ما که میریم پیِ خودمون، یه جایی هزاران کیلومتر دورتر و درگیر هزارتا چیز دیگه میشیم و غافل، بازم روز شمار میذاریم برا سال بعد،
اینا، همهاش این مسیر رو میبینن که خالیه،
کاش زبونشون رو بلد بودم و درباره اش میپرسیدم(:
مسیر خلوت و آرومِ طریق العلما، اینجا به یه روستای کوچیکِ متراکم و شلوغ میرسه که انگار همه مردمش تو خیابون اصلی جمع شدن تا نگاهشون رو به قدم آدما بدوزن و راهی کربلا کنن..
تا حالا جالبترین مدل پذیرایی به نظرم زدن عطر به لباس زائرا بود که دیدم اینجا یه پیرمردِ خمیده ایستاده و یه مقوا دستش گرفته که روش به فارسی، عربی و انگلیسی نوشته خوش آمدید(:
بعد از این روستا، مسیر به یه سه راهی میرسه که ظاهراً یکی از حله میگذره، اون یکی از کنار فرات ادامه پیدا میکنه و سومی که اسمش طریق العلمای دوعه، بین طریق العلمای یک و مسیر اصلی، تا کربلا کشیده شده،
که من به تبع از تقریبا همه جمعیت، به راه سوم پیوستم.
بیشتر از پنج ماهه که دوربین گوشیم خرابه و نمیتونم عکس بگیرم
اما هیچوقت اندازه امروز دلم نسوخته بود که نشد تصویر قرصِ غروبِ خورشید پشتِ نخلستون رو ثبت کنم...
اومدم یه جا برا نماز، که مثلِ یه قصرِ ساده میمونه!
تعریفتون از قصر چیه؟ یه بنای بزرگ و چند طبقه که چند تا بالکن داره، یه حیاط سبز و خیلی بزرگ، یه عالمه اتاق و...؟
همونه،
و سادگیش تو اینه که دیوارهای بیرونیش به جای سنگ و شیشه و این چیزا، سیمانه و دیوارهای داخلیش به جای آینهکاری، گچِ سفید و ساده که تا نصف هم سنگ شده(:
قهوه تو روال زندگی عادی من جا نداره، یعنی نمیخورم معمولا!
حتی به جای چایی هم بیشتر وقتا آب جوش میخورم
ولی اینجا و قهوه عراقی فرق داره،
پس شاتِ ششم، نوووووش☕🥂
پیش به سوی هفتمی،
پیش به سوی تپش قلب✌🏻
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اومدم یه جا برا نماز، که مثلِ یه قصرِ ساده میمونه! تعریفتون از قصر چیه؟ یه بنای بزرگ و چند طبقه که چ
حدس میزنم خونهای که توش بودم متعلق به یه افسر عراقی باشه، چرا؟
چون تزئین میز تلویزیونشون تپانچه بود و روی دیوار عکس یه آقا رو زده بودن که لباس نظامی پوشیده بود که رو شونهاش یه عقاب با دوتا ستاره داشت، حالا این در ارتش عراق یعنی چه درجهای نمیدونم!
برا همراهی قلبی و معنوی با مسیر که نباید اینجا رو بخونید
من اگه همسفر داشتم راجع به ۹۹ درصد اینا که میگم باهاش حرف میزدم و دیگه اینجا نمینوشتم،
خلاصه اینا روایت راه یا سفرنامه نیست، بخشی از هجویاتِ یک مغز متوهمه که تو دفترچهاش ننوشته و اینجا گفته!
راهپیمایی اربعین به نظرم مثل یه سیل جهانیه که اگه دوربینهارو خیلی ببرن بالا، دیده میشه که از همه نقاط جهان به سمت کربلا راه افتاده.
ویژگی سیل اینه که موافق و مخالف رو با خودش میبره و تو این راه اونی برندهاس که با جریان همراهه و خودشو به آب سپرده، ایستادن یا برعکس رفتن، تهش خورد شدن استخون و له شدنه!
تو یه سری از موکبها، پسرهای جوون عراقی با قلیون از آقایون پذیرایی میکنن😁
روی صحبتم با خانمهای پایه عربه که خب پس ما چی؟🤔
راه به یه سکوت و آرامش خاصی رسیده،
از تعداد موکبها کم شده، چراغ نداره و به جاش نور ماه که امشب یه قرص کامله فضا رو روشن کرده، قدمها آهسته و مسیر خلوت تره؛
یکی از تفاوتهای طریق العلما با راه اصلی نجف–کربلا اینه که اینجا یه حزن عجیبی داره، غمی که انگار به آدم شور میده!
توی تاریکی نشستم رو صندلیهای کنار جاده و به این فکر میکنم که قطعا همیشه تو آمار زائرا خطا میشه!
چون هرکس که اومده حتما تو قلبش چند نفر دیگه رو هم آورده؛