eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بی‌نهایت
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ‌همه‌ش همین؟! 😒 ‌می‌شه به‌جای مرداب‌موندن، قد کشید تا بی‌نهایت! 🤩 این یعنی رهبر انقلاب هم بینهایتی عه!🤭 ♾ @binahayat_ir
«ارزش موفقیت» قرار بود به سازه ای که فشار بیشتری را تحمل کند جایزه ی نفیسی داده شود. گروه ها از رده سنی های مختلف تشکیل شده بودند. توی گروه ستارگان نقره ای از سن ده سال تا هفده سال کنار هم نشسته و مشغول مشورت بودند. اعضای گروه کنار دیوار تقریبا توی یک رده سنی خاص بودند. معلوم بود که از قبل باهم معاشرت داشتند و دوست های نزدیکی بودند. هرچه مسئول ها اسرار کردند که اعضای گروهشان در بین سایر گروه ها پخش شوند قبول نمی‌کردند. اصرار عجیبی روی باهم بودن داشتند. میگفتند چون هم را میشناسند میخواهند توی یک گروه بمانند. بالاخره مسابقه شروع شد و گروه ها با دقت و ظرافت خاصی سازه ی ماکارانی خودشان را می ساختند. گاهاً عضوی بلند می‌خندید و گاه فریاد شادی و موفقیت می‌کشیدند. همه چیز در گروه ها خوب و رشد مهارت گروهی کارجویان رو به افزایش بود به جز گروه دوستانه ی کنار دیوار. صدای بلند بحث و عدم تعامل گروهی شروع شده بود و هر چند دقیقه به اوج می‌رسید. مربی که برای ترمیم روابط بین آنها می‌رفت گوش بدهکاری نمیافت و دست از پا دراز تر بر میگشت. یکی می‌گفت:«ستون سمت راست کج است! صافش کن.» دیگری می‌گفت:« چسب را بیشتر بزن! کم بزنی نمی‌چسبد.» صدایی در آن میان می‌گفت:«تند تر! زمان نداریم! بجنبید!» مسئول چسب که از این حجم از فشار، ستون های اعصابش در هم شکست چسب را زمین گذاشت و گفت:« بفرمایید! اصلا خودتان انجام دهید. من دیگر نیستم» و دست به سینه نشست. بغل دستی اش چسب را برداشت و گفت:« خودم میزنم.» و دوباره صدای اظهار نظر هم‌گروهی ها بلند شد. حتی بلند تر از سابق. مدتی چند گذشت. بحث گروه داشت به مجادله و درگیری ختم میشد. زمان رو به اتمام بود و گروه ها کار های زیبا و با ظرافت شان را تحویل میدادند که عضوی از گروه کنار دیوار برخواست و با عصبانیت بیرون رفت. پشت سر او نفر دیگری برخواست و آن هم بیرون رفت. نفر بعد هم با تغییر حالت نشستن خود، خروج از گروه را اعلام کرد. حالا دو نفر مانده بودند و سازه ی نیمه کاره و خرابی که به هیچ دردی نمی‌خورد! به تفاهم نرسیده بودند. هر کسی فکر می‌کرد بهتر میداند. کارش درست تر است و تجربه بهتری دارد! همین بی هماهنگی ها باعث شد سازه تقارن نداشته باشد. خراب و کج بماند روی دست دو نفر. آن دو نفر باقی مانده نه کاری بلد بودند و نه وقتی برای جبران خطای دیگر اعضای گروه داشتند. سازه ای را که دو دیوار خالی، ستون هایی خمیده و از نظر مهندسی غیر قابل قبول بود را تحویل دادند. لب هایشان برچیده بود. به دست و جیغ و هورای سایر گروه هایی نگاه میکردند که سازه شان فشار حاصل از وزن یک باند صوتی را تحمل کرده بود. آیا موفقیت فردی همیشه به کار گروهی ارجحیت دارد؟ اگر کمی بیشتر به عمق این واقعه نگاه کنیم چه چیز در میابیم؟ ارزشش را داشت؟ @biekaran
هدایت شده از بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» خانم جوان درحالی که به خاله نگاه مشتاقانه ای داشت با ذوق سرشارش گفت:«خانم سپاسی! اجازه دارم درمورد چند مسئله نظر شما را بدانم؟» فکر میکنم خاله هم درست به اندازه ی من از این رفتار او متعجب شده بود. به قامت خانم جوان نگاهی انداخت. هرچه سعی کرد در نوار حافظه اش کسی را شبیه او بیابد بی فایده بود. پرسید:«افتخار هم کلام شدن با چه کسی را دارم؟» خانم جوان سر و وضعش را مرتب کرد و تخته را به سینه اش فشرد و با وسواس خاصی گفت:« بخاطر جسارتم پوزش میخواهم. از دیدن شما بسیار شگفت زده شدم. محبوبه محبی هستم. هنرجویی که به آثار شما علاقه دارد. میتوان گفت طرفدار طلایی آثارتان هستم.» امیدوارم خانم محبی بتواند اطلاعات مفید خاله را در حافظه بگنجاند. حال و روز آخرین نفری که اینقدر صادقانه اظهار کرد آثار خاله را دنبال میکند دیدنی بود. بعد از گذشت نیم ساعت وسط صحبت های خاله از او خواهش کرد چند دقیقه صبر کند. رفت و با کاغذ و قلم برگشت و نکاتی که خاله می‌گفت را مو به مو یادداشت میکرد. اگر قرار بود خاله را به یک شئ تشبیه کنم قطعا شمع را انتخاب می کردم. زیرا خاله مثل یک شمع در حال کمک به دیگران بود بدون انکه متوجه باشد. کسی را با تجربه اش، شخص دیگری را با حمایت هایش و شاید حتی کسی چون من را با نصیحت هایش کمک میکرد. لبخندی روی صورت آورد و گفت:« به به! بسیار از دیدارتان خوش وقتم! چه کمکی از دستم بر می آید؟» خانم محبی مِن مِن کنان و با رو در وایسی گفت:« حقیقتا... من... دوست داشتم استادی مثل شما طرح هایم را ببیند. نظراتان بسیار ارزشمند است. امیدوارم با این خواسته شمارا در مضیقه قرار نداده باشم.» و شاید همین جسارتش عاملی برای موفقیتش خواهد بود. +بیکران @biekaran
چند خطی گله دارم ز غمت می‌خوانی؟ تـا تـه ایـن غـزلم خیره به من می‌مانی؟
خبرت هست نفس در دلِ من تنگ شده؟ خبرت هست که هم دردی و هم درمانی؟
خبرت هست که در تنگه‌ی دریایِ جنون ساحل امن منـــــی موجِ منی، طوفانی؟
عشقت آلوده به خونم شده جریان دارد وَ تو چون روح به تن ، مستتری در جانی
بس تبر زد به تنم خاطره‌‌هایت شب و روز مُرد، افتاد، زمین خورد دلـــــم ، می‌دانی؟
لاادری