بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - خیلی دوست دارم ی بار بیام و از غمت بپرسم ... زمان دوستی مون خیلی کوتاه بود ... لط
✍🏻
#پیام_ناشناس
- رهایی از چی؟؟
که مجبور شدی تاوان بدی؛
+ از بَند.
•|🌌|• @bidelijat
شوقی مرا از میانهی کتابها بیرون میکشد، نمیدانم که از آسمانِ تابلوی روی دیوار باران میبارد یا چشمهای خسته و خون افتادهام میگریند،
سرم را بالا میآورم و به جای سوالاتِ آزمونِ مهرماه، تو را روی صفحه میبینم،
نزدیک میشوم، بوسه نمیدهی و من انگار روی آسفالت با زانو زمین میخورم...
دورم و زمینِ اینجا دارد مرا میبلعد، خاک از سینهام گذشته و چیزی تا سرم نمانده، دستی ندارم که دراز کنم، اما نگاهم به توست...
صدایی مَست که تمامِ مصوتهای بلند را چهار انگشت میکشد، آرام توی گوشم میخواند:"میدونم آخر میرسه یه روزی، کنار تو آروم بگیرم..."
#خانهبهدوش
✍🏻
#کاش خدا روی پیشانی آدمها مینوشت "شکستنی"،
شاید دیگر دنیا انقدر محکم به هر طرفی نمیکوبیدشان!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شوقی مرا از میانهی کتابها بیرون میکشد، نمیدانم که از آسمانِ تابلوی روی دیوار باران میبارد یا چ
✍🏻
#گفت:
«از من استخوانهایی خواهد ماند که تو را دوست دارد.»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«بذرِ آفتابگردان در دلم کاشتهام؛
آفتابگردان
زر💛ــد است،
مثل بوسه خورشید بر گونهی زمین؛
داغ، روشن، پرشور!
همیشه در پیِ نور،
همیشه در پیِ عشق...
سبــ💚ــز است،
در ریشهاش، در برگهایش،
در رگهایش، در نفسهایش،
در امیدی که هر صبح،
گردن میکشد به سمتِ شرق،
تا طلوع را ببوید...
گاهی نارنجــ🧡ــی میشود،
وقتی غروب را مینگرد
و دلش برای طلوع فردا میلرزد...
گاهی هم خاکستــ🩶ــریست،
وقتی بینور میماند،
شبها،
در مزرعهای بیصدا،
تنهایی، ساقهاش را خم میکند...
آفتابگردان،
خورشیدیست کوچک،
بر دوشِ ساقهای بلند،
که دلش رنگینکمان دارد
و نگاهش، همیشه به سمتِ نور است...
بذرِ آفتابگردان کاشتهام،
شاید دوباره عاشق شوم،
و اینبار،
تو را گم نکنم...»
#رنگــواژه
•|🌻|• @bidelijat