eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
التماس دعا💫🌾
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
'🎂🎉' 💙(: ♥️برای محمد امینم عشق داداش♥️ •محمدامینِ‌عزیزِ‌م‌تولدت‌مبارک‌‌
«۱» +عام... نفهمیدم؟ «۲» +ممنون متشکرم😍
گروه سرود نجم الثاقب12-maddahii-154.mp3
زمان: حجم: 4.1M
اروپا آسیایی ها قاره استرالیا حتی تو قلب آفریقا بگیر برو تا امریکااااا😍😍 اون سر دنیا چینیا تا قله هیمالیا شالیزار شمالیا نخلستون جنوبی هااا فقط حسین آی دنیااا😌🖐🏻 @biekaran
_😍💛 "حسین (ع)، شهید راه دین و آزادگی است. نه تنها شیعه باید به نام حسین ببالد، بلکه تمام آزاد مردانِ دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند." عبدالرحمان شرقاوی(نویسنده مصری) ❤️ @beikaran
امشــــــب شبِ میلادِ علمدارِ حسین است میلادِ گلِ فاطمه سردارِ حســـــــــین است @biekaran
لبخند به لب های مـلـک گُــــــل کند هر دم زیرا همه دم خنده به رخسارِ حسین است @biekaran
مَــه گـــــشته خِجِل از رخِ زیبای ابالفضل این قرصِ قمر هدیه زِ دلدارِ حسین است @biekaran
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سردار . . . 🙂🖐🏻 روزت مبارک پاسدار ولایت💚 @biekaran
‌ ‌‌مقاتل سیدالشهدا علیه‌السلام را که می‌خوانی، یک‌جاهایی را انگار نقطه‌چین گذاشته‌اند؛ یکی از این جاها، دست‌بردن حضرت عباس علیه‌السلام داخل آب شریعه است... خبر این است که «حضرت دست در آب فرو برد و مشت آبی برداشت و آب را روی آب ریخت.» این‌جا حتیٰ تاریخ‌نویس‌ها که قاعدتاً باید تاریخ بگویند و رد شوند، انگار غیرتی شده‌باشند! بی آن که پرانتز باز کنند، نوشته‌اند: «یاد لب‌های تشنه‌ی برادرش افتاد.» حتیٰ نگفته‌اند شاید... انگار این خبر را نمی شود با شاید و لابد نوشت! و حالا چند صد سال است که هنوز دارند از این مشت پرآب، مضمون بیرون می‌کشند... و انگار هنوز آن مضمون دلچسب و گوارایی که باید، از آب در نیامده است ... "ماه منیر بنی‌هاشم دست در آب برد، سپس آب را روی آب ریخت..." خبر یک جمله بیشتر نیست، اما انگار همه خبرها این‌جاست... ✍ کیوان کیانی ‌ !
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» روی میز سه لیوان چای تازه دم با چند شیرینی قرار داشت. مرد میانسال بعد از من و خاله روی صندلی نشست. خاله گفت:« جناب مرادی! از دورانی که سر یک کلاس می‌نشستیم زمان زیادی گذشته. بعد از این همه سال چقدر تغییر کردید.» آقای مرادی لیوان سفید چای را میان دستانش گرفت و گفت:« درست می فرمایید. چرخ روزگار عاقبت مارا از پا در آورد و شدیم ریش سفید روزگار اما شما ذره ای تغییر نکردید. از وقتی به یاد دارم شما همیشه یک کودک زنده و با نشاط در وجود خود دارید. درست نمی‌گویم؟» خاله خنده اش گرفت. گفت:« باز هم رفتید سراغ آن نقاشی قدیمی؟ خوب شد من یک نقاشی کشیدم... اگر دلیلش را نمی پرسیدید هرگز از کودک درونم حرفی نمی‌زدم.» اقای مرادی خندید و نگاهی به من انداخت. احتمال میدادم میخواست نام و نسبتم با خاله را بداند. معمولا هم اول مراسم معارفه اینگونه آغاز میشود:« پسر شماست؟» . از این روند خوشم نمی اید نه فقط بخاطر اینکه می گویم«خیر. من خواهر زاده ی ایشان هستم» بلکه بخاطر سوالات بعد‌ی‌شان که عموما با وارد شدن به چرایی مجرد ماندن خاله شروع میشد. همیشه بی محلی بهترین نوع پاسخ بود. اینکه با مردم حرفی نزنی بنظرم بهترین راه و موثر ترین راه مقابله با سوالات این چنینی بود. تا سوالی نکنی از تو سوال نمی‌کنند. داشتم خود را آماده ی پاسخ به هر سوالی میکردم اما بعد از چندی متوجه شدم اصلا قصد او سوال کردن نبود. آقای مرادی دستی در موهایش کشید و به من نگاه عمیقی انداخت گفت:« بر خلاف روحیه ی خروشان‌تان هنرجوی ساکتی انتخاب کردید!» بعد خطاب به من گفت:« بفرمایید چای و شیرنی میل کنید» نفس راحتی کشیدم. حالا مسئولیت معرفی مرا خاله به عهده داشت. بعد از این همه وقت دستش آمده بود دوست دارم چگونه معرفی شوم. میدانست عقیده دارم فقط گفتن نسبت خانوادگی برای ارضا شدن فضولی مردم کافی است. گفتن بیش از این، اطلاعاتی بود که اصلا دوست نداشتم هر کسی از من بداند. +بیکران @biekaran