بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میسپارم به قاصدکها که دهانت را ببوسند، و به آفتاب که به شانههای محکم تو سلام برساند، و به نسیمِ س
تو حرف میزنی،
من دلم میخواهد برایت بمیرم...!
✍🏻
به تو فکر میکنم،
به خیالت که دوباره از شکافِ باریکِ میانِ خواب و بیداری
مثل بویِ خنکِ نعنا
در مغزم خزیده...
به تو فکر میکنم،
به جغرافیایی که از آن آمدهای،
جایی که نقشهها پیدا نمیکنند،
و به تاریخی که هستی،
مقداری که تقویمها نمیشمارند!
شب،
از همان درزِ میانِ خواب و بیداری،
قطره قطره،
از چشمانم چکه میکند،
و من به تو فکر میکنم،
مثلِ پیچِ شلی که در دستگاهِ کائنات لق میزند؛
و نمیخوابم!
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
راستش را بخواهی من از خیلی چیزها سر درنمیآورم. تقصیری هم ندارم؛ اوضاع واقعاً زیادی پیچ خورده. گرهها آنقدر در هم افتاده که آدم نمیفهمد کدام نخ را باید بکشد تا شاید چیزی باز شود!
اصلاً نمیدانم چه کاری درست است و چه کاری نه. نه مقامی دارم، نه مسئولیتی و نه میتوانم گفتمانی بسازم.
من فقط خیلی ناراحتم… خیلی زیاد.
من فقط میتوانم این غصه را اینجا بنویسم که پیش خودم و خدای خودم بماند، برای آنکه گواه باشد بر خونِ دلم؛ بر اینکه بیتفاوت نبودم، همین.
میدانی، ما خیلی حضرت عباس علیهالسلام را دوست داریم. خیلی برایش گریه کردهایم. برای مردی که دستش تَر شد، اما سینهاش از تشنگی سوخت، چون اهل خیمه آب نخورده بودند؛
برای آنهایی که پای روضه بزرگ شدهاند، این روزها سخت میگذرد… خیلی سخت.
تا دیروز خودشان و برادرانشان شانهبهشانه میجنگیدند؛ آتش اگر میبارید، بر سر هر دو میبارید. اگر مرگی بود، برای هر دو بود.
حالا چطور ببینند که برادرانشان به خاک خون کشیده میشوند، خودشان در سایه عافیت بنشینند، فقط اخبار و بیانیه بخوانند، و منتظر بمانند که چه میشود؟
برای آنهایی که به خاطر حضرت عباس علیهالسلام اشک ریختهاند، این صحنهها سخت است، خیلی سخت است… خیلی.
من واقعاً نمیدانم چه باید کرد.
بدبین نیستم.
به تدبیر رهبر و شجاعت فرماندهانمان ایمان دارم، و بیش از همه به خدایی که خدای بچههای لبنان هم هست. همان خدایی که زورش به همه ستمگران میرسد، همان خدایی که هیچ آهی را گم نمیکند و هیچ قطره خونی را بیحساب نمیگذارد...
من فقط خیلی ناراحتم. همین.
خدایا،
تو شاهد باش که هیچِ هیچِ هیچ از دستم برنمیآید؛ تو شاهد باش که با فشردنِ جان صبر میکنم، و شاهد باش که راضی نیستم عزیزانمان کشته شوند و من بمانم!
خدایا...
من برای حضرت عباس علیهالسلام خیلی گریه کردهام،
کاش اگر آب به برادرم نمیرسد، من هم تشنه بمیرم.
و اگر نمیتوانم بارانِ آتشِ روی سرشان را خاموش کنم، من هم بسوزم...
خدای عزیزم…
خدای بزرگِ عزیزم…
خدای قادرِ بزرگِ عزیزم…
به ما کمک کن.
#هیاهو
هدایت شده از کلمهگراف|مهدیهحیاتی👩🏻💻✍🏻
خدای مهربانم!
خودت همهچیز را ختم به خیر کن.
همهچیز را به تو میسپاریم
🌸🍃
✍🏻
این ساز مرگ را،
شما کوک کردید،
آنها نواختند،
و ما؟
ما رقصیدیم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 این ساز مرگ را، شما کوک کردید، آنها نواختند، و ما؟ ما رقصیدیم... #هیاهو •|🌌|• @bidelijat
.
من ۵ روز یا شاید هم کمی بیشتر به این جمله که نوشتم فکر کردم!
به اینکه چه جایگزینی میتوانستم بهجای [شما] بگذارم که معنایش بشود [خائنهای وطنفروش]!
و چه چیزی به جای [آنها] بنویسم که [دشمن] را نشان دهد؟
من واقعا خیلی فکر کردم، از دوستانم هم کمک خواستم، اما خب آخرش همین را فرستادم که آمده!...
من واقعا از همهٔ [شما] بیزارم و از اینکه مخاطبِ کلامم شدید، بدم میآید.
اما هیچ واژهای برازندهٔ وجودِ بیخودتان نیافتم جز همین [شما] که آینهٔ خودتان باشد مقابل خودتان...
.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 این ساز مرگ را، شما کوک کردید، آنها نواختند، و ما؟ ما رقصیدیم... #هیاهو •|🌌|• @bidelijat
و ما،
با نوای هر سازی،
رقص بلدیم...!
آدم با پراید "بزن که خوب میزنی" میذاره!
با تانک "نورِ خدااا، آینهٔ حق نمااا" پخش میکنه و میره بزنه که خوب میزنه.😌
حرف میجوشد،
کلمهها از ظرف سرم سر میروند!
برای نوشتن اما
چشمهایم زیادی خستهاند،
از گفتن بیشتر!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
راننده اتوبوسمان یک آقای عرب مشتیمآب است به نام «ابوحسین» —حاج آقا میگوید از وقتی پسردار شده اینط
.
من اگر مادر بودم، و اگر دختر داشتم،
هیچوقت نمیبردمش سوار جیپ بشه، تفنگ دست بگیره، رژه بره و...!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. من اگر مادر بودم، و اگر دختر داشتم، هیچوقت نمیبردمش سوار جیپ بشه، تفنگ دست بگیره، رژه بره و...!
مثلا براش رنگ میخریدم، روی صورت بچههای کوچولو پرچم بکشه.
نخ و مهره و ... میخریدم، دستبند ایران درست کنه و هدیه بده.
قلم و کاغذ بهش میدادم تا شعار بنویسه و به بقیه بده.
و شاید کلی اتفاق دخترونه دیگه که میتونست رقم بزنه!
من اگر دختر داشتم، حتما برادرها و پدرش رو به خط میکردم پشتش و کنارش راه برن وقتی میخواد توی تجمع حاضر بشه!
من اگر دختر داشتم، خیلی مراقب حریر وجودش میبودم...
پ.ن این عکسایی که امروز دیدم، عصبیم کرده!