eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
احساس می‌کنم مغزم داره کلمه بالا میاره!
اما نه معنا دارن و نه جمله میشن؛
دارم به سه راس مهم این پیکار ناخودآگاه فکر می‌کنم؛ حس کردن، نفهمیدن و اشتیاق گفتن. گوشه چهارم سرم میزبان جنگ تن به تن حروفه، جایی که هیچ واژه‌ای بيهوده متولد نمی‌شه؛ این ترسناکه! چی؟ همون که حسش می‌کنم اما نمی‌فهمم و دلم می‌خواد بگم. همون هیچِ در جوشش!
من بارها صحنه‌ای که امروز اتفاق افتاد رو تصور کرده بودم، اما فکر کنم موفق نشدم! (اگر دانش‌آموزم اشتباه کرد، من تو تیمِ کی ام؟)
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✨ به نام خدایِ عاشق...
و بالاخره شروعِ آذر؛ من اسمشو میذارم مرورِ یک سقوط رو به بالا...
دیشب پیش عزیزم بودم، عزیزم می‌گفت: "دیگه تو سرازیری ام."
برای اولین بار تو کانالم از قضاوت شدن می‌ترسم و برای نوشتن تردید دارم‌!
مدت‌ها در شهری نفس کشیده بودم که هوایش سنگین بود و با هر دم، باری از دود و خستگی بر شانه‌هایم می‌نشاند، ریه‌هایم به کم‌نفسی عادت کرده بودند و زندگی در سایه می‌گذشت... اما ناگهان، به آسمانی پاک رانده شدم. اکسیژن مثل سیلیِ روشنی بر صورتم نشست، آن‌قدر فراوان، آن‌قدر بی‌پایان که لحظه‌ای حس کردم از زیادیِ هوا خفه می‌شوم! انگار جهان می‌خواست مرا غرق کند در وفورِ چیزی که همیشه کم داشتم. و بعد... آرام آرام، اکسیژن بدل شد به شرابی سبک، به مخدری بی‌خطر، که رگ‌هایم را پر از سرخوشی کرد و پس از آن، چون پتویی سنگین بر تنم افتاد، و من در میان وفورِ نفس، به رخوتی غریب فرو رفتم... چنان که انگار جهان، مرا به خوابی بی‌انتها دعوت کرده باشد تا کابوس نشانم دهد و یادم آورد: گاهی فراوانی، همان‌قدر گیج‌کننده است که فقدان.
تاریکم که نور چشممو می‌زنه...
نذر فرفره کردم، این یعنی کار گره خورده عزیزم...