تبِ پشت پلک،
اشک ریختن برای محبوب رو راحتتر میکنه،
حالِ گرفته،
سکون و سکوت و توجهش بیشتره،
و درد،
اگه قدمهات رو به طرف یار آهستهتر کنه خوبه...
الهی شکر...
خورشیدِ طریق،
هر روز وقتِ طلوع، رو پنجه پا میایسته، دست میذاره رو شونه نخلستون، هی گردن میکشه، قد بلندی میکنه تا زائرا رو ببینه،
ولی هرچی بالاتر میاد کمتر موفق میشه، ظهرا همه از دستش قایم میشن!
اون اما صبر میکنه، تا دوباره موقع غروب که پشت نخلها بشینه و یواشکی دید بزنه...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
طیِ طریق پشتِ وانت هم تیک خورد ✅
تا اومدیم یه کم ناز کنیم بگیم آقای امام حسین عزیز ما تو راه شما تب کردیم!
یه خادمی پیداش شد برامون دارو آورد،
بعد یه وانت از بین جمعیت صدامون زد که سوار شیم!
و یهو یه داروخونهای دیدیم که زبونمونو فهمید!
امام حسین عزیزم،
شما ناز مارو هم حتی خریداری❤️
راستی اگه کسی به بزرگوارانِ هلال احمر وصله بهشون بگه چرا تو طریق العلما موکب ندارن؟🤔
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مسیر خلوت و آرومِ طریق العلما، اینجا به یه روستای کوچیکِ متراکم و شلوغ میرسه که انگار همه مردمش تو
یه آینه زده بودن رو دیوار و یه شونه با بند به میخ کنارش آویزون بود،
مردا هم موقع رد شدن یه صفایی به موهاشون میدادن، بعد میرفتن(:
یه دختربچه پنج شیش ساله هم با بادبزن حصیری ایستاده تو آفتاب، زائرایی که رد میشن رو باد میزنه...
خدای عزیزم،
به خاطر آفریدن شیر کاکائو، حمام، انگور و کولر ازت ممنونم 🙏🏻
امروز بابت مراعاتِ تنِ تبدار (جون خودم چون واج آرایی داشت گفتم وگرنه میدونم دفعه شونصدمه به مریض شدن اشاره میکنم)
خلاصه، امروز هم صبح دیرتر راه افتادم و هم زودتر تو یه موکب خنک💘 از شرِ آفتاب پناه گرفتم...
دارم به چی فکر میکنم؟
به اینکه دوبارِ قبلی که راهپیمایی اربعین رو اومدم، همراه یک کاروان بودم
این یعنی وقتی گروه خسته میشد، همه باهم مینشستیم و وقتی قرار بود راه بریم، همگی میرفتیم،
حالا گاهی به زور تَنمونو میکشوندیم چون بقیه جون داشتن، گاهی هم بر خلاف میل یه جایی میموندیم چون بیشتر اعضا خسته شده بودن!
حالا اما خیلی فرق داره،
من تنهام و از همون اول راه حتی نمیدونم کی و چقدر باید استراحت کنم!
شاید بگید خب یعنی چی؟
خسته شدی بشین دیگه!
نه آخه ببین!
از نیمه روز دومِ پیادهروی دیگه خستگی همیشه هست، پا درد و کمر درد هست،
نمیشه کلا استراحت کرد که!