«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
میدانستم هر بار از تعریف های پر لعابی که میکند منظوری دارد. چادر سر کرد و مقابلم تمام رخ ایستاد. گفت:« امروز برنامه ی بخصوصی داری؟»
کمی از دمنوش نوشیدم و گفتم:« نه. چطور؟»
کیفش را روی دوشش گذاشت و گفت:« بیا این بازی همیشگی را تکرار نکنیم. چون وقت تنگ است مستقیم میگویم. دوست داری همراهم بیایی؟»
به یاد حرف دیشب ماه افتادم.
+ تابحال به اوگفتی- دوستش داری-؟
گفتم:« چرا بیایم؟»
گفت:« چه کسی دوست ندارد خواهر زاده ی نازنینش کنار او باشد؟ میخواهم کنارم باشی.»
دلم مرادش را گرفت. بلند شدم. دمنوش را سرکشیدم و گفتم:« الان اماده میشوم.»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
هدایت شده از دختران هادی
#عید_مبعث
❣حسین(ع) روشنایی هدایتش را از جد خود ارث برده بود...
همان کسی که ✨روشنایی بخشید دنیای سیاه جهالت را (:
@dokhtaranhadi
Mohsen Mirzazade ~ Music-Fa.ComMohsen Mirzazade - Mohammad (128).mp3
زمان:
حجم:
3.4M
ابوالقاسم خیرالبشر و سید کونین
بنی عم شه تخت سلونی؛ که بود حیدر و صفدر
وصی احمد مرصل؛ علی عالی اعلی
ولی والی والا ز قد قامت رعنا؛ که بود قدرت یزدانی…
مبعث مبارک😍❤️
@biekaran
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
رخت و لباس مرتبی تن کردم و پشت سر خاله به راه افتادم. خاله رانندگی میرکرد و رادیو تفسیر قران میخواند. به منظره ی بیرون خیره شده بودم. به جنگل که داشت لباس سبزش را با لباس زرد پاییزی عوض میکرد. به انار هایی که در باغات اطرافمان ترک میخوردند و دل از دل باغبان میبردند. شایدم گاه گاهی به قطرات باران روی شیشه نگاه میکردم. حس میکردم میخندیدند. شاید پرواز حس خوبی دارد که ابر های سنگین را سبک میکند.
خاله رادیو را قطع کرد و گفت:«میخواهی شبکه را عوض کنم؟»
+ نه... خوب است. کی میرسیم؟
-تقریبا یک ساعت دیگر. حوصله ات که سر نرفته؟
+ نه... راستی میگویم این نمایشگاه برای کیست؟
+یکی از هم دانشگاهی هایم. البته زیاد اورا نمیشناسم. خیلی وقت است هم را درست ندیدیم. فکر کنم پنج سالی میشود.
جوابم را گرفتم. سکوت کردم و دوباره به افق های دور خیره شدم. خاله ادامه داد:
این بنده ی خدا همسرش را دو یا سه سال پیش از دست داد و به افسردگی شدید دچار شد.
+خب بعدش چه شد؟ هنوز افسرده است؟
-نه...یعنی نمیدانم. فقط میدانم بعد از بازه زمانی خاصی تغییر کرد. علاقه مند به عرفان شد و دوست داشت به حوزه برود. اینکه اخر رفت یا نه را خبر ندارم.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
توشاید عاشقمهستی و مغروری نمیگویی
تو مغروری کهاز دلتنگیو دوری نمیگویی
تو همدلتنگی و هم بیقراری درخیالاتم
تومن را دوستداری عاشق ایناحتمالاتم!
نمیگویمک چشمانت فقط دنبالمنباشد
ولیایکاش میشددستهایت مالمنباشد
پس از دستتو دستدیگری هرگزنمیگیرم
کهمردم زندهاز عشقندو من باعشقمیمیرم
گرچه منبه یادتهستمو همواره میمانم
ولیکن تومرا ازیاد خواهیبرد میدانم(:
@biekaran
هدایت شده از جبهه فرهنگی
مانده ام، احمد پیمبر بود یا عطار عشق
بس که سلمانها مسلمان کرد با بوی علی🌱✨
#قاسم_صرافان
#عیدتون_مبارک🌺
به ما بپیوندید👇🏻
@jebhefarhangii96
«آزمایش الهی»
عصبانی مُشتَش را روی میز کوبید« یعنی چی؟؟؟ یعنی هر ساعتی که اون گوشه افتاده رو میزارید پشت ویترین میفروشید؟؟» صورتش گداخته شده بود و فریاد میکشید:« اقا! اون ساعت الان کمه کم پنج شش میلیون پولشه!»
فروشنده نمیدانست چه بگوید. در گوشه ذهنش، ساعت نقره را در جعبه ی تعمیرات بخاطر می اورد اما نمیدانست چه بر سر آن امده. هر چه تلاش کرد نتوانست بخاطر بیاورد ساعت را به صاحبش تحویل داده یا خیر؟ شرمنده بود و حرفی نمیزد.
صاحبِ ساعتِ مفقود دوباره خَشْمَش فوران کرد:«چه خونسردم هستی! پول ساعت مردم رو میخوری عین خیالت هم نیست؟؟» مرد ساعت فروش دوباره نگاهی به چشمان خشمناک مرد انداخت. جعبه ی ساعت های تعمیر شده را دوباره گشت، اما خبری از ساعت مورد نظر نبود. گفت:« برادرم ساعتتون دست من نیست. به شما فیش تعمیر داده بودم؟»
مرد طاقتش تمام شد:« گفتید دو روزه آماده اس فیش نمیخواد. کف دست بو کرده بودم قراره ساعتم رو بالا بکشی؟»
ساعت فروش، سعی کرد صاحب ساعت را آرام کند اما فایده ای نداشت. آخر کار ساعت پیدا نشد و صاحب ساعت عصبانی از مغازه خارج شد.
مرد ساعت فروش با خود اندیشید.
+اگر واقعا ساعت را به من داده باشد و من اشتباهاً ساعت را فروخته باشم چه؟؟
ابلیس در گوش چب مرد زمزمه کرد:« فروختی که فروختی! خواست هواسش را جمع کند و بیاید ساعت را ببرد. فیش هم که نداشت. شاید او کلاش بود و میخواست جیب تورا خالی کند. از قیافه و وضع لباس هایش هم معلوم بود اهل
ساعت نقره نیست.
همین لحظه فرشته ی وجدان در گوش راستش زمزمه کرد:« اما اگر اشتباه از سوی تو باشد چه؟ اگر حق مردم را خورده باشی چه؟ مگر همان اول کار، به خدای خودت قول ندادی که مواظب حلال و حرام درامدت باشی؟»
دوراهی سختی بود. از طرفی دلش نمیخواست اشتباه نکرده را بپذیرد و از طرفی دیگر میدانست ذره ای حق الناس زندگی دنیا و آخرتش را بر باد خواهد داد. چه باید میکرد؟
ادامه دارد....
+بیکران
#داستانک
@biekaran