eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح، یه جایی بین راه نشستم که نفس بگیرم، اون طرف جاده دو تا آقا رو به روم بودن که یکی‌شون تو ردیف صندلی‌ها، جلوی اون یکی بود و این یعنی هیچکدوم چهره هم رو نمی‌دیدند! آقای جلویی، جوراب و کفششو از پای راستش در آورده بود، انگشتاشو ماساژ می‌داد و با خودش یه چیزایی می‌گفت که نمی‌شنیدم، آقای پشت سریش که صداش واضح‌تر و بلند بود هم بی‌مقدمه گفت اونا که دمپایی دارن راحت ترن! بعد در کوله‌ش رو باز کرد، یه جفت دمپایی مشکی و نارنجی درآورد و بهش داد و گفت ببین پات میشه؟ چند صد متر جلوتر، دوباره همون آقای جلویی رو دیدم که پای چپش هنوز کتونی داشت و پای راستش که لنگ می‌زد، دمپایی نارنجی و مشکی(:
از چالش‌های تنهایی سفر رفتن میتونم به این اشاره کنم که اگه خودت حوصله نداشته باشی، هیچکس نیست که بره برات ناهار بگیره! و اما از حَسَناتِ روابط اجتماعی خوب هم اینه که در کسری از ثانیه میتونی یه جوری با آدما دوست بشی که ناهارشونو بهت بدن. آره خلاصه دستت درد نکنه خانمِ ناشناس دوست(:
البته واقعا قصد من این نبودها، خدا خواست اینجا ایشون واسطه رزق بشن(:
۹۵ درصد هم خوبه، من فعلا میرم ✌🏻
داشتم به این فکر می‌کردم که آدمای این راه، اونا که اینجا زمین یا نخلستون دارن، خونه باغ دارن یا این حوالی دامداری می‌کنن، و الان همگی مشغول پذیرایی و تیمار زائران، وقتی اربعین تموم میشه، چه حالی ان؟
ما که میریم پیِ خودمون، یه جایی هزاران کیلومتر دورتر و درگیر هزارتا چیز دیگه میشیم و غافل، بازم روز شمار می‌ذاریم برا سال بعد، اینا، همه‌اش این مسیر رو می‌بینن که خالیه، کاش زبونشون رو بلد بودم و درباره اش می‌پرسیدم(:
مسیر خلوت و آرومِ طریق العلما، اینجا به یه روستای کوچیکِ متراکم و شلوغ می‌رسه که انگار همه مردمش تو خیابون اصلی جمع شدن تا نگاهشون رو به قدم آدما بدوزن و راهی کربلا کنن.. تا حالا جالب‌ترین مدل پذیرایی به نظرم زدن عطر به لباس زائرا بود که دیدم اینجا یه پیرمردِ خمیده ایستاده و یه مقوا دستش گرفته که روش به فارسی، عربی و انگلیسی نوشته خوش آمدید(:
بعد از این روستا، مسیر به یه سه راهی می‌رسه که ظاهراً یکی از حله می‌گذره، اون یکی از کنار فرات ادامه پیدا می‌کنه و سومی که اسمش طریق العلمای دوعه، بین طریق العلمای یک و مسیر اصلی، تا کربلا کشیده شده، که من به تبع از تقریبا همه جمعیت، به راه سوم پیوستم.
بیشتر از پنج ماهه که دوربین گوشیم خرابه و نمیتونم عکس بگیرم اما هیچوقت اندازه امروز دلم نسوخته بود که نشد تصویر قرصِ غروبِ خورشید پشتِ نخلستون رو ثبت کنم...
اومدم یه جا برا نماز، که مثلِ یه قصرِ ساده میمونه! تعریفتون از قصر چیه؟ یه بنای بزرگ و چند طبقه که چند تا بالکن داره، یه حیاط سبز و خیلی بزرگ، یه عالمه اتاق و...؟ همونه، و سادگیش تو اینه که دیوارهای بیرونیش به جای سنگ و شیشه و این چیزا، سیمانه و دیوارهای داخلیش به جای آینه‌کاری، گچِ سفید و ساده که تا نصف هم سنگ شده(:
قهوه تو روال زندگی عادی من جا نداره، یعنی نمی‌خورم معمولا! حتی به جای چایی هم بیشتر وقتا آب جوش میخورم ولی اینجا و قهوه عراقی فرق داره، پس شاتِ ششم، نوووووش☕🥂 پیش به سوی هفتمی، پیش به سوی تپش قلب✌🏻
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اومدم یه جا برا نماز، که مثلِ یه قصرِ ساده میمونه! تعریفتون از قصر چیه؟ یه بنای بزرگ و چند طبقه که چ
حدس میزنم خونه‌ای که توش بودم متعلق به یه افسر عراقی باشه، چرا؟ چون تزئین میز تلویزیونشون تپانچه بود و روی دیوار عکس یه آقا رو زده بودن که لباس نظامی پوشیده بود که رو شونه‌اش یه عقاب با دوتا ستاره داشت، حالا این در ارتش عراق یعنی چه درجه‌ای نمی‌دونم!