شوقی مرا از میانهی کتابها بیرون میکشد، نمیدانم که از آسمانِ تابلوی روی دیوار باران میبارد یا چشمهای خسته و خون افتادهام میگریند،
سرم را بالا میآورم و به جای سوالاتِ آزمونِ مهرماه، تو را روی صفحه میبینم،
نزدیک میشوم، بوسه نمیدهی و من انگار روی آسفالت با زانو زمین میخورم...
دورم و زمینِ اینجا دارد مرا میبلعد، خاک از سینهام گذشته و چیزی تا سرم نمانده، دستی ندارم که دراز کنم، اما نگاهم به توست...
صدایی مَست که تمامِ مصوتهای بلند را چهار انگشت میکشد، آرام توی گوشم میخواند:"میدونم آخر میرسه یه روزی، کنار تو آروم بگیرم..."
#خانهبهدوش
✍🏻
#کاش خدا روی پیشانی آدمها مینوشت "شکستنی"،
شاید دیگر دنیا انقدر محکم به هر طرفی نمیکوبیدشان!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شوقی مرا از میانهی کتابها بیرون میکشد، نمیدانم که از آسمانِ تابلوی روی دیوار باران میبارد یا چ
✍🏻
#گفت:
«از من استخوانهایی خواهد ماند که تو را دوست دارد.»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«بذرِ آفتابگردان در دلم کاشتهام؛
آفتابگردان
زر💛ــد است،
مثل بوسه خورشید بر گونهی زمین؛
داغ، روشن، پرشور!
همیشه در پیِ نور،
همیشه در پیِ عشق...
سبــ💚ــز است،
در ریشهاش، در برگهایش،
در رگهایش، در نفسهایش،
در امیدی که هر صبح،
گردن میکشد به سمتِ شرق،
تا طلوع را ببوید...
گاهی نارنجــ🧡ــی میشود،
وقتی غروب را مینگرد
و دلش برای طلوع فردا میلرزد...
گاهی هم خاکستــ🩶ــریست،
وقتی بینور میماند،
شبها،
در مزرعهای بیصدا،
تنهایی، ساقهاش را خم میکند...
آفتابگردان،
خورشیدیست کوچک،
بر دوشِ ساقهای بلند،
که دلش رنگینکمان دارد
و نگاهش، همیشه به سمتِ نور است...
بذرِ آفتابگردان کاشتهام،
شاید دوباره عاشق شوم،
و اینبار،
تو را گم نکنم...»
#رنگــواژه
•|🌻|• @bidelijat
خب این چه کاریه که مادرای بچهها میان جلوی بچه خودشون و بقیه همکلاسیهاش میپرسن : "بچهی ما چطوره؟!"
من اگه ضعفاشو بگم که شخصیتشو پکوندم، اگه هم فقط نقطه قوت بگم پس فردا مادره شاکی میشه پس چرا نمره نگرفت!
چرا منو تو وضعیت ارّه میذارید خب.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خب این چه کاریه که مادرای بچهها میان جلوی بچه خودشون و بقیه همکلاسیهاش میپرسن : "بچهی ما چطوره
"بچه شما به خودت رفته عزیزم، وقت نشناسه."