حرف میجوشد،
کلمهها از ظرف سرم سر میروند!
برای نوشتن اما
چشمهایم زیادی خستهاند،
از گفتن بیشتر!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
راننده اتوبوسمان یک آقای عرب مشتیمآب است به نام «ابوحسین» —حاج آقا میگوید از وقتی پسردار شده اینط
.
من اگر مادر بودم، و اگر دختر داشتم،
هیچوقت نمیبردمش سوار جیپ بشه، تفنگ دست بگیره، رژه بره و...!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. من اگر مادر بودم، و اگر دختر داشتم، هیچوقت نمیبردمش سوار جیپ بشه، تفنگ دست بگیره، رژه بره و...!
مثلا براش رنگ میخریدم، روی صورت بچههای کوچولو پرچم بکشه.
نخ و مهره و ... میخریدم، دستبند ایران درست کنه و هدیه بده.
قلم و کاغذ بهش میدادم تا شعار بنویسه و به بقیه بده.
و شاید کلی اتفاق دخترونه دیگه که میتونست رقم بزنه!
من اگر دختر داشتم، حتما برادرها و پدرش رو به خط میکردم پشتش و کنارش راه برن وقتی میخواد توی تجمع حاضر بشه!
من اگر دختر داشتم، خیلی مراقب حریر وجودش میبودم...
پ.ن این عکسایی که امروز دیدم، عصبیم کرده!
✍🏻
به تو فکر میکنم،
به تو، یعنی به همه چیز...!
از طوفانهای اسیدی زحل گرفته تا صدای کشیده شدن کفشِ همسایه روی موزاییکها؛
تو لابهلای تمام هستی خزیدهای...
به زاویهی میز فکر میکنم، تویی.
به انقراضِ تدریجیِ نهنگها فکر میکنم، باز هم تویی؛
و به "من" فکر میکنم که نیست! تویی...
و از این حقارتِ باشکوه، به جنون میرسم؛
پلکهایم میخکوب این رویای شیریناند،
و خوابم نمیبرد...
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
هدایت شده از اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
این جنگ منو دلتنگترم کرد...
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
این جنگ منو مصمّمتر کرد...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بعضی تاریخها مثل میخ توی حافظه فرو میروند یا شاید هم مثل خار زیر پوست که با هربار لمسشان، کل وجودِ
.
یکروزی، یکجایی، یک کسی،
یک مشت از من را کَند و رفت؛
از همانروز بود که وسط سینهام،
یک سوراخِ گردِ بیانتها دهان باز کرد؛
چاهی که حالا در آن،
درد از آویزِ تقویم چکه میکند پایین…
و من در تاببازیِ ایام،
در تاریخهایی تکرار میشوم که خاطراتشان پوک شده!
مثل امروز،
که یادم میآید زمانی
برای دخترانِ آفتابرو – که دوستشان داشتم –
پیامی نوشتم رنگارنگ…
و حالا همآن پیام رنگش پریده هم احساسم،
از وسطش نسیم میوزد،
و دخترهایش مدتهاست که پشتِ باد گم شدهاند.
.
.
.
آدم از بعضی زخمها توقع دارد کم کم آرام بگیرند،
نه اینکه هربار به عدد تاریخ گیر کنند و تازه شوند.
ولی خب،
چه میشود کرد؟
من با این حفره زندگی میکنم.
با این خالیِ فروبَرنده نفس میکشم.
با همین سوزی که شبها زیر پوستم میدود؛
و با خشمی که مثل ریشهٔ یک درختِ پوسیده،
دور استخوانهایم میپیچد؛
بالاخره یکروز، از ما یکی تمام میشود،
یا من،
یا این درد،
یا شما…
#خانهبهدوش
پ.ن: به یادِ حفرهٔ ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ در هجری قمری
طولانی شدنِ مجازی بودنِ مدرسه، فرسودهام کرده...
من خیلی بچهی درسخونی بودم همیشه.
تمام سالهای دبستان و دبیرستان شاگرد اول بودم؛ این از هوشِ زیاد یا قدرتهای ماورایی نبود، واقعا درس میخوندم، زیاد... خیلی زیاد!
خیلی که میگم اغراق شده نیست، واقعیته!
یکی از خاطرات مشترکی که تمام دوستان سابق یا اقوام از دوران مدرسهی من با من دارن اینه که تو هر موقعیتی دفتر و کتاب پیشم بوده؛
من هر درسی رو صدها بار میخوندم، اینقدر که عدد صفحه و تصویرش و پاورقی کتابهارو هم حفظ میشدم؛
و هیچوقت، در تمامِ سالهای تحصیلم، وقتی دانشآموز بودم -دوران دانشجويي رو نمیگم- ، حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد که معلم خوب درس نداده یا درس سخته!
چرا اینارو میگم؟
چون منی که اون بودم، حالا اینم!
و این روزا،
دیدنِ بچههایی که فقط "غر" میزنن ناراحتم میکنه!
بچههایی که مسئولیتپذیر نیستن و مقصر رو همیشه بقیه میدونن!
دانشآموزایی که جز کتاب درسی اونم به اجبار، هیچ مطالعهای ندارن. هیچ!
کسایی که همش منتظرن یکی دیگه یه کاری بکنه!
حتی سوال هم نمیکنن، تا وقتی مورد سوال واقع نشن!
نمیدونم...
شاید اگر فقط و فقط یک رسالت قرار باشه روی دوش تمام نهادهای آموزشی باقی بمونه، اینه که مفهوم "مسئولیت یادگیری" رو در ذهنها جا بندازه.
پ.ن: از مجموعه دردِ دلهای بی سر و تهِ یک معلم خسته.