تو مدت سفر، یه کتاب همراهم بود و حواسم جمع که هرجا رفتم، یه جرعه ازش بخونم!
فصل اولش تو کربلا شروع شد و آخریش رو رسیدم خونه؛
از اون موقع دلم میخواد دربارهاش حرف بزنم، زیاد هم فکر کردم، اما مطمئنم هرچی بگم درنهایت توصیف ناقصی خواهد بود!
ولی شک ندارم، دونههای سبزی که نجف تو وجودم کاشت -وجودی که مشهد، خراب و خاکش کرده بود- از «باده توحید در کربلای عشق» نوشیدن که جوونه زدن...
حالا موقع دعا پیاله بزرگتر آرزو میکنم و جرئتِ بیشتر نوشیدن برای تلو خوردن و تو آغوش خودش افتادن...(:
#خانهبهدوش
اگه کتاب رو خواستید، از اینجا میشه خرید.
اگه کسی هم امانت خواست بیاد پیوی،
پ.ن نسخهای که دست بنده است، زیارت رفته(:
خیلی دوست داشتم آشوبی که تو اتاق به پا کردم رو نشونتون بدم اما دوربین گوشیم خرابه!
علیالحساب همینقدر بگم که شبهای اردیبهشت انقدری سخت میگذره که زورش به تلاطمِ شلوغیهای آخر سالِ اسفند و غرهای وقتِ خونه تکونیِ مادر بچربه و مجبورم کنه کل قفسههارو خالی کنم تا به بهونه مرتب کردن کتابا، حواسم پرت شه؛
این وسط یه چیز جالب پیدا کردم، کتابهای نگارش دهم و یازدهم تجربی(:
حالا شما احتمالا حوصلهتون نشه، اما به هرحال تصمیم گرفتم بعضی از انشاهای ۶،۷ سال پیش رو اینجا بذارم؛
ظاهراً اون منی که تو سال ۹۸ جامونده، آدمِ جالبی بوده!
#خانهبهدوش
✍🏻
#کاش
میدانستم چند صفحه دستخط باید دور بریزم تا آنهمه دفتر که به جوهر خاطره در مغزم سیاهاند تمام شوند!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خیلی دوست داشتم آشوبی که تو اتاق به پا کردم رو نشونتون بدم اما دوربین گوشیم خرابه! علیالحساب همینق
✍🏻
#نوشته_بودم
از مجموعه انشاهای دبیرستان #۱
(این آخرین نوشتهامه-بدون تغییر و ویرایش-
بعدش کرونا اومد و تعطیل شدیم.)
«خورشید غروب کرد و برف بند آمد. آدمبرفی، روی پشتبام تنها بود که صدای هوهوی باد آمد.
باد دور آدمبرفی چرخید و شالگردنش را رقصاند. صدای گفتوگویشان در شهر پیچید، باد گفت:«فقط یک شال پوشیدی، سردت نیست؟»
آدمبرفی گفت:«من سردم نمیشه، چون که دل دارم.»
_ اگه دل داری پس چرا آدم نیستی؟
+ من برفیام اما دلم یخ نزده، ولی دلِ آدمها از جنس یخه، ببین چجوری خودشون رو پوشوندن، هوا که سرد نیست، دلشون سرده...
_ آدمها رو ول کن، میای با من بریم؟
+ نمیتونم باهات بیام، من بلد نیستم مثل تو پرواز کنم.
_ اینجا بین آدما، یه وقت قلبت یخ نزنه، آدم نشی!
+ باشه قول میدم مواظب دلم باشم، اما تو دیگه نیا پیش من...
خورشید طلوع کرد و تابید؛
چک چک، صدای ریختن قطرههای آدمبرفی از ناودان بود که میان هیاهوی شهر گم شد، فقط شالگردنش ماند، که باد، آنرا به یادگار برد.»
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تو مدت سفر، یه کتاب همراهم بود و حواسم جمع که هرجا رفتم، یه جرعه ازش بخونم! فصل اولش تو کربلا شروع ش
✍🏻
#پیام_ناشناس
- چرا مشهد خراب و خاکش کرده بود؟
+ این یعنی لطف امام رضا «علیه السلام» شامل حالم شده بود که زمین وجودم آماده پذیرش اون بذرها باشه...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
در روح تو کدام گردباد زندانی بود که بارانیام پسندیدی؟
📚 #حال_ساده
✍🏻 #محمود_اکرامی
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
آخرشم خدا منو نمیبخشه که نبخشیدمت!
✍🏻
می #گفت:
«حتی اگه یه روز بخشیدمت، تو خودت رو بخاطر شبایی که من گذروندم، نبخش...»
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 صاد اولین پله «صعود» بود، و صدای فریادِ دهانِ به هم دوخته صبر! #الفبای_عشق •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ضاد
آخرین ضجهٔ «اعتراض» بود،
به اضطرابِ مرگ و ضررِ سکوت
در ضیافتِ ضرباتِ قضاوت!
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
رویاهامو به پوچ فروختم، هیچ خریدم،
شبیه چکشی که مجسمه رو
جلوی مجسمهساز خورد میکنه.
یا نویسندهای که برگههاشو باد میبره،
و باختم،
مثل خیاطی که هرچی دوخت پاره شد،
یا نقاشی که رو دفترش آب ریخت.
گذشتم،
مثل غذایی که آشپزش میریزه دور.
و حالا در سایه سکوت،
مثل نوازندهای که ساز کهنهاش تو دستش میشکنه،
در نزدیکترین نقطه به دورترین فاصله از خودم،
مثل باغبونی که گلهاشو لگدمال کردن
به هیچِ مانده از همهام
زل زدم.
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 و میخواهم بریزم اشکهای درد آلود غریبی را... •|🌌|• @bidelijat
من از یکشنبهها قصه زیاد دارم؛
یکشنبههایی که از دهمین روز دی شروع شد!
اونروزایی که خوب نه، اما یادمه؛ وقتی جفت پاهامونو محکم کرده بودیم تو یه کفش که هیئت هفتگی بگیریم و همون اول آقای عراقی آب پاکی رو ریخت رو دستمون که «شوخی نیست، کسی که ادعا میکنه میخوام علم حسین رو بلند کنم، دنیا بهش سخت میگیره!»؛
راست میگفت اما ما کوتاه نیومدیم و انقدر به شناس و ناشناس زنگ زدیم که کم مونده بود کارمندای مخابرات نمازخونه ادارهشون رو بدن بهمون!
اونروزا که از بس روی نقشه نقطه نشون کرده بودیم برا سر زدن که خیابونا گم شده بودن و انقدر به خیالِ پیدا کردن یه سقفی که دلش بخواد هر هفته مهمونی دخترونه به صرف اشک بگیره شهر رو کوچه به کوچه گز کردیم و به در بسته کوبیدیم تا بالاخره یکیش باز شد؛
اما یه روزِ یکشنبه بود که بعد از چشیدن شیرینی دو جلسه ازش، گفتن بیخیال! و دیگه نه التماس فایده داشت نه اشک و خواهش.
اون شب جمع کردم رفتم همون هیئتی که آقای عراقی میگفت عالم و آدم جلوش وایستادن که نشه ولی هر یکشنبه شب به پا بود، اونجا جلوتر از همه، رو به دیوار نشستم و نگات کردم و همشو انداختم گردن خودت چون تو نخواستی!
اونروز خبر نداشتم دی چه آشی برام پخته که قراره آتیش حوادث بهمن داغش کنه و شلوغیهای اسفند بخوردم بده،
و نمیدونم چجوری به بقیه خبر دادم اما یادمه وقتی حالمو پرسیدن گفتم: «میخواهم بریزم اشکهای درد آلود غریبی را...»
حالا هم هرچند که از آخرین یکشنبه اردیبهشت کزایی پارسال تا امروز از هیئت آقای عراقی بیخبرم، ولی دلم میخواد اشک بریزم، دنیا هنوزم سخت میگیره!...
#خانهبهدوش
چند روز پیش میخواستم یه چیزی برا خودم درست کنم که مرغ لازم داشت، —برا خودم که میگم از رو خودخواهی نیست، واسه اینه که خانواده معمولا چرندیاتی که من میپزم رو دوست ندارن—
مادر یه تیکه مرغ از فریزر درآورد، برید و نصفهشو گذاشت تو ظرفم با اینکه من همهشو لازم داشتم، بعد وقتی به تیکه مرغ تو دستش درحالی که دور میشد نگاه میکردم گفت: «بقیهاشو میدم به اون گربه که با بچههاش میاد رو پشت بوم همسایه...»
هیچی دیگه؛ حالا یادم اومد و یه لبخند عمیق نشست تو تمام اجزای وجودم که دلم خواست با شما قسمتش کنم...(:
#موقت
کلاس آشنایی با ارزشهای تربیتی دفاع مقدس داریم و یک نفر داره درباره فعالیتهای ضد ایرانی آمریکا حرف میزنه، اما ذهن من هزاران سال عقبتره و به جای فعالیتهای سیا موقع جنگ، پیش قصه حضرت موسیست! «علیه السلام»
ماجرایی که حاجآقا موقع نماز تعریف کرد، اما تا حالا منو کنار نیل نگه داشته، وسط همون بحبوحهای که یه لشکر دنبالشون بود و اگر میرسید، تیکه پارهشون میکرد؛ همون حین که پشت حضرت موسی «علیه السلام» آدمایی بودن که حتی سرِ خوردن آب از یه چشمه باهم به توافق نمیرسیدن و آتیش لرزون امیدشون تو تاریکی شب و سرمای ترس خاموش و گم شده بود؛ و موسی «علیه السلام» که تنها ایستاده رو به موجهای سهمگین، خروشان و وحشی نیل، نه مردد و هراسان، که محکم و مطمئن و میگه: «اِنَّ مَعِیَ رَبِّی»
وسط این هیاهو یه صدایی تو سرم میپیچه که حواسمو پرت میکنه، همون که پنج صبح شنبه تو ترافیک موقع گوش دادن روایت فتح شنیدم،
خبرنگاری که می پرسه: «خط شکنی؟»
و جواب پسرِ مشهدی غواصی که قراره شبِ عملیات با اروند سرشاخ شه و با خنده میگه: «با اجازهتون!»
نمیدونم ولی شاید اسم اونم موسی بود، که به نیروی یقین رود رو میشکافت...
#خانهبهدوش