تو طریق دیدم برای خلالی کردن سیب زمینی از یه وسیله فلزی جالب استفاده میکنن،
یه اهرم بزرگ که روی یه سه پایه بلند نصب بود، زیرش یه شبکه فلزی تیز داشت و بالاش یه صفحه محکم که سیب زمینیهارو فشار میداد و از اون فلز مشبک زیرش خلالی بیرون میومدن!
از اینا.
این دقیقا همون کاریه که دلم میخواد الان با مغزم بکنم.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
از من دو سه خط سکوت باقی مانده...
و از تو،
دشنهای که وسطِ سینهام جا گذاشتی...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
و از تو، دشنهای که وسطِ سینهام جا گذاشتی...
✍🏻
از تو،
دشنهای میان سینهام جا مانده،
نه آنقدر عمیق که بمیرم،
و نه آنقدر سطحی که احساسش نکنم.
تیغی که با لرزِ هر تپش تیزتر میشود،
و زخمی که هر نفس تازهترش میکند.
جوانههای سبز سینهام،
که به شوقِ نور قد میکشند،
وقتی به لبهاش میرسند،
هرس میشوند...
و من هربار که میکوشم اندکی بیرونش بکشم،
گوشتِ تنم را بیشتر پاره میکند.
مدتهاست که با این زخمِ بازِ بیمرهم،
با این خونریزی آرام،
با همین درد ماندگار
زندگی میکنم.
و آموختهام که زخمی
راه بروم،
بخندم،
و گاه، حتی شعر بنویسم،
نه از آنرو که قویام،
که در اینجا،
«درد»
نامِ دیگرِ «زیستن» است،
و من،
«زنده»ام هنوز.
#خانهبهدوش
•|🌌|• @bidelijat
حدودا ۴،۵ ساله بودم، که تو کوچه موقع خاک بازی النگوهامو دزدیدن.
تا قبل از اون لحظه، همیشه فکر میکردم دزدا مثل تو فیلم و انیمیشنها، صورتشون رو میپوشونن، یه چشمشون رو میبندن یا خلاصه یه علامتی دارن که به راحتی میفهمیم دزدن؛
برای همین تمامِ مدتی که اون با پیراهن مردونه قرمز و پشتموی بلند سمتم میومد، به این فکر نمیکردم که ممکنه خطر داشته باشه و ازش فرار نکردم.
تا اینکه النگوهامو از دستم کشید و دوید.
مادرم میگه، مدتها بعدش مریض شدم، تب کردم، کابوس دیدم و خیلی سخت گذشته تا حالم دوباره خوب شه...
میدونین چرا دارم این رو یادآوری میکنم؟
چون دور و برم آدمایی رو میبینم که مثل منِ پنج ساله اون موقع فکر میکنن،
با این تفاوت که گمون میکنن «ظالم» لزوما شاخ و دم داره!
خیال میکنن آدم «خائن» روی پیشونیش نوشته و «دروغگو» رو میشه از روی لباساش شناخت!
این خیلی ناراحتم میکنه که حتی وقتی کسی که قربانی شده رو نشونشون میدی، بازم باور نمیکنن!
خراب شدن کاخِ باورهای آدم سخته، اما قطعا اینکه شاهدش باشی، از اینکه زیر آوارش بمونی امن تره...
دلم میخواد که به آدما حق بدم، اما نمیتونم.
مثل این میمونه که زخمِ روی تنِ آهو رو ببینن، اما هنوز به شرافت و غیرت شیر باور داشته باشن.
بعضیها تا خودشون دریده نشن انگار نمیفهمن...
خلاصه همه که صبور و بخشنده نیستن،
یکی هم مثل من پیدا میشه، دعا میکنه سرت بیاد تا بفهمی.
✍🏻
حرفِ عاشقی میزنند،
آنها که «عشق» را بیآبرو کردهاند...
•|🌌|• @bidelijat
مادرم یه ظرف بزرگ تخمه برام آورد 🧚🏻♀️
گفت بشین اینارو مغز کن بریزم تو ارده داداشت بخوره.
بازم از دخترِ خانواده ترکها بودن میگم براتون 😂
✍🏻
#نوشته_بودم
«حیف جانی که زخم شد و درد گرفت...»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
تو آن زخمی
نه آنکه بر پوست افتاده،
که در عمق جان ریشه کرده،
آنکه میتپد،
و درد را به گوشههای تنهاییام پمپ میکند،
تو حتی خراشهای سطحی را
با فشارِ خاطرات
پاره میکنی.
تو آن زخمی
که هیچکس نمیبیند،
اما همه دردها از تو شروع میشود.
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#گفت:
«از یه جایی به بعد دیگه نباید درموردش حرف زد، حتی با دوستا،
چون اگه خودت نمیتونی فراموش کنی، باید کاری کنی که بقیه فراموش کنن!»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم...
#عطار
+ به آن غزال خسته دل خبر رسان که آمدم
به شوق دیدن تو از حصارها کنم گذر
گذر کنم زآبها و آتش و روان باد
که محو عشق تو شوم چو عاشقان دربه در
#علی_کشاورز
•|🌌|• @bidelijat
#پیام_ناشناس
- اگه یکی از فردا نقش تو رو بازی کنه ، چی رو باید بهتر بلد باشه؟
+ کوتاه نیومدن از استانداردها!