بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 ضاد آخرین ضجهٔ «اعتراض» بود، به اضطرابِ مرگ و ضررِ سکوت در ضیافتِ ضرباتِ قضاوت! #الفبای_عشق •|
✍🏻
در طالعِ طلاییِ طلیعه طلوع،
طا
طنینِ طوافِ خورشید در طاق آسمان،
طلب روشنی،
و طمانینه نور بود در طرد تاریکی،
وسطِ بحبوحه طغیان طوفانِ تاریک تردید...
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#برید_بگید_به_آدما!
که «من» دیگه نه چیزی براش و نه چیزی ازش مونده!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بقیه بیشتر سوختن... فرق من این بود که شعر بلد بودم!
✍🏻
#نوشته_بودم
«دلم میخواد به همه آدمهایی که میشناسم توصیه کنم که شعر نخونن، اگر میخونن حفظ نکنن و اگر حفظ کردن حداقل ننویسن!
دچار شدن به ادعای عشق، اصلاً شبیه امتحان واقعی و سختش توی جهان نیست!»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
تا دیروز لازم بودیم،
امروز زیادی!
#نیساننامه!
•|🌌|• @bidelijat
هی ما از زمین و آسمون بلاک میکنیم، باز با یه سرشماره جدید یکی پیداش میشه میگه سلام و زهرِمار!
اشکال نداره،
چه وسط رینگ! چه بیرون گود، شما دست و پا بزنید برای جمع کردن آدم به مدلهای مختلف که هیزم آتیشتون زیاد شه،
مام نگا میکنیم.
#فعلا_موقت
✍🏻
یه روز #قصه کسی رو مینویسم
که در مکثِ جهان، گوشهای از دلتنگی که نقطه به نقطه توی تنش تهی میشد، تنها ایستاد و مرد.
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 در طالعِ طلاییِ طلیعه طلوع، طا طنینِ طوافِ خورشید در طاق آسمان، طلب روشنی، و طمانینه نور بود در ط
✍🏻
ظا
مظلوم است و منتظر.
مثل سایهای که بر ظرافتِ ظهورِ نور افتاده،
ظاهری که عظمت احساسش را در ظلمتِ ظن دفن کرده،
و اعتمادی که در مظن اتهام است،
نظارهگرِ تظاهر باطل و منتظر اظهار حق.
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
در قصه ابراهیم علیهالسلام، ابراهیم به عشق، گذشت به راستی چه کسی به پذیرش اسماعیل فکر کرد؟ چه کسی ما
وقتی به قصه ابراهیمِ نبی فکر میکنم، به معجزه تسلیم میرسم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مادرها همه چیز را میفهمند، بعد دمنوش گل گاو زبون میارن(:
کار از دمنوش گذشته،
مادر دیگه چند شب یهبار، آبنمک میریزه تو ماهیتابهٔ داغ!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی به قصه ابراهیمِ نبی فکر میکنم، به معجزه تسلیم میرسم...
✍🏻
آسمان، نفس در سینه حبس کرده، زمین چشم بسته، و اسماعیل«علیهالسلام» سرسپرده بود به ایمان.
سنگها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند:
«باد لای موهای پسر میرقصید و تیغ در مشت پدر میترسید،
خنجر که بالا رفت، قَدَر تردید کرد،
و به هنگام فرودش، دستِ قضا لرزید؛»
صفحه قربانی را از اینجای تاریخ کندند، چسباندند به سالِ ۶۱. یکی از عرفات راهی کربلا شد.
سنگها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند:
«چاقو اینبار برید...»
•|🌌|• @bidelijat