(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
سطل هایی که از اب باران لبریز شده بودند را در دست گرفته، به سمت در میرفتم که زنگ در را زدند. قبل از اینکه در را با آرنج باز کنم با صدای بلند به خاله گفتم:« یااالله....یالله...مهمانمان امد.»
درب را که باز کردم بجای صورت اقای مرادی صفحه ای رنگی دیدم! خود را عقب کشیدم و گفتم:«یا حسین. این کیست؟»
صدای معذب و گرفته ی اقای مرادی از پشت تابلو گفت:« ببخشید... فکر نمیکردم درب ورودی تان انقدر کوچک باشد.»
با نوک انگشت به تابلو زدم و گفتم:«کمی عقب تر بروید بگویم چکار کنید.»
تابلو که عقب تر رفت اقای مرادی را پشت تابلو دیدم که با تمام توان ان قاب بزرگ را چهار دستی گرفته بود. دو سطل آب را در باغچه ی کنار در خالی کردم. برگشتم و سطل هارا کنار در گذاشتم. اقای مرادی که از تحمل سنگینی تابلو سرخ شده بود گفت:«پسر جان کمی عجله کن.»
تابلو را از دستش گرفتم و گفتم:« ولش کنید»
تابلو از دستان اقای مرادی رها شد و همراهش صدای نفسی عمیق امد. انقدر عمیق که انگار میخواست ساعت ها حبس بودن نفسش را در ثانیه ای جبران کند.
تابلو سنگین بود. حق داشت مثل لبو سرخ شود. تابلو را به سمت میخ کنار در بردم و ان را رویش گذاشتم. اقای مرادی دست در جیب هایش، کنارم ایستاد و خنده ای تحصین برانگیز کرد:« عجبا! خلاقیتی کاربردیست! حتما باید جلوی در خانه ی خود هم از این میخ ها نصب کنم.»
از نگاه عاقل اندر صفیحه ام تعجب کرد. پاسخ اش را چنین دادم تا سوء برداشت نشود:« فکر میکردم همه ی هنرمندان برای این مشکل چنین راه حلی دارند.»
کمی حرف های در دهانش را مزه مزه کرد و گفت:« درب ورودی خانه ی من هنگام بارش باران خشک است. بنابرین تابلو هارا روی زمین میگذارم، درب را باز میکنم، تابلو را بر میدارم و داخل میشوم. باران برای من مشکلی ایجاد نمیکند ولی میخ هم ابداع خلاقانه ایست.»
سر تکان دادم و گفتم:« بفرمایید داخل.»
+نه تشکر. مزاحمتان نمیشوم. فقط...
خم شد و از کیف چرمی اش، جعبه جواهری در اورد و به دستم داد:« این را به خانم سپاسی بدهید.»
جعبه را گرفتم. چه با سلیقه! (اینجارو چه باکلاس بخونید😂) حتما خیلی اثار تعجب در چهره ام هویدا بود که گفت:« هر جور حساب کردم طور دیگری نمیشد امانت را پس داد.»
با گرفتن امانتی، دیگر دِینی به گردنش نبود. با این حساب دست جلو بردم تا خداخافظی کنیم که خاله در را باز کرد و گفت:« سلاام!....
ادامه دارد...
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
بیکران″
(🌙✨) «وقتی ماه همنشین شب های من شد» سطل هایی که از اب باران لبریز شده بودند را در دست گرفته، به
(🌙✨)
«وقتی ماه همنشین شب های من شد»
خاله در راباز کرد و گفت:« سلاام! دستتان درد نکند. راضی به زحمتتان نبودیم. بفرمایید داخل»
این را گفت و میخواست جوابی از آقای مرادی بشنود که چشمش به تابلوی کنار در افتاد.
+ این چیست؟
آقای مرادی پاسخ سوال قبل را به فراموشی سپرد و پاسخ داد:« هدیه ای ناقابل. حقیقتا امروز که نتوانستید از نمایشگاه بازدید کنید با خود گفتم بخشی از نمایشگاه را برایتان بیاورم. البته اصلا قابل دار شما نیست ولی امیدوارم به عنوان هدیه بپذیرید.»
خاله اصلا به تابلو توجهی نکرد. فکر نمیکنم هدیه دادن تابلویی رنگ روغن به یک نقاش حرفه ای ایده ی زیاد جالبی باشد. مثل این است که صاحب یک کبابی زنگ بزند و برای شام کباب لقمه سفارش دهد. خاله درب را کمی بیشتر باز کرد و گفت:« از لطف شماست. بفرمایید شام در خدمتتان باشیم.»
اقای مرادی لبخند عمیقی زد و گفت:« نه... تشکر. گفتم که.. برای شام جای دیگری باید بروم. فعلا خدا نگهدارتان»
این را گفت و به طرف ماشین رفت. خاله متقابلا خداحافظی کرد. آقای مرادی با دستانی که از جیب شلوار کتانش رهایی نمیافتند به طرف خوردو شخصی اش رفت و سوارش شد. چراغ های خوردو که روشن شدند چرخ هایش به حرکت در آمدند و مسیر آمدنشان را روی گل ها حک کردند.
تا محو شدن نور چراغ ها در جاده بیرون منزل ایستادیم. وقتی نه نوری دیده میشد نه صدای خوردویی شنیده، وارد خانه شدیم. خاله در را نبسته بود که یادش آمد تابلو را پشت در جا گذاشته.
+ آخ آخ تابلو!
بیرون رفت و تابلو را داخل اورد.
+بیکران
#ماه
#وقتی_ماه_همنشین_شب_های_من_شد
@biekaran
روزهای اخر ماه مبارک رمضان هست...
سر سفره افطار و سحر مارو از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید✨🍃
التماس دعا
روزی روزگاری کوه استواری کنار کوه کاهی قرار گرفت. کوه استوار که خود را در برابر کوه کاه قدرتمند تر دید چنین با او سخن گفت:
🏔بچشم عجب، سوی کاه کرد کوه نگاه
بخنده گفت، که کار تو شد ز جهل، تباه
🏔ز هر نسیم بلرزی، ز هر نفس بپری
همیشه، روی تو زرد است و روزگار، سیاه
🏔کسی بزرگ نگردد مگر ز کار بزرگ
گر از تو کار نیاید، زمانه را چه گناه
🏔گهر ز کان دل من، برند گوهریان
پلنگ و شیر، بسوی من آورند پناه
@biekaran