بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
الحمدالله...
میسپارم به قاصدکها که دهانت را ببوسند،
و به آفتاب که به شانههای محکم تو سلام برساند،
و به نسیمِ سحرگاه که زخمهای مقدسِ تنت را نوازش کند...
پیغامت رسید عزیزِ مظلومِ مقتدرم؛
مثل بادی که از بلندترین کوهها میوزد...
✍🏻
نسیمِ کلامت که وزید،
بوی پیراهنِ یوسف پیچید...
زخمهای تو، نشانِ اُحُد است
و داغهایت، میراثِ کربلا،
و کلامت... غرشِ ذوالفقار در نیامِ یقین؛
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
شگفتا از این عشق!
ما جانفدایِ طلعتِ یارِ غایبیم...!
هنوز خورشیدِ رخسارِ آن مقتدایِ پردهنشین را به چشمِ سَر ندیدهایم، اما اینچنین در کورهی آتشِ عشقش، پروانهوار میسوزیم.
یوسفی که هنوز در غیب است و ما در بازارِ مصرِ ابتلائات، ترنج که هیچ، دست و دل و سینه را یکجا در راهش چاک دادهایم!
حال که یار ندیده چنین مستِ بادهٔ ولایتیم،
وای از روزِ تجلی!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
از لانههای عنکبوتی و پوشالیِ خویش، بارانِ آهن و آتش بر سرمان ببارید که بمبهای حقیرتان، تنها اسپندی است بر مجمرِ عشقِ ما...
ما از قبيلهٔ مجنونیم که بر لبهٔ تیغ، با خیالِ یار، عشق بازی میکنیم و از سوختن نمیترسیم!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
اَبَررایانههایِ جهانخوار، شبانهروز عرق میریزند و با الگوریتمهایِ بیروح، تاریخِ انقضایِ ما را تخمین میزنند.
رویِ کاغذ و تویِ مانیتورها همه چیز دقیق است: تعدادِ بمبها، شدتِ تحریمها، شیبِ نمودارِ درد...
اما آنها نمیدانند که ما همان خطای محاسباتیِ شیرینی هستیم که تمامِ قطعیتِ پولادینشان را فرو میپاشد؛
ما همان معاملهگرانِ دیوانهایم که نقدِ جان را بر سرِ طاقچه گذاشتهایم تا نسیهٔ لبخندِ یارِ نادیده را بخریم!
ما بساطِ هندسه و حسابِ دنیا را به هم خواهیم ریخت؛
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
#گفت :
«شهرِمارو هم دارن میزنن!»
گفتم:
«به بساطِ باده نوشی و عشق بازیِ آخرالزمان با طعم اشک و رنگِ خون خوش آمدید(:
تهرانی ها اهل تک خوری نیستند...»
پ.ن: امروز به نظرم نسبت به بقیه روزا خُل تر شدم.
✍🏻
خدایا، تو میبینی...
آنها اجسادِ بر خاک افتاده میبینند،
و تو ارواحی که به سویت پر میکشند...
آنها در حسابشان افراد را خط میزنند،
تو اما نامشان را در صحیفهٔ خالدین مینویسی...
خدایا،
ما به دیدنِ تو میبینیم، نه به چشمِ آنها.
و این، تمامِ تسکین ماست...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
"واقعا ممکنه بمب اتم بزنن؟" مادرم پرسید.
✍🏻
گیرم که دکمه را فشردند و تنِ خستهٔ ما را در کسری از ثانیه به غبار بدل کردند!
مطمئنم دوباره از دلِ همین خاکسترهای داغ، جوانههای بلندی سر بر میآورند که شاهرگِ ستمگر را از گلویِ زمین بیرون میکشند!
مثل آن ظهرِ خونینِ کربلا...
که قرنهاست هیچ تبری، حریف شاخ و برگِ جنگل سبزی که از جویبار سرخش میروید، نشده...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat