انجمن بیکاران کتابخون
Cause life imitates ART. #aesthetic
انجمن بیکاران کتابخون
نیمهشب گوشش بدید، یه وقتی گوشش بدید که رو به روی سجاده نشستید و سردرگمید، یه وقتی گوشش بدید که چراغا خاموشه و با یه سوسوی نور کوچک دارید زیارت عاشورا میخونید. نمیدونم، یه وقتی گوشش بدید که بتونید، سنگینه، خیلی سنگینه و من این رو دیر فهمیدم.
Perhaps I’m so passionate about history because I’ve always lived in the past.
انجمن بیکاران کتابخون
در حال سازماندهی نیروها دستور داد کل شهر رو با توپها به آتش بکشن. سپس سربازان اسپانیایی با تفنگ و
واسکونونی بالبوآ یک اسپانیایی دیگر بود که وسوسۀ طلا خیلی اذیتش میکرد. سر همین، با قبایل سرخپوست زد و خورد داشت تا اینکه رئیس یکی از قبایل دخترش رو به بالبوآ همراه با یک برده و یک تکه طلا به یارانش پیشنهاد میده. این دو باهم ازدواج میکنن اما زیادهخواهی یارانش باعث میشه باهم جدال کنن تا اینکه میفهمن در سرزمینهایی که در آن سوی کشوری که امروز بهش میگیم پاناما، ناوگان ناوگان طلا وجود داره. اونها سختیهای زیادی رو متحمل میشن تا به اونجا برسن. اما در نهایت موفق میشن و و به سرزمین اینکاها(تمدنی باستانی متعلق به سرخپوستها که در آمریکای جنوبی امروزه واقع بود) میرسن. بالبوآ از کوه بالا رفت و درواقع اقیانوس آرام رو دید. سپس با یک پرچم در دستش اونجارو به نام پادشاه اسپانیا زد.
تصمیم گرفت برای تحویل دادن گزارش کشفیاتش به دربار اسپانیا بره، اما دشمنانش پشت سرش بدگویی کرده بودن و بالبوآ هم مثل فاتحان قبلی دیگه، مرد. به جرم خیانت، اعدام شد.
انجمن بیکاران کتابخون
واسکونونی بالبوآ یک اسپانیایی دیگر بود که وسوسۀ طلا خیلی اذیتش میکرد. سر همین، با قبایل سرخپوست زد
فرانسیسکو پیثارو از افراد بالبوآ بود که قرار شد اکتشافات اون رو در سال 1526 ادامه بده و کشور پرو رو فتح کنه. این کشور درواقع وارث تمدن کهن اینکا بود. یک نظامی به اسم دیگهگو آلمایرو و کشیشی به اسم دولوک هم پیثارو رو همراهی میکردن. اسپانیاییها از شمال غربی آمریکایی لاتین (پانامای امروز) به سمت تمدن اینکاها به راه افتادن و پس از مدتی رفتن، در ساحل بندی به نام تومبز لنگر انداختن. طبق معمول، چیزی که چشم اسپانیاییهارو گرفت معبدهایی بودن که از طلا ساخته شده بودن. پثیارو قسم خورد که برگرده و اینجارو فتح کنه.
پیثارو با 180 سرباز، چند اسب و چند عراده (ابزارهای جنگ شبیه به منجیق) توپ به سرزمین اینکا یا پرو در همون ساحل تومبز بازگشت و اونجا خبر از جنگ داخلی و تضعیف شدن امپراتوری اینکا رو شنید. دو برادر به نام آتاهوالپا و هواسکار که بعد از مرگ پدر امپراتوری رو بین خودشون تقسیم کرده بودن به جان هم افتاده بودن. هواسکار در این جنگ شسکت خورده و اسیر شده بود.
انجمن بیکاران کتابخون
فرانسیسکو پیثارو از افراد بالبوآ بود که قرار شد اکتشافات اون رو در سال 1526 ادامه بده و کشور پرو رو
آتاهوالپا در شهر کاخامارکا اقامت داشت. پیثارو و یارانش راهی این شهر شدند و با آتاهوالپا ملاقات کردند. کشیش سعی کرد براشون توضیح بده که چرا به پرو اومدن اما تنها چیزی که آتاهوالپا دستگیرش شد این بود که اونها ازش میخوان که تسلیم یه پادشاه بیگانه بشه پس ازشون پرسید به چه حقی چنین درخواستی میکنن. کشیش کتاب مقدس رو به آتاهوالپا میده و میگه:«به این حق.»
پیثارو کتاب رو میگیره و بعد از چند صفحه ورق زدن، اون رو با بیتفاوتی پرت میکنه. این حرکتش پیثارو رو خشمگین میکنه و شمشیرش از غلاف بیرون میاد. شالگردن سفیدش رو به علامت حمله تکون میده و توسط اسپانیاییها یک گلوله توپ شلیک میشه و اینگونه قتل عام عظیمی آغاز میشه و اسپانیاییها، آتاهوالپارو اسیر کرده و به زندان میاندازن.
انجمن بیکاران کتابخون
آتاهوالپا در شهر کاخامارکا اقامت داشت. پیثارو و یارانش راهی این شهر شدند و با آتاهوالپا ملاقات کردند
آتاهوالپا در ازای آزادیش با پیثارو معاملهای میکنه و میگه اندازهی اتاقی که توشم بهت طلا تحویل میدم. اتاقی با پنج متر عرض و هفت متر طول. امپراتور پیکهایی رو میفرسته و از مردم میخواد تا جایی که میتونن برای آزادی پادشاهاشون طلا جمع کنن. این اتفاق میفته ولی حدس بزنید چی میشه؟ پیثارو تصمیم میگیره بزنه زیر قولش (چه تصویر آشنایی) و اون رو به اتهام قتل برادر، پرستش خدایان دروغین و توطئه برعلیه اسپانیاییها محکوم میکنن. بهش میگن که باید سوزونده بشه اما اگر قبل مرگش مسیحی بشه به جاش اون رو خفه خواهند کرد. ابتدا نمیپذیره اما همینکه میذارنش روی تل آتش حاضر میشه مسیحی بشه و درنهایت با یک سیم فلزی خفه میشه و میمیره.
پیثارو قبل از قتل امپراتور میره برای فتح شیلی (بابا یکم آرومتر). سپس برمیگرده به پرو و لیمارو پایهگذاری میکنه (شهری که امروزه پایتخت پرو هست). در لیما گروهی از جویندگان طلا میریزن به خونهی پیثارو و گلوش رو میبرن، اینم مُرد(وقتی میگن مال دنیا ارزش نداره یعنی همین.)
پس از فتوحات پیثارو اسپانیاییها تنها پاراگوئه و آرژانتین رو فتح میکنن. کشاورزی رو در این سرزمینها گسترش میدن و با محصولاتی مثل ذرت، سیبزمینی، کاکائو و توتون آشنا میشن.
انجمن بیکاران کتابخون
آتاهوالپا در ازای آزادیش با پیثارو معاملهای میکنه و میگه اندازهی اتاقی که توشم بهت طلا تحویل می
در ابتدا اسپانیاییها تلاش میکردن با ملایمت و مهربانی با سرخپوستها رودررو بشن برای همین براشون سوغاتی میبردن. اما جذابترین سواغات سفیدها براشون، شراب بود. اعتیاد سرخپوستها به شراب باعث میشد مقاومتشون رو درمقابل سفیدها از دست بدن. ورود سفیدها به بعضی مناطق همراه با شیشهای شراب در دست باعث نامگذاری خاص این نواحی شد. مثلا مانهاتان (منهتن) همچین معنیای میده:«جایی که همۀ ما مست و سرخوشیم.»
اسپانیاییها روبهرو شدن با بومیها در آن روزگار را اینطور توصیف میکردن:« در یک دست انجیل داشتیم و در دست دیگر یک بطری شراب؛ تفنگی را هم به پشت انداخته بودیم.»
این شراب واقعاََ چیز عجیبی بوده بچهها. یک پیک ازش حکومتها عوض میکرده. اگر یادتون باشه توی قسمت اول بود که چطور هیچ مسلمانی لب نمیزد به شراب تا اینکه فردی به اسم احمدبن ماجد اینکارو میکنه چون دینش براش مهم نبوده و اینطوری مسیر ورود به هندوستان لو میره و میشه آغاز عصر استعمارگری جدید. حتی آندلس هم که به امید خدا بعداََ میگم راجع بهش یکی از دلایل اینکه فرومیپاشه همین شراب لعنتی بوده، آه.
خلاصه، جنون طلا باعث شد اسپانیاییها در یک و نیم قرن صدوهشتادهزار کیلو طلا از سرزمین سرخپوستان به اروپا منتقل کنند. آرژانتین یعنی سرزمین نقره. کستاریکا (کشوری در آمریکای مرکزی) یعنی ساحل غنی و پورتوریکو یعنی ساحل نیرومند. این اسمهایی بود که اسپانیاییها روی مناطق کشف شده میگذاشتند مثل پرتغالیهایی که اسم مناطقی که در آفریقا کشف میکردن رو نامگذاری میکردن، ساحل عاج و ساحل طلا.
این موفقیتهای اسپانیا و پرتغال فکر فتح و غارت رو در سر کشورهای دیگر اروپا هم انداختو هلند، فرانسه و انگلستان کشتیهاشون رو بخ اقیانوس فرستادن. ورود این کشورها فصل جدیدی از استعمار رو آغاز کرد. فصلی با نام رقابتهای استعماری.
#History_Time