چند روزه دارم با سرگیجه زندگی میکنم، نشسته، ایستاده، خوابیده، تو هر حالتی گیج میرم...
دیروز میخواستم توصیفش کنم،
گفتم انگار گردشِ زمین رو حس میکنم؛
✍🏻
#پیام_ناشناس
- سلام
بهتری؟
+ سرم داغ است و یک کوره تبم، انگار خورشیدم
فقط یکریز میگردد جهان دورِ سرم یعنی
نشستم چای خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم
اگر منظورت اینها بود، خوبم... بهترم یعنی
#مهدی_فرجی
•|🌌|• @bidelijat
این کانال مثلِ دفترچه یادداشت شخصیم می مونه،
یه جا برای نوشتن از هرچیزی که دلم میخواد،
خیلی هم به قضاوت و تبعات احتمالی بعدش فکر نمیکنم!
مثلا اینجا دلم میخواد بگم ۳۵ با ۳۶ خیلی بیشتر از یکی اختلاف دارن،
اگه اون یه دونه، دانشآموزی از طیف اوتیسم باشه که به کلاس اضافه میشه.
یا مثلا دلم میخواد بنویسم، ۱۲:۵۰ با ۱۳ خیلی بیشتر از ۱۰ دقیقه اختلاف دارن،
اگر اون دقیقهها فاصله بین زمان رسمی و ساعت واقعی شروع کلاس باشه!
دلم میخواد بنویسم از اینهمه ادا تو آموزش و پرورش بدم میاد؛
آموزگاری قشنگه(:
سخت و قشنگ؛
البته خیلی سخت و قشنگ!
سخت مثل مادرِ ۳۶ تا بچه بودن،
قشنگ مثل توی ۳۶ تا دنیا زندگی کردن.
سخت، قَدِ پنج ساعت رو پا بودن،
قشنگ مثلِ ذوقِ لحظه "آهان" گفتن.
سخت، اندازه کنار اومدن با ۳۶ تا مادرِ طلبکار!
قشنگ برای جا گرفتن تو ۳۶ تا دلِ صاف و پاک...
سخت، مثلِ نفس کشیدن با استخوونِ ضرب دیدهی سینه و تدریس با درد
قشنگ، مثلِ پرندههای رنگی کاغذی که آرزوهامونو روش نوشتیم...
سخته ولی،
شیشِ دو رو دوست دارم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بیشتر از پنج ماهه که دوربین گوشیم خرابه و نمیتونم عکس بگیرم اما هیچوقت اندازه امروز دلم نسوخته بود
راستی...
اینجانب بالاخره گوشیشو عوض کرد و حالا دوربین داره!
اما دیگه ی بدل از کسره که روی ه میومد نداره، گیومه هم نداره،
حوصله هم نداره.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه جا دیدم نوشته بود: «خدایی که تو رو ببخشه دیگه خدای من نیست!».
امروز بیشتر از همه به این فکر کردم که
خیلی چیزا عوض شده،
من دارم بزرگ میشم!
دیگه واقعا خانوم معلم شدم،
اتفاقاتی که دوست دارم افتاده،
کارای تازه قراره انجام بدم،
آدمای جدیدی رو شناختم،
دوباره دوست پیدا کردم...
ولی تو،
تو چرا غمت تموم نمیشه
چرا زخمت خوب نمیشه
تو مگه چقدر زیاد بودی
تو مگه چقدر عمیق بودی که نمیتونم از چاهت بیرون بیام...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
[درد هیچوقت عادی نمیشه!]
یهو یکی پیداش میشه، یقهاتو میگیره و صاف پرتت میکنه وسط روزای سرد پاییزی که از سرت گذشت، تا بفهمی به خیالت فراموش کردی، ولی بدنت خوب یادشه؛ به خودت میای، میبينی یه هفتهاس ناهار نخوردی!
برای بقیه شاید جملههام مثل ربط گودرز به شقایق باشه، خودم ولی خوب میدونم دارم از چی مینویسم.
از حافظهای که توی پوست و استخون جا خوش میکنه و یه جای درست تو تقویم پیدا میکنه تا بالاخره تو گوشت بزنه...!