eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
پشت تریبون دلم عشق چنین گفت: «معشوق تو زیباست، قشنگ است، ملیح است» اعضای وجودم همه فریاد کشیدند احسنت صحیح است صحیح است صحیح است @biekaran
بریم بین صفحات کتاب؟🙂🌿
در سکوت دل من باز غمی...! قاصدکی قصه ای از غم شیرین می‌گفت سخن از نرگس و آلاله و نسرین می‌گفت @biekaran
گفتم ای قاصدک ناز و لطیف از کجا آمده ای؟! واله ای و سرمستی..! بر لب جوی دلم خنده کنان باز چرا بنشستی؟ @biekaran
گفت من قاصدکم...خوش خبرم میدانی! هرکه را هست چو من قسمت او در همه عمر بی سر و بی سامانی.. دارمَش از سر کوی آن یار سخنی، مژده وصلی این بار که بسر میشود این شام سیاه می‌دمد در دل و جان نور اِلاه @biekaran
+حسین طهماسب کاظمی کتاب«بوی باغ احساس» @biekaran
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» خانم جوان همچنان دو دل بود خاله را صدا کند یا نه؟ حوصله ی دیدن دل دل کردن هایش را نداشتم. گذاشتم با تردید هایش خوش باشد. تخته اسامی را برداشتم و به نام ها نگاه کردم. پنج نام بیشتر در فهرست نبود که از این پنج نام چهار نفر آخر علامت ورود خورده بودند. نام هیچ یک به گوشم آشنا نبود‌. تخته از دستم آرام لغزید. نگاهم همسو با جهت حرکت تخته رفت تا به دست خاله رسید. انگار خانم جوان کار خودش را کرده بود. نمیدانم نخ بادبادک بلند پرواز خاله را چگونه گرفته بود؟ تخته را رها کردم و به دستان خاله سپردم. خاله که با گرفتن تخته حس کرد مچم را هنگام ارتکاب جرم گرفته گفت:«فکر نمیکنی دست زدن به تخته ی مسئولین نمایشگاه کار شایسته ای نباشد؟» من اینطور فکر نمی‌کردم. اما خاله پاسخ میخواست. من هم با سکوت چشمانم پاسخی دادم که نه پشیمانی ام را میرساند نه گستاخی ام را. سکوت، خنثی ترین جواب ممکن بود. سکوت را اگر حواله ی پاسخ سوالی بکنی، پرسش کننده آنرا هرچه بخواهد تفسیر میکند. در اصل تو هم پاسخ دقیقی ندادی. تخته را به دستان سرشار از شوق خانم جوان سپرد و او را چنین نصیحت کرد:« مواظب وسایلت باش.» حرفی که بار ها و بار ها به تختهِ هدفِ کار های من شلیک میشد. مواظب باش...کلا خاله مواظب همه چیز هست و همینطور مواظب بودن را از سایرین میطلبد. خانم جوان مستعد شروع گفت و گویی طولانی با خاله بود گفت:«بله... حتما...این بار بیشتر مراقبت میکنم.» +بیکران @biekaran
هدایت شده از بی‌نهایت
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌همه‌ش همین؟! 😒 ‌می‌شه به‌جای مرداب‌موندن، قد کشید تا بی‌نهایت! 🤩 این یعنی رهبر انقلاب هم بینهایتی عه!🤭 ♾ @binahayat_ir
«ارزش موفقیت» قرار بود به سازه ای که فشار بیشتری را تحمل کند جایزه ی نفیسی داده شود. گروه ها از رده سنی های مختلف تشکیل شده بودند. توی گروه ستارگان نقره ای از سن ده سال تا هفده سال کنار هم نشسته و مشغول مشورت بودند. اعضای گروه کنار دیوار تقریبا توی یک رده سنی خاص بودند. معلوم بود که از قبل باهم معاشرت داشتند و دوست های نزدیکی بودند. هرچه مسئول ها اسرار کردند که اعضای گروهشان در بین سایر گروه ها پخش شوند قبول نمی‌کردند. اصرار عجیبی روی باهم بودن داشتند. میگفتند چون هم را میشناسند میخواهند توی یک گروه بمانند. بالاخره مسابقه شروع شد و گروه ها با دقت و ظرافت خاصی سازه ی ماکارانی خودشان را می ساختند. گاهاً عضوی بلند می‌خندید و گاه فریاد شادی و موفقیت می‌کشیدند. همه چیز در گروه ها خوب و رشد مهارت گروهی کارجویان رو به افزایش بود به جز گروه دوستانه ی کنار دیوار. صدای بلند بحث و عدم تعامل گروهی شروع شده بود و هر چند دقیقه به اوج می‌رسید. مربی که برای ترمیم روابط بین آنها می‌رفت گوش بدهکاری نمیافت و دست از پا دراز تر بر میگشت. یکی می‌گفت:«ستون سمت راست کج است! صافش کن.» دیگری می‌گفت:« چسب را بیشتر بزن! کم بزنی نمی‌چسبد.» صدایی در آن میان می‌گفت:«تند تر! زمان نداریم! بجنبید!» مسئول چسب که از این حجم از فشار، ستون های اعصابش در هم شکست چسب را زمین گذاشت و گفت:« بفرمایید! اصلا خودتان انجام دهید. من دیگر نیستم» و دست به سینه نشست. بغل دستی اش چسب را برداشت و گفت:« خودم میزنم.» و دوباره صدای اظهار نظر هم‌گروهی ها بلند شد. حتی بلند تر از سابق. مدتی چند گذشت. بحث گروه داشت به مجادله و درگیری ختم میشد. زمان رو به اتمام بود و گروه ها کار های زیبا و با ظرافت شان را تحویل میدادند که عضوی از گروه کنار دیوار برخواست و با عصبانیت بیرون رفت. پشت سر او نفر دیگری برخواست و آن هم بیرون رفت. نفر بعد هم با تغییر حالت نشستن خود، خروج از گروه را اعلام کرد. حالا دو نفر مانده بودند و سازه ی نیمه کاره و خرابی که به هیچ دردی نمی‌خورد! به تفاهم نرسیده بودند. هر کسی فکر می‌کرد بهتر میداند. کارش درست تر است و تجربه بهتری دارد! همین بی هماهنگی ها باعث شد سازه تقارن نداشته باشد. خراب و کج بماند روی دست دو نفر. آن دو نفر باقی مانده نه کاری بلد بودند و نه وقتی برای جبران خطای دیگر اعضای گروه داشتند. سازه ای را که دو دیوار خالی، ستون هایی خمیده و از نظر مهندسی غیر قابل قبول بود را تحویل دادند. لب هایشان برچیده بود. به دست و جیغ و هورای سایر گروه هایی نگاه میکردند که سازه شان فشار حاصل از وزن یک باند صوتی را تحمل کرده بود. آیا موفقیت فردی همیشه به کار گروهی ارجحیت دارد؟ اگر کمی بیشتر به عمق این واقعه نگاه کنیم چه چیز در میابیم؟ ارزشش را داشت؟ @biekaran
هدایت شده از بیکران″