(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
رخت و لباس مرتبی تن کردم و پشت سر خاله به راه افتادم. خاله رانندگی میرکرد و رادیو تفسیر قران میخواند. به منظره ی بیرون خیره شده بودم. به جنگل که داشت لباس سبزش را با لباس زرد پاییزی عوض میکرد. به انار هایی که در باغات اطرافمان ترک میخوردند و دل از دل باغبان میبردند. شایدم گاه گاهی به قطرات باران روی شیشه نگاه میکردم. حس میکردم میخندیدند. شاید پرواز حس خوبی دارد که ابر های سنگین را سبک میکند.
خاله رادیو را قطع کرد و گفت:«میخواهی شبکه را عوض کنم؟»
+ نه... خوب است. کی میرسیم؟
-تقریبا یک ساعت دیگر. حوصله ات که سر نرفته؟
+ نه... راستی میگویم این نمایشگاه برای کیست؟
+یکی از هم دانشگاهی هایم. البته زیاد اورا نمیشناسم. خیلی وقت است هم را درست ندیدیم. فکر کنم پنج سالی میشود.
جوابم را گرفتم. سکوت کردم و دوباره به افق های دور خیره شدم. خاله ادامه داد:
این بنده ی خدا همسرش را دو یا سه سال پیش از دست داد و به افسردگی شدید دچار شد.
+خب بعدش چه شد؟ هنوز افسرده است؟
-نه...یعنی نمیدانم. فقط میدانم بعد از بازه زمانی خاصی تغییر کرد. علاقه مند به عرفان شد و دوست داشت به حوزه برود. اینکه اخر رفت یا نه را خبر ندارم.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
توشاید عاشقمهستی و مغروری نمیگویی
تو مغروری کهاز دلتنگیو دوری نمیگویی
تو همدلتنگی و هم بیقراری درخیالاتم
تومن را دوستداری عاشق ایناحتمالاتم!
نمیگویمک چشمانت فقط دنبالمنباشد
ولیایکاش میشددستهایت مالمنباشد
پس از دستتو دستدیگری هرگزنمیگیرم
کهمردم زندهاز عشقندو من باعشقمیمیرم
گرچه منبه یادتهستمو همواره میمانم
ولیکن تومرا ازیاد خواهیبرد میدانم(:
@biekaran
هدایت شده از جبهه فرهنگی
مانده ام، احمد پیمبر بود یا عطار عشق
بس که سلمانها مسلمان کرد با بوی علی🌱✨
#قاسم_صرافان
#عیدتون_مبارک🌺
به ما بپیوندید👇🏻
@jebhefarhangii96
«آزمایش الهی»
عصبانی مُشتَش را روی میز کوبید« یعنی چی؟؟؟ یعنی هر ساعتی که اون گوشه افتاده رو میزارید پشت ویترین میفروشید؟؟» صورتش گداخته شده بود و فریاد میکشید:« اقا! اون ساعت الان کمه کم پنج شش میلیون پولشه!»
فروشنده نمیدانست چه بگوید. در گوشه ذهنش، ساعت نقره را در جعبه ی تعمیرات بخاطر می اورد اما نمیدانست چه بر سر آن امده. هر چه تلاش کرد نتوانست بخاطر بیاورد ساعت را به صاحبش تحویل داده یا خیر؟ شرمنده بود و حرفی نمیزد.
صاحبِ ساعتِ مفقود دوباره خَشْمَش فوران کرد:«چه خونسردم هستی! پول ساعت مردم رو میخوری عین خیالت هم نیست؟؟» مرد ساعت فروش دوباره نگاهی به چشمان خشمناک مرد انداخت. جعبه ی ساعت های تعمیر شده را دوباره گشت، اما خبری از ساعت مورد نظر نبود. گفت:« برادرم ساعتتون دست من نیست. به شما فیش تعمیر داده بودم؟»
مرد طاقتش تمام شد:« گفتید دو روزه آماده اس فیش نمیخواد. کف دست بو کرده بودم قراره ساعتم رو بالا بکشی؟»
ساعت فروش، سعی کرد صاحب ساعت را آرام کند اما فایده ای نداشت. آخر کار ساعت پیدا نشد و صاحب ساعت عصبانی از مغازه خارج شد.
مرد ساعت فروش با خود اندیشید.
+اگر واقعا ساعت را به من داده باشد و من اشتباهاً ساعت را فروخته باشم چه؟؟
ابلیس در گوش چب مرد زمزمه کرد:« فروختی که فروختی! خواست هواسش را جمع کند و بیاید ساعت را ببرد. فیش هم که نداشت. شاید او کلاش بود و میخواست جیب تورا خالی کند. از قیافه و وضع لباس هایش هم معلوم بود اهل
ساعت نقره نیست.
همین لحظه فرشته ی وجدان در گوش راستش زمزمه کرد:« اما اگر اشتباه از سوی تو باشد چه؟ اگر حق مردم را خورده باشی چه؟ مگر همان اول کار، به خدای خودت قول ندادی که مواظب حلال و حرام درامدت باشی؟»
دوراهی سختی بود. از طرفی دلش نمیخواست اشتباه نکرده را بپذیرد و از طرفی دیگر میدانست ذره ای حق الناس زندگی دنیا و آخرتش را بر باد خواهد داد. چه باید میکرد؟
ادامه دارد....
+بیکران
#داستانک
@biekaran
هدایت شده از دختران هادی
Majid Ahmadi ~4205198531563.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
گنگسترم توبه کردو ولایی شد😂🚶♀
مجید احمدی خواننده گنگستر وقتی دیده از آهنگش خیلی سوء استفاده شده
یه آهنگ جدید برای آقا خونده و یه شیلنگ گرفته رو همه براندازا👌
#لبیک_یا_خامنه_ای
@dokhtaranhadi
«آزمایش الهی»
مرد وارد مغازه شد. با باز شدن در، زنگ بالای آن صدای زیبایی ایجاد کرد. پیرمرد ساعت ساز از تعمیر ساعت دست کشید و سمت مشتری آمد. بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی رو به مشتری کرد و گفت:«میگم جوون یه چیزی برات دارم.» و جعبه ی ساعت را از زیر میزش برداشت و مقابل مرد گذاشت. مرد با دیدن جعبه و برانداز کردن ساعت نگاهی متجعب به پیرمرد انداخت و گفت:« این...چیه؟»
پیرمرد لبخندی بر لب آورد و عینکش را روی صورتش گذاشت. گفت:« تو این دوره زمونه آدم های منصف کم پیدا میشن. این جوونک ساعت فروش این بغل، اومد و گفت این ساعت رو بدم بهت. برام تعریف کرد چیشده. داد به من بهت بدم چون میدونست بعیده دیگه پا توی مغازه اش بزاری.» آهی کشید و ویترین مغازه اش نگاه کرد:« خدا به زندگیش برکت بده الهی...»
مرد بغض کرد. صورتش از شدت اندوه سرخ شد و آرام گریست. پیرمرد متعجب ماند. انتظار هر حالتی را غیر از گریه داشت. پرسید:«جوون چیشد؟»
مرد بدون گفتن کلمه ای ساعت را برداشت و از در خارج شد.
در آن سوی بازار ساعت فروش جوان در افکار خویش غرق بود. ابلیسِ پلید هنوز دست از سرش بر نداشته بود. دائما در گوشش میخواند:« قرار باشد هر کسی بیاید و بگوید ساعتش نیست و از تو پولش را بخواهد و تو بدهی که ورشکسته میشوی! میدانی آن ساعتی که برای مرد خریدی تا جبران خسارتش را بدهی چند برابر ساعت گمشده بود؟ خداهم راضی نیست ضرر کنی. هنوز هم دیر نشده. میتوانی ساعت را پس بگیری و این موضوع را فراموش کنی.»
مرد گذاشت شیطان خوب در گوشش زمزمه کند. پس از تمام شدن نطق تاثیر گذار ابلیس، دست روی صورت کشید و استغفار کرد. اما ابلیس هنوز دست بردار نبود. مرد برخواست و با مقدار کمی اب، وضو گرفت. پس از آن قرآن برداشت و ایات نور الهی خواند تا روحش از کلام الله پر شود و جایی برای شیطان باقی نماند.
تلاوت قرآن را که به اتمام رساند صاحب ساعت گمشده، با چشمانی اشکبار وارد شد.
بدون سلام گفت:« آقا نوکرتم...داداش خیلی مدیونم. حلال کن.»
تعجب کرد و پرسید:« ساعت به دستتون رسید؟»
مرد خجل شد:« ساعت چیه حاجی؟ من شرمنده تونم...»
ساعت فروش جوان جریان این شرمندگی را پرسید و مرد چنین جواب داد:« من قبل از اینکه بیام مغازه ی شما کل خونه و محل کارم رو گشتم. اما اثری از ساعتم پیدا نکردم. آخر یادم افتاد دادم به شما. این شد که اومدیم و....چه عرض کنم؟ من پشیمونم... خلاصه...داشتم برای عید خونه تکونی میکردم که دیدم ساعتم بالای کابینت توی قابلمه اس. حالا الله اعلم چرا اون جا بود؟! حقیقتا دیگه رویی برای اومدن و عذر خواهی نداشتم تا اینکه دیدم حق برادری رو تموم کردید و...»
ساعت فروش خنده ای کرد. جعبه ی ساعت رو برداشت و گفت:« نه بابا این چه حرفیه... خداروشکر که پیدا شد ساعتتون.»
مرد بیشتر از گذشته شرمنده شد. خداحافظی کرد و خواست از مغازه خارج شود که ساعت فروش گفت:« برادر فقط یادت باشه...آبروی مومن از حرمت کعبه بیشتره.» و با لبخندی از این آزمایش الهی سربلند بیرون امد.
مرد در راه سکوت کرد و به فکر فرو رفت.
+بیکران
#داستانک
@biekaran