«جهانی با پول های عاطفی»
در این اندیشه بودم که چه میشد در جهان واحد مبادله ای مثل ریال برای داد و ستد محبت بود. اگر برایت گل میخرید، دست درجیب میکردی و پنج «عشق» و بیست و شش «دوست داشتن» به او میدادی.
دل گفت:«اری! چه زیبا میشد! هر کسی میتوانست هر روز پنچ دوست داشتن برای کودکان بی محبت صدقه بگذارد یا میتوانست اگر دلی را شکسته یافت یک عشق به او بدهد تا دلش را سامان دهد. یا اصلا هرگاه کسی در سختی بود و فردی دستش را گرفت و رهایش نکرد، برای تشکر بیست «عشق» و چهل و هشت «دوست داشتن» را در پاکت بگذارد و به او بدهد...
عقل سر تاسف تکان داد گفت«زیبا تر میشد اگر کسی نبود که یک روز زنگ بزند و مژده عشق واقعی را به تو بدهد. تو تمام سکه های دوست داشتنت را بدهی و او...
یک روز تمام محبتت را بردارد و تورا بدون سرمایه عاطفی رها کند یا حتی کسی بیاید و با محبت بیش از حد تو را معتاد خود کند. بعد که کارش تمام شد و کس دیگری توجه اش را جلب کرد، محبت هایش را از تو بگیرد و به کس دیگری مبحت بدهد.
دل دوباره شکست. مثل دقایق قبل گوشه ای نشست و با خود تکرار کرد:
«گر عقل روی حرف دل اما نمیگذاشت،
تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت»
(فاضل نظری)
+بیکران
@biekaran
بیکران″
گر عقل روی حرف دل اما نمیگذاشت، تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت +از شما🌱
چون این بیت از آقای فاضل نظری قرابت نزدیک تری با موضوع داشت، بیت قبلی رو برداشتم
خواب بودم که یهو
سعدی اومد گفت:
برخیز و مخور غم جهان رهگذران....
تا اومدم پاشم حافظ گفت :
بنشین و دمی به شادمانی گذران.....
الان نیم خیز موندم تا فردوسی تکلیفم رو مشخص کنه😂