خب خب خب...اولین داستانک دو قسمتی رو نوشتم دادم خدمتتون. امیدوارم حق مطلب ادا شده باشه😊
اگر نظری، انتقادی، نکته ای هست خوشحال میشم بشنوم👇🏻
🌻🍂
https://harfeto.timefriend.net/16644690367614
@biekaran
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
پس از گذشت چند ساعت و طی شدن مسیری طولانی از روستا تا مرکز شهرِ شلوغِ تهران به نمایشگاه رسیدیم. ماشین را جایی حوالی نمایشگاه متوقف کردیم(پارک کردیم) و پا به دنیایی گذاشتیم که هر طرفش پنجره هایی از جنس رویا دیده میشد. اولین قدم را که به داخل نمایشگاه گذاشتم لبخند شگفتی روی لب هایم نقش بست. خداوندا! هر طرف را مینگریستی قابی متفاوت از منظر شگفتی میدیدی. نمیدانستی کدام یک را اول تماشا کنی. تو گویی برای رسم اینها، فاخرترین هنرمندان را گرد هم آورده بودند. رنگ ها را طوری کنار هم چیده بودند، که روح آدمی را مانند آهنربا جذب خویش میکرد. براستی این رنگ ها همان رنگ هایی است که هر روز میبینیم؟ شاید نه. باور نمیکردم کسی طبیعت را اینگونه ببیند. خوشا بحالش که دنیا را چنین خارق العاده میبیند و قدرت به تصویر کشیدنش را دارد.
خاله هم مبهوت مانده بود. با آرنج ضربه ی آهسته ای به پهلوی من زد و گفت:«شگفت آور نیست؟»
+چیزی فراتر از آن است...
-بنظرت بازدید را از کدام یک تابلو شروع کنیم؟
من که در دنیایی جدید و متفاوت گام گذاشته بودم گفتم:«نمیدانم. فعلا میخواهم همه را باهم نگاه کنم. »
در همین هنگام مردی لاغر اندام با محاسن جو گندمی و عینکی ظریف با لبخندی مالامال از خوشحالی به طرفمان امد.
مرد سلام کرد و گفت:« سرکار خانم مصطفوی! بسیار خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره سعادت دیدارتان را دارم. خیلی وقت بود ندیده بودمتان. خوش آمدید!»
خاله با لبخند پاسخ داد:« من هم از دیدنتان خوشحالم. دورا دور از احوال شما اطلاع دارم. باید بگویم نمایشگاه تان در همین نگاه اول مرا شکه و مبهوت کرده! چقدر این تصاویر زیبا و ظریف ترسیم شدند. حتما برای آنها وقت بسیاری گذاشتید»
مرد اشاره به میز و صندلی شکیل کنار حال کرد و گفت:« قبل از شروع صحبت بیایید بنشینید تا از شما پذیرایی کنم»
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran