بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه بنر جلوی در یک موکب نصب شده که متنش رو عینا تایپ میکنم: « قبیلة بني طرف در کربلائی معلی ازر زائ
اگه دوربین داشتم با یه کلیک عکسشو میگرفتم، هم شما فونت عجیب، غلطهای تایپی و فاصله نیمفاصلههای ناشیانهشو میدیدید،
هم اونا تعجب نمیکردن که یکی ده دقیقه ایستاده زل زده به بنر و تند تند تایپ میکنه که برن مترجم بیارن و ازم بپرسن که چته!
خدایا(:
احساس میکنم فرشتهای که حرفامو مینویسه و به خدا میرسونه املاش ضعیفه!
درسته من دیشب گفتم که «خدایا بارمو سبک کن...»
ولی واقعا منظورم این نبود که صبح چفیهام گم شه!😅
اونم برای دومین بار در این سفر
چفیه یعنی: «کولر، دستمال، پتو، ملافه، سجاده، حوله، زیرانداز، روسری و...»
😭
#پیام_ناشناس
چفیه یه بسیجی رو از دستش قاپیدن ، داد میزد : آهــــای...چفیه ام, سفره ، حوله ، لحاف ، زیرانداز ، روانداز ، دستمال ، ماسک ، کلاه ، کمربند ، جانماز ، سایه بون ، کفن ، باند زخم ، تور ماهی گیریم ...هــــمـــه رو بردن !!!
تقریبا تمام راه تا اینجا رو به شمال بود،
هر روز خورشید از گوشه چشم راست طلوع میکرد، تا وسط پیشونی بالا میومد و بعد آروم آروم از روی ابروی چپ سر میخورد و میرفت.
حالا اما قرصِ غروب بالای چشمِ راسته!
این یعنی مسیر پیچ خورده و خورشید کنار رفته تا به جاش گنبدِ طلایی پسر علی علیه السلام کمکم بالا بیاد و رو سر زائراش بتابه (:
با این اوصاف، تا طلوع ده کیلومتر دیگه بیشتر نمونده(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
نزدیک غروب عراقیها کنار جاده صف میکشن برا شکارِ مهمان(: میایستن، اول با زبون خوش زائرا رو برای اس
این ساعتها، راه برای مردا خطرناک میشه.
چون اگه دعوت آقایون عراقی رو رد کنن، کتک میخورن😁
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بعد از پریدن مستی شاتِ دهم از سرم، مطمئن میگم که پیرمردهای مسنتر قهوههای خوشمزهتری درست میکنن؛ ☕
میزبانان این محله با ریختن شیر و شکر در قهوه ناراحتم کردن💔☕
اینجای مسیر زائرها باید تفتیش بشن و بعد برن...
خب بذارید بگم دقیقا چه اتفاقی افتاد،
پلیسهای عراقی خانمها رو به سمت راست و پشت پرده سیاه هدایت میکردن، آقایون هم در همون مسیر مستقیم به صف میشدن تا تفتیش بشن.
پشت پرده سیاه دو تا خانم عراقی بودن،
من یه کوله بزرگ روی دوشم داشتم، یه کیف کمری رو مورب روی سینهام آویزون کرده بودم، به مچ یه دستم کیسه پفیلا آویزون بود و روی کف دست دیگهام یه پیتزای داغ که پیچیده شده بود لای کاغذ!
گفتم سلام، خانمه هم گفت علیک سلام، بعد دست چپشو گذاشت رو شونه راستم، دست راستشو کشید روی بازوی چپم و اجازه داد برم!
به نظرم اسمشونو بهجای بازرس باید بذارن نازرس💘
ممکنه بگید «پیتزا؟!»
که خب جواب اینه که اونا گفتن زائره بفرما پیتزا، منم میگم پیتزا!
وگرنه یک کف دست نون بود (شبیه نونِ تافتونِ بدون سوراخ) که روش سس کچاپ زده بودن، بعد یه لایه پیاز رندهشده و فلفل دلمه خورد شده داشت، بعد مرغ پخته له یا چرخ شده که با سیب زمینی آبپز ورقهای قاطی شده بود، لایه بعد باز پیاز بود که اینا خلالی خورد شده بودن، بعد بادمجون و زیتون حلقه شده و لایه آخر هم دوباره پیاز و اینبار ورقهای 😁
ده قدم جلوتر روی یه تابلو سبز نوشته:
«محافظة
کربلاء المقدسة
ترحب بزوارها الکرام»
دو سه عریضه شدیدالحن دارم و نشستم بنویسم بعد وارد شهر کربلا بشم که هم تو دلم نمونه، هم اونجا اوقاتمو تلخ نکنم؛