از آن همه چیز مرده
ظاهری متولد شد
که بلد بود دوام بیاورد،
و بلد است عادت کند؛
اما هنوز خوابهایش آشفتهاند
و افکارش پریشان،
با قلبی که درد دارد،
و منتظر است...
برای لحظهای که این سالِ گذشته، بگذرد!
با همه متعلقاتش.
زَرد 💛
از مجموعه #جنون رنگینکمونی...
اینجا بمونه(: شاید دربارهاش نوشتم. 🌻
دارم به سه راس مهم این پیکار ناخودآگاه فکر میکنم؛ حس کردن، نفهمیدن و اشتیاق گفتن.
گوشه چهارم سرم میزبان جنگ تن به تن حروفه، جایی که هیچ واژهای بيهوده متولد نمیشه؛
این ترسناکه!
چی؟
همون که حسش میکنم اما نمیفهمم و دلم میخواد بگم.
همون هیچِ در جوشش!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دلم برای دریا، بارون و آسمون تنگ شده...
و البته برای منِ پیش از تو!
من بارها صحنهای که امروز اتفاق افتاد رو تصور کرده بودم، اما فکر کنم موفق نشدم!
(اگر دانشآموزم اشتباه کرد، من تو تیمِ کی ام؟)
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✨ به نام خدایِ عاشق...
و بالاخره شروعِ آذر؛
من اسمشو میذارم مرورِ یک سقوط رو به بالا...
برای اولین بار تو کانالم از قضاوت شدن میترسم و برای نوشتن تردید دارم!