eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم @biekaran
فاضل‌نظری
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوندا بادا بهترین درودت بر آن بهترین مخلوقات تو محمد و خاندانش از دل آسمان بیکران🌿✨ همون تواشیحی هست که با شنیدنش یاد ماه رمضان میوفتیم. منتها نسخه فارسی شدش😄 +پیشنهاد میشه👌🏻 @biekaran
با آمدن بهار مژده ای رسید، به درختان عریان که نوروز لباسی از جنس بندگی دوخت برایتان .🌼 باد بهاری می دهد مژده تحویل و تغییر را؛ تحویل سالی که پر است "از شادی ،آرامش و مهربانی . و فروردین ماهی که می دهد بوی بندگی ، مخلصی و بی ریایی.♡♡ اولین باران بهاری می خورد بر روی قرآن ها که روی سر جای دارند !💐 و چه زیبا ماهیان سفره هفت سین اسما الهی را موقع افطار ما بر زبان می رانند.!🌸 و چه سالی شود امسال که آغازش با نام علی و اولاد او رقم می خورد؛ 🌻و چه عیدانه ای بهتر از آن که خداوند برساند ظهورش موقع 🌺 تحویل سال بندگی 🌺 کودکان روز اولی عیدانه ی شان دو برابر است ،زیرا آنها تازه آموختن راه مخلص شدن را🌱 آرام آرام قدم می زنم در خیابان بهار و کوچه فروردین به خانه رمضان که می رسم بوی خوش و سمبل از سفره هفت سین خانه می آید، و چه زیبا تمامی ایرانیان در کنار سفره هفت سین روزه شان را باز می کنند؛ اینجاست که بهار در بهار معنا می شود. +خانم طهورا سپاسی @biekaran
هدایت شده از بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» قاب تصویرش جنگلی را به نمایش در اورده بود که در تاریکی محض فرو رفته بود. در میانه ی تصویر حوضچه ای فیروزه ای رنگ، با چند ماهی قرمز که در آن پیچ و تاب میخوردند حال و هوای مِه دار جنگل را عوض کرده بود. دخترکی لبه ی حوض، کنار شمعدانی ها نشسته بود. سرش به سمت آسمان، ماه را می‌نگریست که بین چند پاره ابر محصور شده بود. نمیدانم بگویم فضای نقاشی غم آلود بود یا امید بخش؟ شاید میان مرز این دو حس قرار داشت. آقای مرادی داستان کشیدن این تابلو را برایم تعریف کرد:« در یک شب تمام هستی ام را از دست دادم. دخترم، همسرم...چه بی گناه پَر کشیدند. بعد از آن واقعه دیگر روحیه سابق را نداشتم. دستم به کشیدن نمی‌رفت. ذهنم مشوش بود و طاقت رنگ و روشنی نداشت.» غم از کلامش می‌بارید. میخواست زود تر از این بخش عبور کند تا خاطرات ناخوشایند، بیش از این برایش تداعی نشود. آهی کشید و ادامه داد:«تا اینکه یکسری اتفاقات افتاد که فهمیدم تمام این مدت، در آغوش خدا بودم اما خبر نداشتم. فهمیدم چقدر به خودم ظلم کردم. این تابلو را دقیقا همان زمانی کشیدم که اولین روزنه های امید در دلم پدیدار شده بود. این تابلو برایم بوی خدا را تازه میکند.» فضا را عوض کرد:« بوی خدا را حس کردی؟» بوی خدا؟ من فقط بوی تنهایی خودم را حس کردم. اما.... ادامه دارد... +بیکران @biekaran
در میان اشعار🌿🌼
غصه ی دنیا ندارم، چون تو، دنیایم شدی حسرت فردا ندارم، چون تو، فردایم شدی @biekaran
داده ام گلخانه ام را دست تو ای نازنین باغبان ِمهربان ِجمله گلهایم شدی @biekaran
ماه وخورشید و فلک،دیگر نمیخواهم که تو روشنی ِدلپذیر ِروز و شبهایم شدی @biekaran