بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - چرا دیگه ... کاری نمی کنید؟ + شاید دیگه «توفیق یار نیست» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- دیگه ... نیستی؟ چیشد یهو ول کردی و رفتی ...
+ با امید و آرزو ماندم که باشم
لیک از جور زمان رفتم که رفتم...
#عبدالمجید_حیاتی
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- دلت تنگ نشده؟!
نمیخوای برگردی؟
+ چشممان را بلندی طاق گرفته؛
حتی کلاهِ افتاده ارزش خم شدن ندارد!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خیلی دوست داشتم آشوبی که تو اتاق به پا کردم رو نشونتون بدم اما دوربین گوشیم خرابه! علیالحساب همینق
✍🏻
#نوشته_بودم
از مجموعه انشاهای دبیرستان #۲
(بدون تغییر و ویرایش، حتی در علائم نگارشی)
«حوالی آبان ماه، هوا سرد بود و باران میبارید، داشتم قدم میزدم که برگی روی شاخه درخت توجهم را جلب کرد، آن برگ از پاییز میترسید، چون درخت، قبلاً به او گفته بود:«پاییز که برسد، تو زشت میشوی و من تو را رها خواهم کرد.»
برگ به همین دلیل از پاییز میترسید، پاییز را دوست نداشت چون بیرحم بود، او را از عشقش یعنی درخت جدا میکرد.
باران بند آمد، چالهای از آب پایین پای درخت درست شده بود، نگاه برگ به آب افتاد، باورش نشد، این عکس او بود روی آب؟ رنگش پریده و زرد شده بود. گونههایش گل انداخته بودند. به سرخی میزدند. درخت گفته بود پاییز برسد، تو زشت میشوی و من تو را رها خواهم کرد. او زشت شده بود، این یعنی وقت جدایی رسیده،... بغض کرد و درخت را محکم در آغوش گرفت و گفت:«خواهش میکنم رهایم نکن، رها شوم میمیرم.»
درخت بیرحمانه خندید، بیرحمانهتر گفت:«زرد شدی، زشت شدی، رهایت نکنم من هم زشت میشوم.» قلب برگ شکست، زشت که بود، شکننده هم شد.
درخت دستش را رها کرد، برگ فریاد زد:«نه، نه من بدون تو میمیرم.» روی زمین افتاد، نگاهی به درخت انداخت. حال او خوب بود، انگار نه انگار برگ را از دست داده، بغض برگ ترکید. خِش خِش صدای شکستن بغض برگ بود زیر پایم.»
•|🌌|• @bidelijat