هدایت شده از مدرسه نبشتن
از روزی که فهميدم نیازی به خوشبختی ندارم، خوشبختی در وجودم آشیان کرد.
آری، از همان روز که به خود قبولاندم که برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز ندارم.
📘مائدههای زمینی، آندره ژید
@nebeshtan
امروز کلی داستان برای نوشتن دارم. ایکاش ساعات روز هم به اندازه ی ایده هام زیاد بودن (:
هدایت شده از ♡♡
میثاق:
بزرگی میگفت:
دختر ها و خانوم هایی که تو ایام عزاداری ماه محرم آرایش میکنن میان روضه یا میرن کنار خیابون تماشای دسته های عزاداری منو یادِ زن های شامی میاندازدن که وقتی بهشون خبر رسید کاروان اسرای کربلا و سر های بریده به شام رسیده آرایش کردن و خلخال به پاهاشون بستن و هلهله کنان به تماشای اون عزا رفتن ...
هیچ وقت این حرفِش رو فراموش نمیکنم..
#تلنگر
📌 تا میتونید نشر بدید قطعا تأثیرِ زیادی خواهش گذاشت 📌
هدایت شده از مدرسه نبشتن
دانلود_آهنگ_زیبا_و_خاطره_انگیز_سریال_ژاپنی_از_سرزمین_شمالی_2.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
یک تمرین کاربردی
حتما برای شما هم پیش آمده است که گاهی یک موسیقی، یک تصویر و حتی رایحه عطری آشنا، شما را به خاطره ای دوردست پرتاب کرده باشد.
در نویسندگی خلاق، حواس پنجگانه به شما کمک می کنند تا از آواها، سکوت ها و رنگ ها، فرصتی برای نوشتن بیابید. شما فرصت دارید تا با شنیدن یک موسیقی خاطره انگیز، با دیدن یک تصویر از قدیم ترها و با استشمام رایحه ای به یادماندنی، خلاقیت خود را در تصویرسازی به چالش بکشید. شما می توانید کلمات را به میهمانی نتهای موسیقی ببرید و خاطرات رنگ و رو رفته گذشته ای دور را با قلم خیالتان رنگ آمیزی کنید. با این کار، شما با جان بخشیدن به واژه ها، لحظات شورانگیزی را خلق و جهان های جدیدی را تجربه می کنید.
✍ تمرین
برای خلق این تجربه، آلبوم عکس های خانوادگی قدیمیتان را مرور کنید و یا یک موسیقی خاطره انگیز را در تنهاییتان گوش کنید و سعی کنید این تجربه را در قالب برداشتی احساسی و یا نقل خاطره ای از گذشته بنویسید!
#نویسندگی_خلاق
#موسیقی
#آموزش_نویسندگی
#تمرین
@nebeshtan
دخترک ناراحت بود. سگرمه هایش را در هم کرده بود. نمیشد اخم هایش را ببینم. رفتم و گفتم:« بِدِش من.»
گفت:« چیو؟»
گفتم:« غم و غصه هاتو!»
برایش قابل هضم نبود. مات مانده بود. دستم را جلو تر بردم و گفتم:« عه خب بدش به من دیگه!»
چیزی از جیبش در اورد. گذاشت کف دستم. مثلا غم هایش بود. غم هایش را کنار سطل زباله بردم و مثل کاغذ پاره اش کردم. ریختم داخل سطل و درش را بستم. رو کردم به دخترک و گفتم:« نبینم غصه هاتو بزاری تو جیبت بمونه. پاره شون کن بزیر دور. غصه به هیچ دردی نمیخوره»
فکری کرد. گوشه لبش به لبخند باز شد و چهره اش گشاده تر.
+بیکران
شاید واقعی...
۱۴۰۲.۴.۲۷
@biekaran