eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خنده شدم دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم
دیده سیرست مرا، جان دلیرست مرا زَهره ی شیرست مرا، زُهره تابنده شدم
گفت: که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم، سلسله ی بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای، رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم، وز طرب آگنده شدم
گفت که تو کشته نه ای، در طرب اغشته نه ای پیش رُخ زنده کُنش، کُشته و افکنده شدم
+مولانا
واژه هایی که شاید نشنیده باشید👇🏻 طرب: خوشی بندنده: در بیت زیر ظاهراً بسته و زنجیری معنی میدهد پاینده: پایدار آگنده: انباشته پر مملو ممتلی(در این شعر) افکنده: انداخته شده @biekaran
_🍃🌙 با ندبه ما نیامدی حرفی نیست یک جمعه تو ندبه کن که ما برگردیم...(: +نجوا @biekaran
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» ماه ادامه داد:«این غرور تو و احساسات لطیف درونت مرا به یاد بیکران می اندازد.» گفتم:«بیکران؟ آدم خوبی بود؟» ماه در عالم رویا غرق شد. رفت در آنسوی زمان، کنار گذشته ها و دوباره آنها را تجربه کرد. در چشمانش دریایی دیدم لبالب از عشق. سخنش در آن لحظات جادویی شده بود. افسون میکرد دنیای حقیقی را و جدا میکرد روح را از زمین. «بیکران...یگانه دخترکی که در محفل تنهایی اش پروانه ای شد و در آسمان بی منتها پرواز کرد.» سرش را به سمتم چرخاند:« به همین دلیل خود را بیکران خواند.» دوباره به افق های دور نگریست و گفت:«او زیبا بود. سیرتش زیبا بود و زیبایی را معنای کاملی بود. این زیبا را هم از رنج ها و مشقت های بسیاری که در زندگی متحمل شد بدست آورد. پدرش را...مادرش را...همه ی زندگی اش را در لحظه ای باخت.» پریدم بین خاطراتش. گفتم:« چگونه؟ منظورم این است که چگونه توانست پروانه شود؟» ماه خودش را نزدیک گوشم رساند و نجوا کرد:« تاب شنیدن راز های بسیار داری؟» منتظر جواب نشد. میدانست آنقدر به داستان مشتاق شدم که هر عهدی بخواهد می‌بندم. میخواستم داستان را بدانم حتی اگر بخواهد عَهدم را با خون ببندم. با چشمان درشت اش افسونگرانه تر از همیشه به من نگاه کرد و گفت:« هر شب، می آیم و برایت از بیکران میگویم. چطور است؟» از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. بهتر از این چه میخواستم؟ ماه هر شب کنارم می آمد و داستان کسی را می‌گفت که یاد آور او بودم برایش. دستش را روی دست سردم گذاشت و گفت:« شبت بخیر.» و در پلک برهم زدنی نورش به آسمان برگشت. +بیکران @biekaran
خب...داستان داره به جاهای قشنگی میرسه😄
تهران... رفراندوم امروز «آری» به جمهوری اسلامی✌️🏻 @biekaran