هدایت شده از مدرسه نبشتن
روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان
فتاد از حركت ذوالجناح وز جــــولان
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت
کشید پا ز رکاب آن خلاصه ایجاد
به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد
هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
(مقبل کاشانی)
#یاحسین
#عاشورا
@nebeshtan
42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رجز شیر دخترای ایران✊✌️
برای
فرومایگان توهین کننده به قرآن کریم✨...
ما میدانیم علت این توهین ها چیست!😠👊
#قرآن
#محرم
#امام_حسین
#دهه_هشتادی
#هیات_دخترانه_بنت_الهدی
#موسسه_فرهنگی_هنری_ماه
https://eitaa.com/joinchat/28573773Cde0db10308
هدایت شده از ېامۿدؿ اڋرکڹے🌹
؛﷽ #محرم
🔵 بهترین توییت محرمی که واقعا حال خوب کن بود🖤
البته به نظر شاید شبیه یه دلنوشته یازنگ انشا باشه ولی قشنگه❤️
eitaa.com/etyhhbi
بیکران″
؛﷽ #محرم 🔵 بهترین توییت محرمی که واقعا حال خوب کن بود🖤 البته به نظر شاید شبیه یه دلنوشته یازنگ ان
قشنگ ترین چیزی که توی محرم دیدم🥲
29.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از اتفاقات خوب🙂🌿
کنار بچه های انجمن اسلامی تهران✨❤️
@biekaran
«ارواح در عذاب»
تاریکی حتی به چراغ های راهرو هم نفوذ کرده بود. صندلی های زرد، رنگ و رو باخته بودند. تنه ی محکم انها با فشار کوچکی تاب برمیداشت. شاید تاثیر همنشینی با تاریکی بود. روی صندلی نشستنم. صندلی ناله ای زد و تاق صدا داد و ترک رویش بیشتر شد
نور چراغ قطار از دور دیده میشد. هر لحظه به ایستگاه نزدیک و نزدیک تر میشد. مسافران در ایستگاه این پا آن پا میکردند و منتظر بودند هرچه زود تر قطار وارد ایستگاه شود.
لحظاتی بعد قطار وارد ایستگاه شد. تا قبل از ورودش به ایستگاه صدای چرخ هایش به صورت منظم در گوش میپیچید. بدون هیچ اشکالی وارد ایستگاه شد. هنگام توقف قطار صدای جیغ های ممتدی از زیر چرخ های قطار به گوش رسید. از جا پریدم. نکند دخترکی یا پسر بچه ای زیر قطار افتاده باشد؟ پیرمرد کنار دستم به حالت تاسف و اندوه گفت: بیچاره ها...
به سمت پیرمرد برگشتم و با چشمانی گشاد به دهانش خیره شدم. پیرمرد بدون توجه به حیرت من ادامه داد:« بعد از سال ها هنوز میتوانم صدای جیغ وحشت کسانی که قربانی این قطار شدند را بشنوم...
قطار متوقف شد. چراغ زردش روشن شد و در هایش را گشود. هجمه ای از مردان و زنان با عجله بیرون امدند و پشت سر انها مسافران ایستگاه به داخل قطار هجوم بردند.
وقتی قطار از ایستگاه رفت، صدای جیغ نمی امد. شاید ارواح با دیدن قطار دوباره به یاد وحشت لحظات اخرشان می افتادند و با رفتنش به یاد می اوردند سال هاست مرده اند.
+بیکران
۱۴۰۱.۶.۱۶
از سری داستان های ترسناک واقعی!
@biekaran
بیکران″
«ارواح در عذاب» تاریکی حتی به چراغ های راهرو هم نفوذ کرده بود. صندلی های زرد، رنگ و رو باخته بودند.
یادش بخیر!
ایستگاه داغونی بود😀
بیکران″
«ارواح در عذاب» تاریکی حتی به چراغ های راهرو هم نفوذ کرده بود. صندلی های زرد، رنگ و رو باخته بودند.
داستان های ترسناکم رو هم بزارم؟
کم هستیم اما بگید
@beekaran
هدایت شده از نویسنده شو | با سیدرضا
👨🏫
چند ایده برای این کار:
● بذارید شخصیت لایق چیزی باشه ولی بهش نرسه.
● شخصیت رو قبل از اینکه به هدفش برسه، بکشید.
● بذارید شرور داستان به پیروزیِ مهمی برسه.
● اگه حاکم شروری در داستانتون هست، بذارید کودتا علیه ش شکست بخوره.
✍ @agay_Nevisande
بیکران″
👨🏫 چند ایده برای این کار: ● بذارید شخصیت لایق چیزی باشه ولی بهش نرسه. ● شخصیت رو قبل از اینکه به
و من همه شووووو انجام میدم😂
تو همه ی داستانام این قضیه برقرار هست. خصوووصا مورد دوم😝
(به استثنای « وقتی ماه همنشین شب های من شد» که کلا ژانرش فرق داره)