eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» روی میز سه لیوان چای تازه دم با چند شیرینی قرار داشت. مرد میانسال بعد از من و خاله روی صندلی نشست. خاله گفت:« جناب مرادی! از دورانی که سر یک کلاس می‌نشستیم زمان زیادی گذشته. بعد از این همه سال چقدر تغییر کردید.» آقای مرادی لیوان سفید چای را میان دستانش گرفت و گفت:« درست می فرمایید. چرخ روزگار عاقبت مارا از پا در آورد و شدیم ریش سفید روزگار اما شما ذره ای تغییر نکردید. از وقتی به یاد دارم شما همیشه یک کودک زنده و با نشاط در وجود خود دارید. درست نمی‌گویم؟» خاله خنده اش گرفت. گفت:« باز هم رفتید سراغ آن نقاشی قدیمی؟ خوب شد من یک نقاشی کشیدم... اگر دلیلش را نمی پرسیدید هرگز از کودک درونم حرفی نمی‌زدم.» اقای مرادی خندید و نگاهی به من انداخت. احتمال میدادم میخواست نام و نسبتم با خاله را بداند. معمولا هم اول مراسم معارفه اینگونه آغاز میشود:« پسر شماست؟» . از این روند خوشم نمی اید نه فقط بخاطر اینکه می گویم«خیر. من خواهر زاده ی ایشان هستم» بلکه بخاطر سوالات بعد‌ی‌شان که عموما با وارد شدن به چرایی مجرد ماندن خاله شروع میشد. همیشه بی محلی بهترین نوع پاسخ بود. اینکه با مردم حرفی نزنی بنظرم بهترین راه و موثر ترین راه مقابله با سوالات این چنینی بود. تا سوالی نکنی از تو سوال نمی‌کنند. داشتم خود را آماده ی پاسخ به هر سوالی میکردم اما بعد از چندی متوجه شدم اصلا قصد او سوال کردن نبود. آقای مرادی دستی در موهایش کشید و به من نگاه عمیقی انداخت گفت:« بر خلاف روحیه ی خروشان‌تان هنرجوی ساکتی انتخاب کردید!» بعد خطاب به من گفت:« بفرمایید چای و شیرنی میل کنید» نفس راحتی کشیدم. حالا مسئولیت معرفی مرا خاله به عهده داشت. بعد از این همه وقت دستش آمده بود دوست دارم چگونه معرفی شوم. میدانست عقیده دارم فقط گفتن نسبت خانوادگی برای ارضا شدن فضولی مردم کافی است. گفتن بیش از این، اطلاعاتی بود که اصلا دوست نداشتم هر کسی از من بداند. +بیکران @biekaran
امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم
چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم
گفتند در این دام یکی دانه نهاده‌ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم
امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
باده ده و کم پرس که چندم قدح است این کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم
در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم
هدایت شده از نگاشته
✏️من با سکوت؛ گریه می‌کنم... ✍️ @negashteh | نگاشته
مرغ نر را خروس می گویند زن نو را عروس می گویند نمد سبزوار از پشم است زیر ابروی مردمان چشم است آن چه در چشم می رود خواب است آن چه در جوی می دود آب است! از كرامات شيخ ما چه عجب        پنجه را باز كرد و گفت وجب از کرامات شيخ ما اينست  شيره را خورد و گفت شيرين است یک کرامات دیگرم دارد ابر را دید و گفت می بارد در سمرقند گربه دم دارد   در بخارا الاغ  سُم  دارد دست دارای پنج انگشت است متضاد جلو، همان پشت است @biekaran
بیکران″
مرغ نر را خروس می گویند زن نو را عروس می گویند نمد سبزوار از پشم است زیر ابروی مردمان چشم است آن چ
آنچه در این شعرها آمده است  بیان واقعیات  کاملاً آشکار، بدیهی و واضح است و در واقع « توضیح واضحات» و آنقدر این مطالب ساده و پیش پا افتاده است که حقیقتاً از خواندش به  خنده می افتیم. خیلی از حرفهایی که مقامات می زنند هم از این نوع است ولی نه به زبان شعر که به زبان نثر ... وقتی کسی حرفی می زند بویژه اگر در زمره مقامات مهم سیاسی و کشوری باشد یا حتی یک خطیب ساده باشد باید حرفی برای گفتن داشته باشد مطلب مهمی را بخواهد طرح کند یا نکته ای را کشف کرده باشد وگرنه حاصل حرفش همین بدیهه گویی می شود که کسی رغبتی به شنیدن آن ندارد. چون وقتی این حرفها به شعر هم بیان شوند باز اررشی ندارند تا چه رسد به زبان عادی ... برخی از این کاندیداها هم حرفهایشان از این دست است. به این شعر « بدیهه» و سرودن آن را « بدیهه سرائی