بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دلم برای دریا، بارون و آسمون تنگ شده...
و البته برای منِ پیش از تو!
من بارها صحنهای که امروز اتفاق افتاد رو تصور کرده بودم، اما فکر کنم موفق نشدم!
(اگر دانشآموزم اشتباه کرد، من تو تیمِ کی ام؟)
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✨ به نام خدایِ عاشق...
و بالاخره شروعِ آذر؛
من اسمشو میذارم مرورِ یک سقوط رو به بالا...
برای اولین بار تو کانالم از قضاوت شدن میترسم و برای نوشتن تردید دارم!
مدتها در شهری نفس کشیده بودم که هوایش سنگین بود و با هر دم، باری از دود و خستگی بر شانههایم مینشاند، ریههایم به کمنفسی عادت کرده بودند و زندگی در سایه میگذشت...
اما ناگهان،
به آسمانی پاک رانده شدم.
اکسیژن مثل سیلیِ روشنی بر صورتم نشست،
آنقدر فراوان، آنقدر بیپایان
که لحظهای حس کردم از زیادیِ هوا خفه میشوم!
انگار جهان میخواست مرا غرق کند
در وفورِ چیزی که همیشه کم داشتم.
و بعد... آرام آرام،
اکسیژن بدل شد به شرابی سبک،
به مخدری بیخطر،
که رگهایم را پر از سرخوشی کرد
و پس از آن،
چون پتویی سنگین بر تنم افتاد،
و من در میان وفورِ نفس،
به رخوتی غریب فرو رفتم...
چنان که انگار جهان،
مرا به خوابی بیانتها دعوت کرده باشد
تا کابوس نشانم دهد
و یادم آورد:
گاهی فراوانی، همانقدر گیجکننده است
که فقدان.
#خانهبهدوش
راستشو بخوای من از آذر خوشم نمیاد.
از روزهای منتهی به آذر هم خوشم نمیاد،
از روزهای بعد از آذر هم خوشم نمیاد.
از هر سالی هم که آذر داره بدم میاد.