eitaa logo
بیکران″
59 دنبال‌کننده
358 عکس
114 ویدیو
6 فایل
به همین سطر ها ختم نمیشود پایان خط آنها، شروع دفتری است به نام ظهور! کوتاه و بلند های «بیکران» @seyf_is_safe
مشاهده در ایتا
دانلود
من که در تُنگ برای تو تماشا دارم با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟
دل پر از شوق رهایی‌ست،ولی ممکن نیست به زبان آورم آن را که تمنا دارم
چیستم؟! خاطره زخم فراموش شده لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست،ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟
چیزی از عمر نمانده‌ست،ولی میخواهم خانه ای را که فروریخته برپا دارم...
_جناب فاضل نظری؛ 📖آن‌ها
بیکران″
شب ؛
"شعر امشب رو با این بی کلام دنبال کنید"🌾
هدایت شده از بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» سطل هایی که از اب باران لبریز شده بودند را در دست گرفته، به سمت در میرفتم که زنگ در را زدند. قبل از اینکه در را با آرنج باز کنم با صدای بلند به خاله گفتم:« یااالله....یالله...مهمانمان امد.» درب را که باز کردم بجای صورت اقای مرادی صفحه ای رنگی دیدم! خود را عقب کشیدم و گفتم:«یا حسین. این کیست؟» صدای معذب و گرفته ی اقای مرادی از پشت تابلو گفت:« ببخشید... فکر نمیکردم درب ورودی تان انقدر کوچک باشد.» با نوک انگشت به تابلو زدم و گفتم:«کمی عقب تر بروید بگویم چکار کنید.» تابلو که عقب تر رفت اقای مرادی را پشت تابلو دیدم که با تمام توان ان قاب بزرگ را چهار دستی گرفته بود. دو سطل آب را در باغچه ی کنار در خالی کردم. برگشتم و سطل هارا کنار در گذاشتم. اقای مرادی که از تحمل سنگینی تابلو سرخ شده بود گفت:«پسر جان کمی عجله کن.» تابلو را از دستش گرفتم و گفتم:« ولش کنید» تابلو از دستان اقای مرادی رها شد و همراهش صدای نفسی عمیق امد. انقدر عمیق که انگار میخواست ساعت ها حبس بودن نفسش را در ثانیه ای جبران کند. تابلو سنگین بود. حق داشت مثل لبو سرخ شود. تابلو را به سمت میخ کنار در بردم و ان را رویش گذاشتم. اقای مرادی دست در جیب هایش، کنارم ایستاد و خنده ای تحصین برانگیز کرد:« عجبا! خلاقیتی کاربردیست! حتما باید جلوی در خانه ی خود هم از این میخ ها نصب کنم.» از نگاه عاقل اندر صفیحه ام تعجب کرد. پاسخ اش را چنین دادم تا سوء برداشت نشود:« فکر میکردم همه ی هنرمندان برای این مشکل چنین راه حلی دارند.» کمی حرف های در دهانش را مزه مزه کرد و گفت:« درب ورودی خانه ی من هنگام بارش باران خشک است. بنابرین تابلو هارا روی زمین میگذارم، درب را باز میکنم، تابلو را بر میدارم و داخل میشوم. باران برای من مشکلی ایجاد نمیکند ولی میخ هم ابداع خلاقانه ایست.» سر تکان دادم و گفتم:« بفرمایید داخل.» +نه تشکر. مزاحمتان نمیشوم‌. فقط... خم شد و از کیف چرمی اش، جعبه جواهری در اورد و به دستم داد:« این را به خانم سپاسی بدهید.» جعبه را گرفتم. چه با سلیقه! (اینجارو چه باکلاس بخونید😂) حتما خیلی اثار تعجب در چهره ام هویدا بود که گفت:« هر جور حساب کردم طور دیگری نمیشد امانت را پس داد.» با گرفتن امانتی، دیگر دِینی به گردنش نبود‌. با این حساب دست جلو بردم تا خداخافظی کنیم که خاله در را باز کرد و گفت:« سلاام!.... ادامه دارد... +بیکران @biekaran
عمری‌ست که ما گم‌شدگان گرمِ سراغیم شاید کسی از ما خبری داشته باشد... +بیدل دهلوی @biekaran