....🍃📖
_مادرم میگفت:« مهم نیست کجا باشی، مهم آن است که برای خدا باشی. اگر هرکس به این حرف عمل کند دنیا گلستان میشود»
معنای دقیقش را ندانستم. فکر میکردم منظورش کسی چون رجبعلی خیاط است که خود اهل عرفان بود و معین امام زمان اما امروز با کسی مواجه شدم که حرف مادرم را برایم معنا بخشید
+برید درس بخوانید! این کشور نیاز به بچه حزب اللهی درس خوان دارد. این کتاب را ببین(اشاره به کتاب علمی) این را چه کسی نوشته؟ یک بچه حزب اللهی!
+خودتون رو برسونید به بالا بالا ها...هر چی بالا تر باشید و برای خدا کار کنید بهتر...هرچی جز این یعنی بطالت. اگه نرسید باختید...
فکر میکنید چه کسی این سخنان را میگفت؟ تنها کارش این بود که پشت کارتخوان بشیند و حساب مشتریان را صاف کند. او کمک دست یک کتاب فروش بود.
کتاب را میدید، بعد نگاهی به مشتری میکرد
+این برای سن شما جذاب نیست. بهتر است کتاب« دختر ها بابایی اند» را بردارید.
+این کتابی که برداشتید فوق العاده است! انتخاب بی نظیری دارید. حتما بخوانید.
+پیشنهاد میکنم حالا که دنبال کتابی با طبع شاعری هستید، برای تنوع کتاب «کهکشان نیستی» را هم بخوانید. فوق العاده اس. شخصیت اقای قاضی مجذوبتان خواهد کرد!
فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم اما از حرف هایش امید میبارید. حرف هایش انرژی تان را مضاعف میکرد.
بعد از خرید از غرفه اش، شوق بیشتری برای بالا رفتن پیدا کردم.
+بیکران
@biekaran
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
سطل هایی که از اب باران لبریز شده بودند را در دست گرفته، به سمت در میرفتم که زنگ در را زدند. قبل از اینکه در را با آرنج باز کنم با صدای بلند به خاله گفتم:« یااالله....یالله...مهمانمان امد.»
درب را که باز کردم بجای صورت اقای مرادی صفحه ای رنگی دیدم! خود را عقب کشیدم و گفتم:«یا حسین. این کیست؟»
صدای معذب و گرفته ی اقای مرادی از پشت تابلو گفت:« ببخشید... فکر نمیکردم درب ورودی تان انقدر کوچک باشد.»
با نوک انگشت به تابلو زدم و گفتم:«کمی عقب تر بروید بگویم چکار کنید.»
تابلو که عقب تر رفت اقای مرادی را پشت تابلو دیدم که با تمام توان ان قاب بزرگ را چهار دستی گرفته بود. دو سطل آب را در باغچه ی کنار در خالی کردم. برگشتم و سطل هارا کنار در گذاشتم. اقای مرادی که از تحمل سنگینی تابلو سرخ شده بود گفت:«پسر جان کمی عجله کن.»
تابلو را از دستش گرفتم و گفتم:« ولش کنید»
تابلو از دستان اقای مرادی رها شد و همراهش صدای نفسی عمیق امد. انقدر عمیق که انگار میخواست ساعت ها حبس بودن نفسش را در ثانیه ای جبران کند.
تابلو سنگین بود. حق داشت مثل لبو سرخ شود. تابلو را به سمت میخ کنار در بردم و ان را رویش گذاشتم. اقای مرادی دست در جیب هایش، کنارم ایستاد و خنده ای تحصین برانگیز کرد:« عجبا! خلاقیتی کاربردیست! حتما باید جلوی در خانه ی خود هم از این میخ ها نصب کنم.»
از نگاه عاقل اندر صفیحه ام تعجب کرد. پاسخ اش را چنین دادم تا سوء برداشت نشود:« فکر میکردم همه ی هنرمندان برای این مشکل چنین راه حلی دارند.»
کمی حرف های در دهانش را مزه مزه کرد و گفت:« درب ورودی خانه ی من هنگام بارش باران خشک است. بنابرین تابلو هارا روی زمین میگذارم، درب را باز میکنم، تابلو را بر میدارم و داخل میشوم. باران برای من مشکلی ایجاد نمیکند ولی میخ هم ابداع خلاقانه ایست.»
سر تکان دادم و گفتم:« بفرمایید داخل.»
+نه تشکر. مزاحمتان نمیشوم. فقط...
خم شد و از کیف چرمی اش، جعبه جواهری در اورد و به دستم داد:« این را به خانم سپاسی بدهید.»
جعبه را گرفتم. چه با سلیقه! (اینجارو چه باکلاس بخونید😂) حتما خیلی اثار تعجب در چهره ام هویدا بود که گفت:« هر جور حساب کردم طور دیگری نمیشد امانت را پس داد.»
با گرفتن امانتی، دیگر دِینی به گردنش نبود. با این حساب دست جلو بردم تا خداخافظی کنیم که خاله در را باز کرد و گفت:« سلاام!....
ادامه دارد...
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran