یه اتوبوس با کولر خوب پیدا کردم🧚🏻♀️
با رانندهاش دعوام شد😐
(میمِ اون پیرِمرده که پشت سیستمه)
این راه بیفته براتون میگم وقتی تنها بیاید گاراژ پی اتوبوس چی میشه👀
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اگه جنس بدن ما گوشت و پوست و استخونه و در حرارت این هوا اخلاطش ذوب میشه! این عراقیها که تو دمای مثب
به جز ذوب شدن اخلاط مغزی تو این هوا چه بلایی ممکنه سرمون بیاد؟
تپشِ شدید و احساس کوبیده شدن قلب به قفسه سینه،
سخت پلک زدن به خاطر سوختن پوستِ نازک پلک و دور چشم در اثر حرارت هوا، (با وجود کلاه نقاب دار)
تار شدن دید
سوختن استخونهای انگشتان دست از داخل بدن (اگه نمیدونید چجوری،
تا حالا سرمای استخون سوز شنیدید؟!
این گرماشه(!) که دمای بدن رو بالا میبره و به جای احساس درد یا سوختن روی سطح بدن، پوست سرخ، خشک و به لمس حساس میشه)،
و درنهایت هم احساس سوختن مخاط بینی و فضای داخلی گلو به خاطر تنفس هوای گرم
اینا که نوشتم گزاره علمی و اینا نیستها!
شرح حالِ من چند دقیقه پیشه😐
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
به جز ذوب شدن اخلاط مغزی تو این هوا چه بلایی ممکنه سرمون بیاد؟ تپشِ شدید و احساس کوبیده شدن قلب به
اما اگه چفیه نازم هنوز بود هیچیم نمیشد 🥲💔
خدایا منو به سلامت تا مهران برسون، قول میدم بعدش دیگه دختر خوبی بشم 🙏🏻
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خدایا منو به سلامت تا مهران برسون، قول میدم بعدش دیگه دختر خوبی بشم 🙏🏻
دستت درد نکنه، خودم یه ون دیگه پیدا کردم 😁
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
این راه بیفته براتون میگم وقتی تنها بیاید گاراژ پی اتوبوس چی میشه👀
قضیه اینه که وقتی تنهایین و اتوبوس سوار میشید در اولویت آخر مسافرها قرار میگیرید، حتی اگه بلیط خریده باشید و عدد صندلیتونو رزرو کرده باشید! (این تجربه رو قبلاً هم در ایران زیاد داشتم)
چرا؟
مثلا اتوبوسی که باهاش از تهران تا مرز اومدم اشتباهی یک مسافر بیشتر سوار کرد، ممکنه بگید مگه میشه اشتباهی، که خب شد دیگه حالا چجوریش مفصله!
مهم اینه که تصمیمشون برای حل این مسئله پیاده کردن من بود!
ببینید،
من اضافه نبودم، اونی که زیادی سوار شده بود، خودش با یک نفر دیگه بود و خب راننده به جای از دست دادن دو مسافر، فکر کرد که منطقیش اینه که از شر منِ بیچاره تنها خلاص شه. (البته که متوجه شد داره غلط اضافه میکنه و اون مسافر اضافی تا مرز نشست رو زمین)
به هر حال...
اینجا هم،
توی اتوبوس اول، کلا دو تا جای خالی کنار دوتا خانم بود که رو یکی نشستم، بعد دو تا مسافر دیگه اومدن که دلشون میخواست کنار هم باشن،
به اون خانم تنها گفتن که بره جلو بشینه که جا هست و این دو نفر پیش هم بمونن، ایشون نپذیرفت.
خب حدس میزنید چیشد؟
نه راننده و نه مسافرهای دیگه دوست نداشتن اینا برن تا حرکت به تاخیر نیفته، لذا!
به من گفتن که از جام پاشم، اون خانم تنها بیاد جای من، من برم اون جلو.
گفتم باشه صبر کنید برم صندلی جلویی رو ببینم،
فکر میکنید کجا رو میگفتن؟
صندلی شاگرد، کنار راننده 😁
به عقب نگاه کردم دیدم اونا جا به جا شدن،
راننده درارو بست و با عصبانیت اشاره کرد که چیو نگاه میکنی؟ بشین سریع تر برم دیگه!
منم یه چیز خوشگل💘 به ایشون و سایر مردانِ نامحترم که شاهد قضیه بودن گفتم،
سپس! با احترام اتوبوس رو نگه داشت، پیاده شدم، اومد در صندوق رو باز کرد، کیفمو برداشتم و رفتم 🧚🏻♀️
در وَنِ دوم چه اتفاقی افتاد؟!
نشسته بودم روی صندلیهای ردیف آخر و منتظر بودیم که همه صندلیها پر بشن و حرکت کنه که یه گروه چهارنفره اومدن، خواهش کردن که جامو عوض کنم تا اونا کنارهم باشن،
منم چون بزرگوارم پذیرفتم،
دوباره کلی منتظر موندیم بازم مسافر بیاد که در نهایت یه خانواده اومدن،
یه مادر و پدر با دوتا پسر که یکیشون به چشمِ برادری اصلا اووووووف (خدای من شاهده فقط یک نگاه اونم نه عمدی، دیدم)
القصه این مادر بزرگوار، حتی به اصرار راضی نشد که کنار همسرش نباشه و بشینه پیش من،
فلذا حضرت یوسف درونم به سمت در هدایتم کرد و پیشِ داداشِ خوشگلمون نموندم.🤦🏻♀️