از روشنی در تاریکی شب... وقتی شدید شد، رعد و برق در شیپور بیداری دمید و مقابل‌مان را روشن کرد... هرچند که مسیرمان از تاریکی گذشته اما حالا رو به نوریم، سیاهی‌هایی در راه مقصدی که روشن است.
هنوز دانه‌های نورِ باران به شیشه می‌خورند؛ انگار تویی که در می‌زنی، ما بیخود خیال می‌کنیم که در مسیریم! تویی که می‌آیی...
نمی‌دانم چقدر از مسیر مانده، اما مطمئنم که از ایلام گذشته‌ایم، به گمانم خیلی نمانده تا مرز. جاده‌های اینجا لامپ ندارند، فقط هرجا چراغ ماشین می‌تابد روشن است، و من دعا کردم دنیایم هم همین شود! بسپار همه‌ جهانم را به تاریکی، بگذار چشم‌هایم تنها تو را ببینند، بگذار بمانم در راهی که رو به توست...
در آستانه عبور، باد سرد بود، خاک آرام، سایه‌های حرکت روی زمین افتاده‌ بودند، هرچه چشم بود، خیره مانده بودند به انتظار، به پاسخ یک دعوت، ایستاده‌ بودیم بین آنچه پشت سر گذاشته‌ایم و آنچه پیش رو داریم. مرز، نه دیواری بلند، نه مانعی سنگین، مرز، گذشتن است. ما؟ رد شدیم! من؟ کاش بگذرم...
اینجا... اینجا که هنوز نرسیده‌ایم، فرفره‌ها از ما بی‌قرارترند، انقدر چرخیده‌اند که از نفس‌ افتاده‌اند، ما؟ هنوز در راهیم... اما فرفره ها انگار زودتر رسیده‌اند، گمانم آنها فهمیده‌اند که اگر مقصد تویی، راه، بی‌معنی‌ست... مطمئنم که فرفره‌ها تو را دیده‌اند، ببین، دور تو می‌گردند...
راه راه آهــ کش‌ آمده است مسیر... خسته‌‌ایم، ما را قبول کن، با خاک روی دامن‌مان...
لحظه‌ها به انتظار دیدار طی می‌شوند... آشفته بازاری‌ست مغزِ من، مثل جریان باد در مسیر حرکت، پر از تصاویری که می‌چرخند، و بی‌دفاع در برابر هجوم واژه‌هایی که عبور می‌کنند... ولی من دهان بسته‌ام به صبر! که وقتی رسیدم، به اندازه روزهای دلتنگی، به جای همه حرف‌های نگفته، قد تمامِ غصه‌های در دل مانده، از حرمت بوسه بردارم... شاید چند تایی هم اضافه تر، برای روزهای مبادا. و احتمالا یک‌عالمه هم برای سوغاتی!
اولین بوسه را از مقام ابراهیم علیه‌السلام امانت گرفتم هم‌آن که کعبه را بنا کرد تا زادگاه تو باشد...
و بالاخره سلام.‌.. سلام آقاجان سلام آقایِ حضرت زهرا «سلام الله علیها...»
من که تا رسیدم دویدم، می‌خواستم بغلم کنی! اما درست مقابل باب القبله، دمِ ظهر، زیر تیغ آفتاب، آنجا که نگاهم در چشمانت گره خورد، عرق شرم ریختم، مگر لحظه‌ای جز در آغوشت بوده‌ام؟ تو نزدیکی همیشه... این منم که دورم! نگهم دار... بگذار این فرفره در مدار تو بچرخد.
چرخش، ضربانی از حرکت، از بی‌قراری، و از رسیدن... فرفره ها، حالا دیگر به نوازش بادِ نجف، -همانکه که گنبد را بوسیده-، آرام گرفته‌اند، مثل من، مثل همه...