هدایت شده از نگاشته
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 *سلسه حلقهفیلمهای «تماشاخانۀ ماه»*
شهید سید مرتضی آوینی: « *هنر، زبان غربت بنیآدم است* در فرقت دارالقرار و از همین روی همه با آن انس دارند؛ *انسی به قدمت جهان!* »
🌙 *جلسه اول:* بررسی سینمای دفاع مقدس
به همراه بررسی فیلم دیدهبان و ۸ فیلم مرتبط
👤 *استاد:* سرکار خانم قدسیه پائینی
🗓 *تاریخ:* یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
⏰ *ساعت:* ۱۶ الی ۱۸
📍 *مکان:* حسینیه هنر
🌐 *جهت ثبتنام، با شماره ۰۹۱۲۵۷۰۲۹۷۴ از طریق پیامرسانهای بله، ایتا، تلگرام یا پیامک در ارتباط باشید.*
🔴 آخرین مهلت ثبتنام، *شنبه ۲۸ مرداد* است.
#حلقه_فیلم
#تماشاخانه_ماه
#جلسه_اول
#مکتب_شهادت
https://ble.ir/mehmani_shohadaaa
هدایت شده از دنبال نور ماه باش🌙
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمربندش را بست. سر تا پا سیاه پوش شده بود. در کمد را باز کرد. اسلحه مخصوصش را برداشت و خشاب جدیدی در ان گذاشت. کیف میکردی از دیدنش. رشید، مقتدر، شجاع...
تنفگش را برانداز کرد. زیر لب که مداحی میخواند لرزه می انداخت بر دل دشمن...کلاه لبه دار سیاه رنگ روی سرش را کمی جلوی آینده جا بجا کرد.
گفتم: کمی رحم کن...
از دهانم پرید. نباید میگفتم. یعنی جایگاهش را نداشتم که بخواهم به ستایش از اباهتش بپردازم.
گفت: چی؟
+ هیچی... ادامه بده.
تنفگش را به کمر بست و نقاب روی صورتش کشید. زیر لب باز همان مداحی را زمزمه کرد. این پسر چه بی رحم بود. نه فقط با دشمن. با دل من هم...
+ منم ایرانی.. تو حساب کن روی شیعه های سلمانی.. منم ایرانی.. بی قرار حمله به لشکر سفیانی.. منم ایرانی.. از کنار حرم شاه خراسانی.. اگر قراره عضو لشکر باشم، مدافع دختر حیدر باشم.. اگه سر اقام رو نیزه بوده، منم باید برا تو بی سر باشم.. منم باید برای تو بی سر باشم.
اندکی مکث کرد. فکر کنم قلب من هم از تپیدن ایستاد. ضربانم به کلامش وصل بود. به مداحی هایش. به این عظمت و شکوه مردانه اش.
+حاضری؟
به خودم که نگاه کردم دیدم فقط چادری معمولی به سر دارم. وقتی میخواستی او را مخاطب قرار دهی کلمات کنارهم چیده نمی شدند. مثل یک خارجی که فارسی بلد نیست گفتم: عام..عا...
+ زود. جلو در منتظرم.
اصلا نفهمیدم چطور حاضر شدم. فقط میدانم تفنگ به کمر بستم و پوتین هایم را محکم کردم. کیفم را برداشتم. از در خارج نشده بودم که صدای استارت متورش از پنجره امد. هوای زمستانیِ سرد.. سرمایی بودنش را دوست داشتم. باعث میشد در زمستان با ژاکث مشکی اش دست به سینه به موتور لم بدهد. مردان با دست های بسته دست یافتنی ترند... ایکاش زمستان چند ماه دیگر طول میکشید. کلاهش را جلو صورتش داد. وقتی نگاهش را از نگاهم دزدید تازه فهمیدم گره نگاهمان از اولی که لب پنجره امدم به هم دوخته شده بود.
به در پناه بردم. دور از چشمانی که ممکن بود پشت پنجره مرا در تله خویش بیاندازد.
علی و آرمیتا هم امدند. نمیشد به عملیات فکر کنم. فکرم شده بود او. او،او و فقط او....
دلم میخواست کلا بزنم زیر همه چیز. زیر عملیات، زیر دشمنی ها، زیر دوستی ها.. دوست داشتم او بیاید دستم را بگیرد ببرد یک جای دور. جایی که خیالم راحت باشد سالم میماند. کنارم حسش کنم. اما وضعیت فعلی، چیزی جز نگرانی برایم نداشت.
در خانه را بستم. سوار موتور شد. ترک موتور نشستم. دسته های موتور را گرفت و خلاص کرد.
+ نگرانی؟
- یه کم
+ نگران نباش. هر اتفاقی بیوفته کنارت هستم.
میخواستم آن لحظه جان دهم. نمیداست نگرانی من به خاطر عملیات نیست. بخاطر شکست نیست. بخاطر اسارت نیست. بخاطر نابودیَم نیست. تنها خراش کوچکی که او را بیازارد مرا نگران کرده بود.
+بیکران
تکه های گمشده از یک داستان
1402.6.3
@biekaran