eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
راه به یه سکوت و آرامش خاصی رسیده، از تعداد موکب‌ها کم شده، چراغ نداره و به جاش نور ماه که امشب یه قرص کامله فضا رو روشن کرده، قدم‌ها آهسته و مسیر خلوت تره؛ یکی از تفاوت‌های طریق العلما با راه اصلی نجف–کربلا اینه که اینجا یه حزن عجیبی داره، غمی که انگار به آدم شور میده!
توی تاریکی نشستم رو صندلی‌های کنار جاده و به این فکر می‌کنم که قطعا همیشه تو آمار زائرا خطا میشه! چون هرکس که اومده حتما تو قلبش چند نفر دیگه رو هم آورده؛
مثلا، مادر با من اومده، فاطمه‌ها، پریا و ستاره رو هم آوردم، کلی آدم عزیز که روی چشمام جا دارن اومدن، و البته اونا که دوستشون ندارم هم به سنگینی کوله‌ام اضافه شدن و هستن! انشاءالله به قبولی زیارت همینا، ما حمال (حمل کننده)هارو هم آدم حساب کنن این وسط(:
پیاماتونو می‌بینم ببخشید نشده که جواب بدم.
تبِ پشت پلک، اشک ریختن برای محبوب رو راحت‌تر می‌کنه، حالِ گرفته، سکون و سکوت و توجهش بیشتره، و درد، اگه قدم‌هات رو به طرف یار آهسته‌تر کنه خوبه... الهی شکر...
خورشیدِ طریق، هر روز وقتِ طلوع، رو پنجه پا می‌ایسته، دست می‌ذاره رو شونه نخلستون، هی گردن می‌کشه، قد بلندی می‌کنه تا زائرا رو ببینه، ولی هرچی بالاتر میاد کمتر موفق میشه، ظهرا همه از دستش قایم می‌شن! اون اما صبر می‌کنه، تا دوباره موقع غروب که پشت نخل‌ها بشینه و یواشکی دید بزنه...
طیِ طریق پشتِ وانت هم تیک خورد ✅
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
طیِ طریق پشتِ وانت هم تیک خورد ✅
تا اومدیم یه کم ناز کنیم بگیم آقای امام حسین عزیز ما تو راه شما تب کردیم! یه خادمی پیداش شد برامون دارو آورد، بعد یه وانت از بین جمعیت صدامون زد که سوار شیم! و یهو یه داروخونه‌ای دیدیم که زبونمونو فهمید! امام حسین عزیزم، شما ناز مارو هم حتی خریداری❤️
راستی اگه کسی به بزرگوارانِ هلال احمر وصله بهشون بگه چرا تو طریق العلما موکب ندارن؟🤔
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مسیر خلوت و آرومِ طریق العلما، اینجا به یه روستای کوچیکِ متراکم و شلوغ می‌رسه که انگار همه مردمش تو
یه آینه زده بودن رو دیوار و یه شونه با بند به میخ کنارش آویزون بود، مردا هم موقع رد شدن یه صفایی به موهاشون می‌دادن، بعد می‌رفتن(:
یه دختربچه پنج شیش ساله هم با بادبزن حصیری ایستاده تو آفتاب، زائرایی که رد میشن رو باد می‌زنه...