انگار فرشتههای غم نشستن روی سینهام تا خستگی در کنن...
اینا هم بالاخره میرن.
همکاری فرشتههای غم و قلم احتمالا نتایج شگفتانگیزی میتونه داشته باشه
ولی من خستم.
✍🏻
ما را از محاصره و قحطی نترسانید،
در مکتبِ ما،
لبهای ترکخورده،
بُرندهتر از شمشیرِ صیقلخورده است.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#کاش این «منِ» حقیر و موریانهخورده، در آسمانِ درخشانِ وجودِ «تو» تبخیر میشد.
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#کاش خاکستر میشدم و مینشستم روی پرزهای مخملیِ یقهی لباست...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
تو بسیار بیشتر از همهی آرزوهایی هستی که حتی جرئتِ داشتنش را نداشتم.
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #شبیه آخرین صفحه کتاب، یک لمس تا پایان! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#شبیه یک مشت سیمِ مسیِ لخت و برقدار؛
یک لمس تا خشکیدن!
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ما ایستادهایم؛
چنان که کوه پشتِ کوه میایستد،
و موج پشتِ موج.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میگم آمریکا محاصرهمون کرده. عزیز میگه: به جهنم! بکنه ببینیم به کجا میرسه؟ برای خدای ما که سخت نیست
.
عزیزم دیشب که داشت دردهاشو میشمرد، گفت: "هرچی شکست دیگه درست نشد!" -مثلا دستش که قبلا شکسته، اما هنوزم درد میکنه. یا پاش که چند سال پیش شکسته، الان پلاتین داره و درد میکنه!-
من هنوز دارم به این جمله فکر میکنم که "هرچی شکست دیگه درست نشد!" و به دلم البته!
هدایت شده از رعنا نوشت!
من چی کاره ام که دلم بخواد یا نخواد...
تو هرچی بگی،
همون!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. عزیزم دیشب که داشت دردهاشو میشمرد، گفت: "هرچی شکست دیگه درست نشد!" -مثلا دستش که قبلا شکسته، اما
دربارهی عزیز (مادربزرگم)
خیلی سال پیش، یه قصه نوشته بودم، که از روی واقعیته.
حالا که از حرفای عزیز استقبال شده(:
اونم میذارم،
نظرتونو بگید.👇
بسم الله الرحمن الرحیم
"۲۰ روز تا پاییز"
۱/۲
خیلی نمانده بود به پایان تابستان، این روزها ظهرها هوا گرم بود و شب ها سردمان می شد.
عزیز همیشه می گفت:«توی این هوا، خر تب می کنه، سگ سینه پهلو.» آن روزها معنی جمله اش را نمیفهمیدم، اما هربار که میشنیدم میخندیدم.
چند روزی میشد که به خانه خودمان سر نزده بودم، از وقتی مادر حامله شده بود، بیشتر وقتها خانه عزیز میماندم، خانه عزیز از خانه خودمان بزرگ تر بود و البته قشنگ تر و نو تر! از آقا جان شنیده بودم که عمو از شهر پول فرستاده و عزیز هم با همهاش این خانه را ساخته؛ از وقتی عمو رفته بود شهر کار کند، همه میگفتند:«دست و بالش باز شده، به نان و نوایی رسیده.» و من همیشه فکر میکردم که، عزیز که اینجا نان می پزد، چرا عموهم رفته شهر تا به نان برسد؟!
آنشب عزیز خیلی زود خوابید، من اما خوابم نمیبرد، توی حیاط یک پتوی سبز زبر پهن کردم، فانوس را کنارم گذاشتم و دراز کشیدم، روستا ساکِت ساکت بود و فقط گاهی صدای زوزه گرگ ها از دور می آمد، انگار همه خواب بودند به جز من و ستاره ها که نگاهشان میکردم؛ زیر لب لالایی که مادر یادم داده بود زمزمه میکردم و خودم را تاب می دادم:
«لالای بئشیگیم لای لای،
ائویم ائشیگیم لای لای،
سن یات شیرین یوخو گؤو،
چه کیم کئشیین لای لای»
چشمهایم داشت گرم میشد، با خودم فکر کردم حتما فردا که بیدار شدم به خانه برگردم، دلم برای مادرم تنگ شده بود.
هنوز خوابم نبرده بود که احساس کردم زمین تاب می خورد، چشم باز کردم، آسمان همان آسمان بود اما انگار گردی سنگین از خاک روی چشم هایم نشسته بود و نمی توانستم واضح ببینم، صدای شکستن و سوختن و انفجارهای پی در پی می آمد، صدای فریادهایی مبهم که نمی فهمیدم دقیقا چه می گویند!
سر جایم نشستم، درست همان لحظه برای چند ثانیه احساس کردم که زمین آرام گرفت و همه اجزای آن سکوت کردند و فقط یک لحظه بعد بود که صداهای جدیدی از سر گرفته شد، فریاد های خفه، ناله هایی که انگار از کف چاه به گوش میرسید، صدای حیواناتی که حس میکردم گریه می کنند.
ترسیده بودم، به خودم لعنت فرستادم که چرا پیش عزیز نخوابیدم. بلند شدم تا به داخل خانه برگردم اما تا به ساختمان خانه نگاه کردم، حس کردم که گم شده ام، گچ دیوار ها ریخته بود، شیشه ها شکسته بودند، هرچه در را فشار میدادم باز نمی شد.
صدا زدم: «عزیز! عزیز!» جواب نداد، گریه کردم و داد زدم: «عزیز! عزیز من میترسم بیا منو ببر تو»
هرچه گریه کردم فایده نداشت، با تنم چند بار به در ضربه زدم، همزمان که در باز شد، سوزش شدیدی در پهلویم حس کردم و جیغ کشیدم:«عزیز»
جوابی نشنیدم، درد و سوزش و ترس تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، نور فانوس، اطراف را کمی روشن کرده بود، دیدم که همه چیز خانه بهم ریخته، بوی بدی می آمد، دیوار ها ترک خورده بودند، وسایل روی طاقچه ریخته بودند.
جایی که عزیز خوابش برده بود را می دانستم، اتاق وسطی، کنار کمد! اما وقتی به اتاق رسیدم، دیدم که کمد افتاده وسط اتاق و رد باریکی از خون از زیر آن تا در اتاق رسیده. آن موقع فکر کردم احتمالا محتویات شیشه ای درون کمد بوده که شکسته و ریخته! باز هم دنبال عزیز گشتم! اما پیدایش نکردم.
از خانه بیرون رفتم که شاید در کوچه ببینمش، در حیاط را که باز کردم، فانوسم خاموش شد و دوباره پهلویم تیر کشید، احساس کردم سرم گیج رفت.
زور نور ماه به شدت تاریکی آن شب نمی رسید، و با اینکه نمی توانستم ببینم، می فهمیدم که هیچ چیز سر جایش نیست، با هر قدم که از خانه عزیز دور می شدم، صدای ناله های بیشتری می شنیدم، حالا می توانستم تشخیص بدهم که صدای کیست، مثلا صدای زهرا، دوستم که در همسایگی خانه عزیز زندگی می کردند را شنیدم که به سختی فریاد می زد و
کمک میخواست!
میدانستم که سریع باید به خانه خودمان برسم، دعا دعا می کردم مادرم مثل من نترسیده باشد.
چند قدمی را دویدم، اما نتوانستم، دردم شدید تر می شد، حس می کردم با هر قدم، جسم تیزی در پهلویم فرو می رود. ناچار آرام تر حرکت کردم؛ تاریک بود اما راه را بلد بودم.
جلوی در خانه درخت توت داشتیم، از همان درخت بود که فهمیدم راه را درست آمده ام، روی تنه اش دست کشیدم، من همه شیار های تنش را حفظ بودم، مادر می گفت صبح روزی که من به دنیا آمدم، بابا این درخت را کاشته؛ دو قدم جلو تر رفتم که در بزنم، دست جلو بردم اما در را حس نکردم، سرجایش نبود، انگار زیر پایم خالی شد. سر زانوی پای راستم سوخت و زمین خوردم...