✍🏻
یه روز #قصه کسی رو مینویسم
که در مکثِ جهان، گوشهای از دلتنگی که نقطه به نقطه توی تنش تهی میشد، تنها ایستاد و مرد.
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 در طالعِ طلاییِ طلیعه طلوع، طا طنینِ طوافِ خورشید در طاق آسمان، طلب روشنی، و طمانینه نور بود در ط
✍🏻
ظا
مظلوم است و منتظر.
مثل سایهای که بر ظرافتِ ظهورِ نور افتاده،
ظاهری که عظمت احساسش را در ظلمتِ ظن دفن کرده،
و اعتمادی که در مظن اتهام است،
نظارهگرِ تظاهر باطل و منتظر اظهار حق.
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
در قصه ابراهیم علیهالسلام، ابراهیم به عشق، گذشت به راستی چه کسی به پذیرش اسماعیل فکر کرد؟ چه کسی ما
وقتی به قصه ابراهیمِ نبی فکر میکنم، به معجزه تسلیم میرسم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مادرها همه چیز را میفهمند، بعد دمنوش گل گاو زبون میارن(:
کار از دمنوش گذشته،
مادر دیگه چند شب یهبار، آبنمک میریزه تو ماهیتابهٔ داغ!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی به قصه ابراهیمِ نبی فکر میکنم، به معجزه تسلیم میرسم...
✍🏻
آسمان، نفس در سینه حبس کرده، زمین چشم بسته، و اسماعیل«علیهالسلام» سرسپرده بود به ایمان.
سنگها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند:
«باد لای موهای پسر میرقصید و تیغ در مشت پدر میترسید،
خنجر که بالا رفت، قَدَر تردید کرد،
و به هنگام فرودش، دستِ قضا لرزید؛»
صفحه قربانی را از اینجای تاریخ کندند، چسباندند به سالِ ۶۱. یکی از عرفات راهی کربلا شد.
سنگها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند:
«چاقو اینبار برید...»
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
🦋
آن شب در دفترم نوشتم:
«میآیم تا تو بگویی.»
مهلت ارسال و ثبت درخواست انتقالی تا آخر خرداد بود، خیلی نمانده بود تا بر لبه قرار بایستم—تا آستانه تابستانی که به گمانم پشتش، دلی به آغوش میرسید.
و من، دلخوش به خیالِ شکفتن یک آرزوی کهنه...
اما شیشه قولها، زیر قدمهای بیملاحظه اردیبهشت ترک برداشته و با گامهای سنگین خرداد، خورد شده بودند.
مانده بودم میان دو راه که انتهای یکی به سقفِ کوتاهِ تهران ختم میشد و دیگری رو به آسمانِ بیانتهای حرم باز بود.
پس راه افتادم.
در پیچِ مسیر، دختری نشسته بود با چشمانی آسمانی و نگاهی پر از حضور.
قرار بود نیمههایراه پیاده شود اما پیش از آنکه برود، برایم شعری از حسین صفا خواند و مرا همراه همان لاکپشت دمر شده، مثل قایقی واژگون، ساکت و تسلیم، سپرد به موج.
وقتی رسیدم، مشهد پر از شاپرک بود، مثل نشانههایی از حضور که روی دامنم مینشستند، برای آنکه بفهمم دو راه نیست، یکیست و آنهم بال گشودن...
در صفحه آنروز دفترم نوشتم: «تو پیش از رسیدن اجابت میکنی.»
از یک قدمی آرزویم برگشتم،
و ماندم...
#خانهبهدوش
✍🏻
شهر،
از بالای خیابان ولیعصر تا پیچ تند اتوبان امام علی،
هنوز مستِ صدای اذانیست
که از نام علی جاریست…
و حالا،
در آستانهٔ غدیر، ایستاده بر بلندیِ ایمان
نظارهگر تاریخی شده،
که هربار با زخمی تازه تکرار میشود.
نعرههای مرحب،
از آنسوی مرزهای طمع و تاریکی به گوش میرسند،
و اینجا،
درختها، به تکبیر ایستادهاند،
کوچهها، لباس رزم پوشیدهاند،
آسمان روی سر به خون آغشتهاش، سربند یاعلی بسته
و شهر، شمشیرش را به یقین صیقل میدهد،
که حیدر میرسد...
و چیزی تا فتح خیبر نمانده...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
🔴هشدار تصویر دلخراش.
✍🏻
قد علم کرد تاریکی در برابر نور،
و نبردی درگرفت، تن به تن.
مشتِ سیاهِ شب با یقه سپیدِ پیراهنت درآویخت و
لطافت تنِ کوچکت، در آغوش نازک خواب،
ایستاد روبهروی دست سنگینِ سنگهای سخت بزرگ...
تو بیدار بودی، سربلند کردی و پرچمِ سرخِ خونخواهی بافتی به موهایت که حالا رها شدهاند در باد...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
سرِ نخواستنمان همیشه دعوا بود.
ما نطفه خونآلودِ بودنمان، در غباری از درد بسته شد.
وقتی جهان در سوی طلوع و غروبش، دو سنگر ساخته بود و در این میان غرب و شرق بر هم میکوبیدند، یکی قد علم کرد از دل بیجای جغرافیا که نه شرقی بود نه غربی، دوتای جهان –شبیه پیوستنِ محال شب و روز– یکی شدند که اینیکی را بزنند!
و ما همان یکی بودیم که جنگ سرِ بودنمان همیشه بود؛
در کشمکشِ تاریخ اما
ما ماندیم،
با قامتی از تبار کوه،
در میانه طوفان،
با پرچمی برافراشته...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat