eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
Hamed Zamany1_21161243140.mp3
زمان: حجم: 11.7M
عشق می خواست که ما برخیزیم عقل میخواست که ما جا بزنیم کد خدا گفت که ساکت باشید ناخدا گفت به دریا بزنید🇵🇸🌊
هدایت شده از گامی بسوی پرواز🕊🍃
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند! و تماشای تو زیباست اگر بگذارند!
201.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای کاسبی... مهمان سرداری مطمئناً(: @biekaran
هدایت شده از شهد شرح
این روزها منظور از آتش بس یعنی "آتش، بس نیست." فقط آن نیست آخر به قرینه حذف شده! واحدی شهدِ شرح' 🌱@Shahde_Sharh
هدایت شده از سِیِّدهٔ‌حَسَنیْ¹¹⁸
داداش مصطفی، سالگرد آسمانی شدنت مبارک... :) مارو هم پیش اربابتون یاد کنید...💔
کنسرو آدم! می گویند هر کسی در مواجه با پدیده ای اعجاب انگیز که بیشتر شبیه معجزه باشد، هر چیز که از ذهن‌اش رد شود را بی اختیار به زبان می آورد. و شاید دیدن یک اتوبوس که تا مرز ترکیدن در آن آدم چپانده شده بود، دست کمی از معجزه نداشت. و اِلا این همه ترکیب وصفی و اضافی در زبان فارسی هست که کاربردش به تصویر کشیدن ازدحام است. چرا باید در بین جمعیت خیره به اتوبوس با صدای بلند میگفتم:«کنسرو آدم»؟ +بیکران" •کنسروی از خاطرات(: ۱۴٠۴.۸.۱ @biekaran
🐫 یه روز قارون یه دسته‌گل نیم میلیاردی و آیفون١٧ خریده بود و داشت با شتراش تو اندرزگوی بنی‌اسرائیل لایی می‌کشید. مردم هم گوشیا رو در آورده بودن و عکس و فیلم می‌گرفتن و هشتگ و رو ترند کرده بودن. اتفاقا پستاشون هم میلیونی ویو می‌خورد... 🧑🏻‍🎓 دانشمندا هم هرچی این فیلما رو کوت می‌کردن و می‌گفتن: خاک تو سرتون با این آرزو‌هاتون. آخه دسته‌گلی که خر نمی‌تونه بلندش کنه و تلفن همراهی که نمی‌شه باهاش تلفن کرد هم چیزیه که حسرتش رو می‌خورید؟ 📊 ولی چه فایده؟ دانشمند جماعت که فالوئر نداره. توییتاشون کلا دو سه تا ویو می‌خورد. اونم شاگردای لنگ نمره زده بودن! 📖 (برگرفته از آیات ٧٩ و ٨٠ سوره قصص) ✍🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
هدایت شده از شهد شرح
این شکل و قیافه ای که اینا برا خودشون درست کردن، نتیجه غربزدگی نیست؛ اینا رو خدا زده! ✍واحدی شهدِ شرح' 🌱@Shahde_Sharh
«حامیان تیغ فروش» اتوبوس ترمز محکمی کرد و خانمی که وسط جمعیت گرفتار شده بود، تعادلش را از دست داد و روی کنار دستی هایش افتاد. دود و دم شهر و شلوغی اتوبوس طاقت همه را طاق کرده بود. کسی میان جمع داد زد:«خانم خب برو بالاتر. جا هست.» -اقا نشسته نمیتونم! در ان لحظه نشد ببینم اقای مذکور کجاست و چه حالی دارد؟ گمانِ ذهنم رفت سمت پیرمردی کهن سال که به اشتباه سوار اتوبوس شده و چون راهی برای خروج پیدا نکرده، همان جایی که بوده، نشسته. گفتم:«بنده ی خدا... کاش راه نشانش میدادند میرفت پی زندگی اش!» که سیمای کامله مردی ته ریش دار، از بین صورت ناراضی خانم ها پیدا شد. باز هم گمانم را به بد نبردم. شاید معلول ذهنی باشد و از روی عدم اختیار وارد قسمت زنانه شده. که...! گلویش را صاف کرد و محصولی که از توی کیسه مشکی رنگش در آورد را بالا برد و گفت:«خانومای عزیزم... خواهرای گلم. تیغ زنانه، مردانه دارم سه بسته ۶۰ تومن» نه تنها پیر و معلول نبود، بلکه زکاوت بیش از اندازه ای هم داشت که آمده بود در واگن زنانه امرار معاش می کرد. خانم هایی که اطرافش ایستاده بودند خود را به هر سختی بود کنار می کشیدند تا به مرد دست فروش نخورند. البته مرد هم نامردی نکرد و به اشتباه(مثلا) به دو سه نفری خورد. خانمی که کنار من بود در آراسته ترین حالت خود بود. وقتی دید این مرد بی ملاحضه صاف سمت او می آید و می خواهد در مسیر رفت اشتباها به او هم بخورد، فرار کرد سمت من و زیر لب گفت:«وای وای وای اومد...» دیدم نمیشود که! هیچ کس هیچ نمی گوید همه هم اذیتند! بلندی دادم:«جناب قسمت زنونه اس. به حریم شخصی ما احترام بزارید.» مرد چپ چپ نگاه کرد. انگار موی دماغی باشم گفت: ای بابا... یه لقمه نونم نمیتونیم در بیاریم؟ (ادامه دارد...) +بیکران @biekaran