هدایت شده از نگاشته
مرغ نر را خروس می گویند
زن نو را عروس می گویند
نمد سبزوار از پشم است
زیر ابروی مردمان چشم است
آن چه در چشم می رود خواب است
آن چه در جوی می دود آب است!
از كرامات شيخ ما چه عجب
پنجه را باز كرد و گفت وجب
از کرامات شيخ ما اينست
شيره را خورد و گفت شيرين است
یک کرامات دیگرم دارد
ابر را دید و گفت می بارد
در سمرقند گربه دم دارد
در بخارا الاغ سُم دارد
دست دارای پنج انگشت است
متضاد جلو، همان پشت است
@biekaran
بیکران″
مرغ نر را خروس می گویند زن نو را عروس می گویند نمد سبزوار از پشم است زیر ابروی مردمان چشم است آن چ
آنچه در این شعرها آمده است بیان واقعیات کاملاً آشکار، بدیهی و واضح است و در واقع « توضیح واضحات» و آنقدر این مطالب ساده و پیش پا افتاده است که حقیقتاً از خواندش به خنده می افتیم.
خیلی از حرفهایی که مقامات می زنند هم از این نوع است ولی نه به زبان شعر که به زبان نثر ... وقتی کسی حرفی می زند بویژه اگر در زمره مقامات مهم سیاسی و کشوری باشد یا حتی یک خطیب ساده باشد باید حرفی برای گفتن داشته باشد مطلب مهمی را بخواهد طرح کند یا نکته ای را کشف کرده باشد وگرنه حاصل حرفش همین بدیهه گویی می شود که کسی رغبتی به شنیدن آن ندارد. چون وقتی این حرفها به شعر هم بیان شوند باز اررشی ندارند تا چه رسد به زبان عادی ... برخی از این کاندیداها هم حرفهایشان از این دست است.
به این شعر « بدیهه» و سرودن آن را « بدیهه سرائی
دوستان بخاطر برخی مشکلاتی که در دسترسی به(پیامرسان) ایتا و بله دارم ممکنه قسمت های رمان «وقتی ماه همنشین شب های من شد» دچار بی نظمی بشه.
صمیمانه از صبوری شما تشکر میکنم🍃
حافظ میگه...
اگر آن ترک شیرازی به درد آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب در جواب حافظ :
هر آن کس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به درد آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار در جواب هر دو :
هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پارا
اگر آن ترک شیرازی به درد آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح معنا را
@biekaran
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
خاله شیرینی کوچکی برداشت و گفت:« هنرجوی با استعدادیست. به ظاهر ساکت و آرامش نگاه نکنید. به وقت لزوم حرف هایی میزند که ساکت بودن قبلش را جبران میکند.»
چپ چپ به خاله نگاه کردم. واقعا من را اینچنین دیده بود؟ من که اصلا حرفی نمیزنم! نگاه خاله شیطنت ریزی داشت. فهمیدم منظور این معارفه اصلا من نبودم. بلکه کنایه ی غیر مستقیمی به آقای مرادی داشت. این حرف خاله، عقاب بلند پرواز آقای مرادی را به صخره ای سنگی کوبید. لبخند تلخ آقای مرادی نشان میداد اشاره ی او به کودک درون خاله مفتضحانه ترین اشتباهش بود.
آقای مرادی قفل دست هایش را گشود و گفت:« ای بابا...باشد! شما بردید. من تسلیمم.»
بعد با خطاب قرار دادن من نشان داد برخلاف حرفش هنوز برتری خاله را قبول ندارد
+هنرجوی جوان. میدانی استادت در سال های اولش یک تابلو کشید که هنوز مثل آن کشیده نشده؟
خاله لیوان چای را روی میز گذاشت و دوستانه گفت: تمامش نمیکنید؟
برق چشمان آقای مرادی ادامه ی این بازی را میطلبید.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran