eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
برای دیدن تو چیستان عاشقی است پرنده نیست ولی می پرد، فقط خودمم!.... @biekaran
هدایت شده از دختران هادی
Majid Ahmadi ~4205198531563.mp3
زمان: حجم: 8.9M
گنگسترم توبه کردو ولایی شد😂🚶‍♀ مجید احمدی خواننده گنگستر وقتی دیده از آهنگش خیلی سوء استفاده شده یه آهنگ جدید برای آقا خونده و یه شیلنگ گرفته رو همه براندازا👌 @dokhtaranhadi
✏️من با کلمات، در دشت خیالم، به گرد مقصودم، می‌رقصم... محمدجوادمحمودی @biekaran
«آب را گِل نکنیم» آب را گل نکنیم عکس مه در دل آب افتاده تا به شب، عاشق سودا زده ای سوز دل را به یکی جرعه او با خیال مه خود بنشاند و دمی گاه گُداری شاید خسته از خواب، کسی برخیزد تا ز خود، گرد زمین برگیرد و غم خویش به او بسپارد کتاب«بوی باغ احساس» حسین طهماسب کاظمی @biekaran
«آزمایش الهی» مرد وارد مغازه شد. با باز شدن در، زنگ بالای آن صدای زیبایی ایجاد کرد. پیرمرد ساعت ساز از تعمیر ساعت دست کشید و سمت مشتری آمد. بعد از سلام و احوال‌پرسی کوتاهی رو به مشتری کرد و گفت:«میگم جوون یه چیزی برات دارم.» و جعبه ی ساعت را از زیر میزش برداشت و مقابل مرد گذاشت. مرد با دیدن جعبه و برانداز کردن ساعت نگاهی متجعب به پیرمرد انداخت و گفت:« این...چیه؟» پیرمرد لبخندی بر لب آورد و عینکش را روی صورتش گذاشت. گفت:« تو این دوره زمونه آدم های منصف کم پیدا میشن. این جوونک ساعت فروش این بغل، اومد و گفت این ساعت رو بدم بهت. برام تعریف کرد چیشده. داد به من بهت بدم چون میدونست بعیده دیگه پا توی مغازه اش بزاری.» آهی کشید و ویترین مغازه اش نگاه کرد:« خدا به زندگیش برکت بده الهی...» مرد بغض کرد. صورتش از شدت اندوه سرخ شد و آرام گریست. پیرمرد متعجب ماند. انتظار هر حالتی را غیر از گریه داشت. پرسید:«جوون چیشد؟» مرد بدون گفتن کلمه ای ساعت را برداشت و از در خارج شد. در آن سوی بازار ساعت فروش جوان در افکار خویش غرق بود. ابلیسِ پلید هنوز دست از سرش بر نداشته بود. دائما در گوشش میخواند:« قرار باشد هر کسی بیاید و بگوید ساعتش نیست و از تو پولش را بخواهد و تو بدهی که ورشکسته میشوی! میدانی آن ساعتی که برای مرد خریدی تا جبران خسارتش را بدهی چند برابر ساعت گمشده بود؟ خداهم راضی نیست ضرر کنی. هنوز هم دیر نشده. میتوانی ساعت را پس بگیری و این موضوع را فراموش کنی.» مرد گذاشت شیطان خوب در گوشش زمزمه کند. پس از تمام شدن نطق تاثیر گذار ابلیس، دست روی صورت کشید و استغفار کرد. اما ابلیس هنوز دست بردار نبود. مرد برخواست و با مقدار کمی اب، وضو گرفت. پس از آن قرآن برداشت و ایات نور الهی خواند تا روحش از کلام الله پر شود و جایی برای شیطان باقی نماند. تلاوت قرآن را که به اتمام رساند صاحب ساعت گمشده، با چشمانی اشکبار وارد شد. بدون سلام گفت:« آقا نوکرتم...داداش خیلی مدیونم. حلال کن.» تعجب کرد و پرسید:« ساعت به دستتون رسید؟» مرد خجل شد:« ساعت چیه حاجی؟ من شرمنده تونم...» ساعت فروش جوان جریان این شرمندگی را پرسید و مرد چنین جواب داد:« من قبل از اینکه بیام مغازه ی شما کل خونه و محل کارم رو گشتم. اما اثری از ساعتم پیدا نکردم. آخر یادم افتاد دادم به شما. این شد که اومدیم و....چه عرض کنم؟ من پشیمونم... خلاصه...داشتم برای عید خونه تکونی میکردم که دیدم ساعتم بالای کابینت توی قابلمه اس. حالا الله اعلم چرا اون جا بود؟! حقیقتا دیگه رویی برای اومدن و عذر خواهی نداشتم تا اینکه دیدم حق برادری رو تموم کردید و...» ساعت فروش خنده ای کرد. جعبه ی ساعت رو برداشت و گفت:« نه بابا این چه حرفیه... خداروشکر که پیدا شد ساعتتون.» مرد بیشتر از گذشته شرمنده شد. خداحافظی کرد و خواست از مغازه خارج شود که ساعت فروش گفت:« برادر فقط یادت باشه...آبروی مومن از حرمت کعبه بیشتره.» و با لبخندی از این آزمایش الهی سربلند بیرون امد. مرد در راه سکوت کرد و به فکر فرو رفت. +بیکران @biekaran
خب خب خب...اولین داستانک دو قسمتی رو نوشتم دادم خدمتتون. امیدوارم حق مطلب ادا شده باشه😊 اگر نظری، انتقادی، نکته ای هست خوشحال میشم بشنوم👇🏻 🌻🍂 https://harfeto.timefriend.net/16644690367614 @biekaran
نقد خودم... حقیقتا یکی از عیوب بزرگمه😬 +منتظر پیام شما هم هستمااا
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» پس از گذشت چند ساعت و طی شدن مسیری طولانی از روستا تا مرکز شهرِ شلوغِ تهران به نمایشگاه رسیدیم. ماشین را جایی حوالی نمایشگاه متوقف کردیم(پارک کردیم) و پا به دنیایی گذاشتیم که هر طرفش پنجره هایی از جنس رویا دیده میشد. اولین قدم را که به داخل نمایشگاه گذاشتم لبخند شگفتی روی لب هایم نقش بست. خداوندا! هر طرف را می‌نگریستی قابی متفاوت از منظر شگفتی میدیدی. نمی‌دانستی کدام یک را اول تماشا کنی. تو گویی برای رسم اینها، فاخرترین هنرمندان را گرد هم آورده بودند. رنگ ها را طوری کنار هم چیده بودند، که روح آدمی را مانند آهنربا جذب خویش میکرد. براستی این رنگ ها همان رنگ هایی است که هر روز میبینیم؟ شاید نه. باور نمی‌کردم کسی طبیعت را اینگونه ببیند. خوشا بحالش که دنیا را چنین خارق العاده میبیند و قدرت به تصویر کشیدنش را دارد. خاله هم مبهوت مانده بود. با آرنج ضربه ی آهسته ای به پهلوی من زد و گفت:«شگفت آور نیست؟» +چیزی فراتر از آن است... -بنظرت بازدید را از کدام یک تابلو شروع کنیم؟ من که در دنیایی جدید و متفاوت گام گذاشته بودم گفتم:«نمیدانم. فعلا میخواهم همه را باهم نگاه کنم. » در همین هنگام مردی لاغر اندام با محاسن جو گندمی و عینکی ظریف با لبخندی مالامال از خوشحالی به طرفمان امد. مرد سلام کرد و گفت:« سرکار خانم مصطفوی! بسیار خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره سعادت دیدارتان را دارم. خیلی وقت بود ندیده بودمتان. خوش آمدید!» خاله با لبخند پاسخ داد:« من هم از دیدنتان خوشحالم. دورا دور از احوال شما اطلاع دارم. باید بگویم نمایشگاه تان در همین نگاه اول مرا شکه و مبهوت کرده! چقدر این تصاویر زیبا و ظریف ترسیم شدند. حتما برای آنها وقت بسیاری گذاشتید‌» مرد اشاره به میز و صندلی شکیل کنار حال کرد و گفت:« قبل از شروع صحبت بیایید بنشینید تا از شما پذیرایی کنم» +بیکران @biekaran
_🐚🌑 آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست : ) _شهریار... +نجوا @beikaran
به مناسبت ولادت اباعبدالله الحسین محفل داشته باشیم؟🍃✨