بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دختری بود با موهایی از قد آرزوهایش بلندتر، اما همه را تراشیدند تا بالای پیشانیاش تاج کاکل بکارند و
ما در یک مدار ناشناخته،
به دورِ هم میچرخیدیم،
در ارتفاعی که هیچگاه سابقه نداشت...
اما،
تو بالهایم را بریدی،
و من،
چه هنرمندانه سقوط کردم...
و حالا،
دیگر هرگز به آن بالا! نمیرسم؛
#خانهبهدوش
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
إِلٰهِى إِنْ حَرَمْتَنِى فَمَنْ ذَا الَّذِى يَرْزُقُنِى؟ وَ إِنْ خَذَلْتَنِى فَمَنْ ذَا الَّذِى يَنْ
إِلٰهِى إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلىٰ مِنْكَ بِذٰلِكَ؟
وَ إِنْ كانَ قَدْ دَنا أَجَلِى وَلَمْ يُدْنِنِى مِنْكَ عَمَلِى فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرارَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسِيلَتِى.
إِلٰهِى قَدْ جُرْتُ عَلىٰ نَفْسِى فِى النَّظَرِ لَها فَلَهَا الْوَيْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها.
إِلٰهِى لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَىَّ أَيَّامَ حَياتِى فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّى فِى مَماتِى...
معبودم!
اگر گذشت کنی، چه کسی از تو سزاوارتر به آن است؟
و اگر مرگم نزدیک شده باشد و عملم مرا به تو نزدیک نکرده،
اعترافم را به گناه، وسیله خویش به بارگاهت قرار دادم.
معبودم بر وجودم در فرمانبردن از آن گناه بار کردم،
پس وای بر او اگر او را نیامرزی،
معبودم،
نیکیات بر من در روزهای زندگیام پیوسته بود،
پس نیکی خویش را در هنگام مرگم از من قطع مکن...
🍃 بخشی از مناجات شعبانیه
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
إِلٰهِى إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلىٰ مِنْكَ بِذٰلِكَ؟ وَ إِنْ كانَ قَدْ دَنا أَجَلِى وَلَمْ يُدْنِنِ
✍🏻
من اگر پایم بلغزد،
چه کسی سزاوارِ بخشش است،
جز تو؟
مرگم نزدیک است،
و اعمالِ من،
افسوس که مرا به تو نرساندهاند.
پس اعترافم را میآورم،
تا فاصلهی میانِ من و آستانت را پر کند...
بارِ گناه بر وجودم سنگینی کرده و وای بر من اگر لطفِ تو آن را از شانهام بر ندارد...
تو لطف خود را،
همچون باران،
در تمام روزهای زیستنم بر من نازل کردی،
این خیرِ پیوسته را در لحظهٔ فرود آمدنم،
در آن وداع نهایی،
از من دریغ نکن...
بگذار آخرین نفسی که میکشم،
هوای بخششِ تو باشد،
تا پایانِ این سفر،
آغازِ ابدیتِ من در آغوشِ تو گردد...
#فرار!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 به نظرم رنج، دروازه رشده! درست مثل ستارهها، که تا فشار و گرمای خیلی زیادی رو تحمل نکنن، نور نمیش
آیا
ما لایق این همه رنج بودیم؟
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... پریشب از دلتنگی برات گریه کردم ...
+ در سینهام یک جمعیتِ دوستداشتنی دارم که دلم برای تمامشان تنگ شده،
در این میان سهم تو هم محفوظ است، بینِ تمامِ آنها که جایشان در حوالیام خالیست...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 نه از طعن طاعنان میلرزد، نه از غوغای مخالفان در هراس است، نه در میانه هیاهوی قدرتطلبان گم میشو
✍🏻
نورِ حقیقت،
همیشه از پشتِ پنجرههای باز نمیتابد.
گاهی نیاز به آینههای مُشَبَّک است...
هر گره این پنجره، نقشِ یک نقطه از تاریخ است؛
نقشِ شجاعتِ علوی،
حماسهی حسینی،
صبرِ زینبی،
رنجِ سلیمانی،
و تعهدِ خمینی.
ما جهان را از ورایِ این حصار میبینیم!
از دریچهی ایمان...
دنیایِ برهنهی قماربازان،
رقصِ دزدانِ مسلح،
صفآرایی ناوها،
تئاترهای تهدید
و تابلوی ترس روی دیوار،
همه از پشت این شبکهی سبزِ زمردین،
محو و بیرنگ مینماید...
این حضور،
ایستادن در برابر یک وجودِ ازلیست که سایهی بلند خود را بر تمامی محاسبات کوتاهمدتِ دنیا میاندازد...
ما هستیم،
و خود را اینگونه تعریف میکنیم،
با #حضور؛
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ما قاعدهی بازی رو بلدیم،
ولی همبازی شما نمیشیم!
#نیساننامه!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
إِلٰهِى إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلىٰ مِنْكَ بِذٰلِكَ؟ وَ إِنْ كانَ قَدْ دَنا أَجَلِى وَلَمْ يُدْنِنِ
إِلٰهِى كَيفَ آيَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لِى بَعْدَ مَماتِى
وَأَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِى إِلّا الْجَمِيلَ فِى حَيَاتِى؛
إِلٰهِى تَوَلَّ مِنْ أَمْرِى مَا أَنْتَ أَهْلُهُ،
وَعُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِكَ عَلىٰ مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ.
إِلٰهِى قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْيا وَأَنَا أَحْوَجُ إِلىٰ سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فِى الْأُخْرىٰ.
معبودم چگونه از حسن توجهت پس از مرگم ناامید شوم؟
درحالیکه در طول زندگیام مرا جز به نیکی سرپرستی نکردی؛
خدایا کارم را چنانکه سزاوار آنی بر عهده گیر،
خدایا بهسوی من با احسانت بازگرد،
بهسوی گناهکاری که جهلش سراپایش را پوشانده،
خدایا گناهانی را در دنیا بر من پوشاندی که بر پوشاندن آنها در آخرت نیازمندترم...
🍀 بخشی از مناجات شعبانیه
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
إِلٰهِى كَيفَ آيَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لِى بَعْدَ مَماتِى وَأَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِى إِلّا الْجَمِيل
✍🏻
چگونه پس از مرگم دل از حسنِ نگاهت بِکَنم؟
وقتی در تمامِ زندگی،
هیچ جز مهربانی از دستت نچکید؟
تو همیشه مرا به روشنی در آغوش کشیدی و به زیباترینها حواله دادی،
در همان لحظههایی که من،
در تیرگیِ خود گم بودم،
آنگاه که من زشتترین بودم.
تو همیشه
زخمهایم را با حریر لطیفِ سِترت پوشاندی،
شرمم را به ابر بدل کردی،
و خطایم را میانِ مه پنهان نهادی.
اکنون نیز،
در این تباهیِ آگاه،
کارم را چنان بر عهده گیر،
که شایستهی توست،
نه چنانکه من سزاوارم!
باز با همان نرمی
بر من پردهای از مهر بینداز،
و در آغوش خود تمامم کن...
#فرار!
•|🌌|• @bidelijat
از معلمی،
این قسمتش که برام هدیه میارن رو بیشتر دوست دارم.
از هدیهها هم،
اونایی که خودشون ساختن رو بیشتر...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یکی از دخترام برام اینو ساخته، منم قراره آویزون آینه ماشینم کنم. عاشق اوناییام که به جزئیات توجه
امروز یه پرندهی کاغذی هدیه گرفتم؛
دارم به خطوط تاخوردهاش فکر میکنم،
امضای لطافت دستاییان که با قدرتِ محبت،
کاغذ رو به پرواز درآوردن...
✨