دریا حرفی نداشت، دریا جوابی نداشت، دریا همیشه، ساکت بود و من این را تازه فهمیدم.
و سپس، باد بود که شدت گرفت، مانند یک خنجر در پشتم، استخوانهایم را به لرزه درآورد و زمزمهای کرد با آهنگ مرگ:
انجمن بیکاران کتابخون
دریا حرفی نداشت، دریا جوابی نداشت، دریا همیشه، ساکت بود و من این را تازه فهمیدم. و سپس، باد بود که ش
«ای فرزند نااُمید زمستانی من، تو از امید چه میدانی؟ از غضب زنندهی خورشید چه میدانی؟ تو از آن لحظه که آسمان عریان، تیغ بر گلوی زمین میکشد و دهان را محتاج قطرهای خونین میکند، چه میدانی؟ از لبهای ترکبرداشته و گلوی بیآب چه میدانی؟ تو از نسیمهای گرمِ وحشی و گردوخاکهای جانی چه میدانی؟ تو، از روح بیتاب و فرسوده، از توفان غم و بارش خشم چه میدانی؟ تو از رنج مشرق چه میدانی؟ و تو، از اندوه تابستان، چه میدانی؟»
لحظهای درنگ کرد، سپس با نغمهای کشنده در گوشم خواند:« آخرین دعاهایت را زمزمه کن، نجوا کنان گناهانت را آشکار کن که آسمان دیگر دلرحم نخواهد بود، که خورشید به زودی خواهد آمد و رفتنی نیست، که تو آنقدر خسته خواهی شد که از دویدن درمانده شوی، که آزادی یک لطیفه خواهد شد و تو مدتها در بند خورشید خواهی بود. آخر به من بگو، تو از اندوه تابستان چه میدانی؟»
#خزعبلات
و حالا ای دریای بیکران، من را در خودت جمع کن، غرق کن، تمامم کن، آسمان دارد از من روی برمیگرداند و من هنوز ناسپاسم، من را به خود پناه بده، من از تابستان هیچ نمیدانم، من از آسمان هیچ نمیدانم.
"Mourning for the sky, dying on the earth"
"Prayer to the waves, lost in the sandstorm."