(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
خانم جوان درحالی که به خاله نگاه مشتاقانه ای داشت با ذوق سرشارش گفت:«خانم سپاسی! اجازه دارم درمورد چند مسئله نظر شما را بدانم؟»
فکر میکنم خاله هم درست به اندازه ی من از این رفتار او متعجب شده بود. به قامت خانم جوان نگاهی انداخت. هرچه سعی کرد در نوار حافظه اش کسی را شبیه او بیابد بی فایده بود. پرسید:«افتخار هم کلام شدن با چه کسی را دارم؟»
خانم جوان سر و وضعش را مرتب کرد و تخته را به سینه اش فشرد و با وسواس خاصی گفت:« بخاطر جسارتم پوزش میخواهم. از دیدن شما بسیار شگفت زده شدم. محبوبه محبی هستم. هنرجویی که به آثار شما علاقه دارد. میتوان گفت طرفدار طلایی آثارتان هستم.»
امیدوارم خانم محبی بتواند اطلاعات مفید خاله را در حافظه بگنجاند. حال و روز آخرین نفری که اینقدر صادقانه اظهار کرد آثار خاله را دنبال میکند دیدنی بود. بعد از گذشت نیم ساعت وسط صحبت های خاله از او خواهش کرد چند دقیقه صبر کند. رفت و با کاغذ و قلم برگشت و نکاتی که خاله میگفت را مو به مو یادداشت میکرد. اگر قرار بود خاله را به یک شئ تشبیه کنم قطعا شمع را انتخاب می کردم. زیرا خاله مثل یک شمع در حال کمک به دیگران بود بدون انکه متوجه باشد. کسی را با تجربه اش، شخص دیگری را با حمایت هایش و شاید حتی کسی چون من را با نصیحت هایش کمک میکرد.
لبخندی روی صورت آورد و گفت:« به به! بسیار از دیدارتان خوش وقتم! چه کمکی از دستم بر می آید؟»
خانم محبی مِن مِن کنان و با رو در وایسی گفت:« حقیقتا... من... دوست داشتم استادی مثل شما طرح هایم را ببیند. نظراتان بسیار ارزشمند است. امیدوارم با این خواسته شمارا در مضیقه قرار نداده باشم.»
و شاید همین جسارتش عاملی برای موفقیتش خواهد بود.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
«گوشواره هایی از جنس عشقِ میهن»
غرفه ها از هیاهو آکنده شده بودند. جای جای حیاط، در کنار غرفه ها، دانش آموزان مشغول بازدید و خرید وسایل و خوراکی ها بودند. در همین هنگام، از غرفه ای بازدید میکردم که بسیار ساده و بی ریا بود. غرفه دار آشنایم بود و از من کم سن و سال تر. قلبش برای میهنش میتپید و جسمش در اینجا بود. بچه ای با مرام از خطه ی افغانستان بود.
نگاهم به دهانش مانده بود. منتظر پاسخ بودم.
+بنظرت چندتا گوشواره میفروشی؟
برای سوالم پاسخی نداشت. میان آن همه گوشواره، دستی روی بهترینشان کشید. برخلاف چند دقیقه ی قبل که در صدایش موج هیجان میخروشید، اکنون با لحنی آرام گفت:«بعید میدونم کسی گوشواره هام رو بخره.»
دست روی یگانه گوشواره اش کشیدم و گفتم:«خب کاری نداره که. من اولین نفر! همین گوشواره رو میخوام. چند میفروشی؟»
غرفه دار میز کناری، خنده ی بلندی کرد. خنده اش دوستانه بنظر میآمد اما هرچه بود خنده ی دلنوازی نبود. گوشواره اش رنگ بخصوصی داشت. مانند بقیه نبود. تفاوتش چیزی فراتر رنگ آن بود و انگار داستان دور و درازی داشت. غرفه دار میز کناری همین طور که داشت کیک هایش را روی میز قرار میداد گفت:« نه...فروشی نیست. این گوشواره رو نمیفروشه.»
به چهره ی دخترک نمی آمد این حرف هایی که چاشنی کنایه داشت را برای اولین بار شنیده باشد. موهایش را که کمی از مقنعه بیرون آمده بود مرتب کرد. به گوشواره ای نگاه کردم که دخترک با عشق پرچم کشورش(افغانستان) را روی آن هنرمندانه بافته بود. آن گوشواره به قدری ارزشمند بود که نمیشد برای آن قیمت گذاشت اما شاید بخاطر حرف مردم از عشق به میهن اش خجالت میکشید. با اندکی تامل خواست حرف دوستش را تکرار کند که گفتم:« کار خوبی میکنه... آدم کشور خودشو برای فروش نمیزاره.»
با این حرف در دل دخترک چشمه ی امید جوشید. چشمانش برقی زد و سرش را بالا گرفت. بالاخره کسی پیدا شد که حرف دلش را بلند و بدون ترس فریاد بزند. آری! او میهن اش را دوست داشت.
خندهی دوستانه ام را ضمیمه ی امیدش کردم و گفتم:« به عنوان اولین فروش امروزت این گوشواره رو چند میدی؟»
مکثی کرد و ناباورانه گفت:« واقعا میخوای بخری؟»
باورش نمیشد که همین اول کار مشتری دست به نقد بخواهد گوشواره بخرد.
+آره. مگه چه عیبی داره؟ میخوای نخرم؟
- نه نه...فقط..
+خواهرم زود باش. دل تو دلم نیست صاحب یکی از اینا باشم.
- قابل نداره...پانزده تومن.
از کیف پولم پانزده هزار تومان نقد برداشتم و با ذکر صلوات اولین خریدار گوشواره هایی شدم که پرچم سه رنگ میهنم بر آن نقش بسته بود.
+بیکران″
۱۴۰۱.۱۲.۲۱
@biekaran
هدایت شده از نگاشته