«شاید برای شما هم اتفاق بیفتد»
میگفت و میخندید. کار همیشگی اش بود. حرف های تازه ای نمیزد. همان کلماتی را میگفت که از تلویزیونش میشنید. حتی کلمات و اصطلاحاتش هم تغییر نمیداد. کارش تحقیر اوضاع بود. در جمع معرکه میگرفت و شبهه ای می انداخت و میرفت. حالا بیا و ذهن افرادی که با این شبهه ها گیج شده اند را از گرداب نجات بده.
دوران کرونا که بود از دست حرف های طنز آلودش رهایی نداشتیم. بیست و چهار ساعت شبانه روز را پای اینستاگرام مینشست و پست هایی میگذاشت که جز سرافکندگی چیزی نداشت. مثلا میگفت واکسن برکت آب مقطر است! خب مردم هم باور میکردند، همه که از پزشکی اطلاع درستی نداشتند. اکنون که در کشور کرونا ریشه کن شده و هنوز اروپایی ها با این بلا دست و پنجه نرم میکنند، حرف های گذشته اش را از یاد برده. چه میماند؟ فقط اذهان مشوشی که دائم دارند خودشان را بخاطر زندگی در ایران نکوهش میکنند.
این بار هم سوار بر موج اغتشاشات گل حرف مجلس را گرفته بود. میگفت و میگفت بدون آنکه مجال صحبت به دیگران دهد.
+آره!! زده اوضاع مملکت رو داغون کرده،خون مردم رو تو شیشه ریخته، دخترای بیگناه رو کشته بعد میگه اینا رو باید مثل دخترای خودمون بدونیم. اگه دختر خودته چرا بهش آزادی نمیدی؟؟ اینا خب حق دارن آزاد باشن.
ابرو بالا انداخت و گفت:« خب آره...اگه برای منم آزادی دیگران مایه ضرر بود نمیزاشتم آزاد باشن»
گفتم: مهسا جون خب چرا؟ اینکه به دخترای بد حجاب هم محبت پدری داره بده مگه؟
مثل بمب ساعتی منفجر شد:« آدم دخترای خودشو بخاطر نداشتن حجاب از خدمات دولتی محروم میکنه؟ آدم دخترای خودشو بخاطر حق خواهی شون دستگیر میکنه؟؟ کجای دنیا این معنی محبت پدریه؟؟
حرفی نداشتم بزنم تا اینکه خدا جواب را جلوی خودش گذاشت.
صدای جیغ و داد فرزین، پسر بزرگ مهسا و کورش پسر کوچک ترش آمد. کورش گریه کنان به مهسا شکایت کرد:« ماماااان. فرزین منو زد😭»
مهسا که از بحث بین ما هم پر بود داد زد:« فرزیییییین!!»
فرزین خیلی آروم اومد و گفت:«ها؟ چیه؟»
+چرا بچه رو زدی؟ نگفتم به پای هم نپرید؟
-گوشی رو میخواستم نداد بهم. منم ازش گرفتم. حقشه
+مگه به تو نگفتم دیگه حق نداری بری پای گوشی؟
-برو بابا...
+فرزین!! تا معدل ریاضیتو نکشی بالا حق استفاده نداری! فهمیدی!؟
- اصلا میخوام ترک تحصیل کنم
+غلط! مگه دست توعه؟ میخوای بدبخت شی؟
- دست من نی؟؟ من آزادم انتخاب کنم بدبخت شم یا خوشبخت.
+فرزین اگه قراره بدبخت بشی از همین فردا شروع کن. نمیزارم با دوستات بری استخر.
-عهه...چراا؟
+تنبیه بشی میفهمی خوشبختی و بدبختی رو کی تعیین میکنه!
فرزین از لجش پای محکمی به زمین کوبید و گفت:« بدم میااااد...»
گفتم:« واا؟؟ مهسا جون؟ خب خودش میخواد انتخاب کنه دیگه. »
گفت:« لطفاً دخالت نکن! این بچه قراره یه عمر زیر ریش من باشه. بره عملگی کنه شما حقوقش رو میدی؟»
فرزین از ته سالن داد زد:« اصلا میخوام برم کارگری کنم»
مهسا بار دیگه از کوره در رفت و گفت:« پس دور دوستات رو خط بکش!»
گفتم:« مهسااا!! تو مادری مثلا؟؟ کدوم مادری بچه شو محدود میکنه؟ کدوم مادری دلش میاد بچه اش ناراحت باشه؟ »
مهسا خانم دیگه کم کم داشت نقشه ی قتل منو میکشید. گفت:« حرف نزن و دخالت نکن. الان بچه اس نمیفهمه چه غلطی داره میکنه.»
نگاه معنا داری بهش انداختم. خودش فهمید و ساکت شد...
گفتم:« از این به بعد سعی کن حرفایی رو بگی که خودت هم قبولشون داشته باشی...»
تا آخر مجلس ساکت بود و حرفی نزد ....
+بیکران
@biekaran
«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
بعد از صبحانه خاله گفت:« من برم به کارام برسم...وقت کمی برام مونده» متوجه نشدم دقیقا برای انجام چه کاری وقت ندارد؟ گفتم:«باشه. من برم» لیوان چای را شست و توی ابچکان گذاشت. گفت:« عام...میخوای آخرین تابلوم رو ببینی؟» دست توی جیب لباسم کردم و گفتم:«نه. میخوام برم تو اتاقم» خاله که احتمال همچین بازخوردی را از من داشت لب پیچ داد و گفت:« هرجور راحتی» یک لیوان چای دارچین برای خودم ریختم و با دو حبه قند به اتاقم رفتم. پشت میز تحریر چوبیم نشستم. لیوان چای را گوشه ی میز گذاشتم و از کشرو کنار دستم، یک برگه کاهی برداشتم. صدای خاله در گوشم زمزمه شد:« اگه از لاک خودت بیرون بیای یه هنرمند واقعی میشی» همیشه امیدوار بود از افسردگی گذر کنم و به گفته ی خودش روح خلاق و هنری ام را شکوفا کنم. گرچه هیچ وقت حرفش را قبول نمیکردم اما در حقیقت از دست گرفتن قلم و کاغذ همیشه احساس رهایی میکردم. دنیای قلم، قلمرو بینهایت پادشاهی ام.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
بدان و آگاه باش ای پسر که نیست از بودنی و نابودنی و شاید بود که شناخت مردم نگشت چنانک اوست. جز آفریدگار عزّوجل که ناشناس را بر وی راه نیست و جز او همه شناخته گشتست و شناسندهٔ حق تعالی آنگاه باشی که ناشناس شوی و مثال شناختن چون منقوش است و شناسنده نقاش و گمان نقاش نقش، تا در منقوش قبول نقش نبود هیچ نقاش بر وی نقش نتواند کرد.
«قابوس نامه»
عنصرالمعالی کیکاووس
آروم بخونید. خیلی قشنگه🙂
@biekaran
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
برخلاف همیشه قلم در دستم نمیچرخید. کلمات پراکنده بودند و جمله ها بی معنا. می آمدم روایت آن شب را بنویسم،از کامالات ماه میگفتم. قلم دست خودم نبود. فعل ها را جا می انداخت. متمم را بجای مفعول میکاشت. حتی در نوشتار هم دچار خطا میشد. مشکل از قلم بود یا از دل عجول من؟ نمیدانم. از این همه ابهام و نامنظمی آتشفشان ناراحتی ام فوران کرد و کاغذ زیر دستم را به تکه های کوچک و بزرگ تبدیل کرد. صندلی را عقب دادم. نفس عمیقی کشیدم. دست در موهایم بردم و چشمانم را بستم. دوباره پشت میز برگشتم. از لیوان چای جرعه ای نوشیدم.شاید دارچین کمی عطر قرار را بر فضای دلم حاکم میکرد. کاغذ دیگری برداشتم.دوباره نوشتم. اینبار اما بدتر شده بود.میانه ی راه سر رشته ی کلام از دستم می افتاد.چند بار همان دو،سه خط را که چند بار آنها را خط زده بودم خواندم.مقصود به ذهن می آمد اما چندی بعد همان آش و همان کاسه.نیمه ی کاغذ رسیدم و حاصل فقط چند خط سیاه بود.به فکرم رسید حالا که توان نوشتن ندارم شاید توان ترسیم داشته باشم.بنابراین جامدادی ام را–که روی میز بود–جلو تر کشیدم و مداد زرد را برداشتم.خواستم مداد نرم زرد را روی سفیدی کاغذ بکشم که کاغذ به مانند ابری بزرگ مرا احاطه کرد.کاغذ را وسعت کهکشانی دیدم و خودم را ذره ای. از کجا شروع میکردم؟ از بالای کاغذ؟ نه...آنجا مناسب نبود. باید از وسط شروع میکردم؟ نه...آنجا هم چیدمان ذهنی ام روی کاغذ نمینشست. مداد را روی صفحه رها کردم و با یک قلوپ بزرگ کل چای را نوشیدم. هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسید.چه باید میکردم؟
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
⛔️ گاهی انسان مسیر را اشتباه میرود.
نیست عاشق گشتن الا پروانه وار
اولش قرب و میانه سوختن آخِر فنا
#امام_زمان
@biekaran
«🌙☁️»
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
کمی روی قالی قرمز و قدیمی قدم زدم. قدری راه رفتن فکر را باز میکرد. رفتم و پنجره را باز کردم. اجازه دادم خورشید دستش را روی صورتم بکشد و باد نوازشم کند. چشمم به خورشید افتاد. تاب برق جمالش را نداشت. به یاد شعری افتادم که خاله هنگام ترسیم حرم امام علی(ع) زیر لب زمزمه میکرد.
مَظهَـرِ احسان و جودِ خالِـقِ یِکتا علیست
نوربَخشِ ماه و خورشیدِ جَهانآرا علیست
آن موقع بچه سال تر بودم اما آنقدر خاله این شعر را میخواند که هنوز در حافظه ام باقی مانده. به فکرم رسید حالا که قلمی برای نوشتن ندارم بروم دو بیت شعر بخوانم، بلکه ایده ای برای نوشتن بیابم یا گره های ذهنی ام باز شود.
پنچره و منظره اش را به مقصد کتابخانه ترک کردم. روی به روی کتابخانه ایستادم. خودم را در شیشه های آینه ای اش نظاره کردم. در کمد را باز کردم و دفترچه شعری که خاله با خط خوش برای تولدم نوشته بود را برداشتم. میانه ی راه دفترچه از دستم افتاد. خم شدم تا دفترچه را بردارم، که چشمم به نام آشنایی افتاد. در صفحه ی چهل شعری نوشته شده بود در وصف محبوب من.
ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا . .
گفت خاموش درین جا چه نشستی گفتم
بوى محبوبه شب می برَد از هوش مرا
بوی محبوبه شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بو مرا
بوی محبوبه شب، نغمه چنگیست لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran