این روزا خیلی مشغولم در حدی که فقط یه چک کوچولو میکنم ایتارو و میگذرم
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
اینک این منم؛ در پس سختترین شب عمر. این منم پس از دیدن عزیزترین مرد زندگانیام خفته در تابوتی چوبین. این منم پس از دیدن تابوت تو، که سنگین بود و سخت میرفت و دهها مرد تنومند سیاهپوش را توان حمل آن نبود. این اغراق نیست. حاضران در واپسین دیدار تو همه بهچشم دیدند که تابوت تو هیچ نمیرفت و ما ساعتها به انتظار بودیم. گویی که کوهی رو به شانه میکشیدند. حالا از این پس عمرم، در چشمی که تابوت تو را دید خیری نخواهد بود. و در دستی که تابوت تو را لمس کرد و قلمی که از نبودن تو نوشت. این منم، در سهمگینترین شب عمرم؛ چون پسربچهای برخاسته از تابوت پدری رشید. ترسیده و لرزان و غمین. بهگمانم دیگر هیچچیز در جهان غمگینم نخواهد کرد. که من از پای تابوت غمی بزرگ برخاستهام.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از ریح
توی تجربه سوگ گاهی پیش میاد که یه نفر بیدار میشه و حس میکنه روز اولیه که اون اتفاق افتاده. دوباره تموم اون حس ها از اول تجربه میشه. بهش میگن موج های سوگ یا بازفعال شدن سوگ. امروز با دیدن عکس های وداع دوباره شکستم.
حدود چهار ماه گذشته، ولی بعضی روزها از خواب بیدار میشم و انگار دوباره همون روز اوله، همون سحر. همون ناباوری و سنگینی. همون حس خالی شدن دنیا.
من هنوز یاد نگرفتم با نبودشون زندگی کنم. هنوز با یه عکس و یه پست دقیقه ها و ساعت ها گریه میکنم.
نمیدونم چقدر باید بگذره تا هممون بتونیم دقیق بگیم چی بر ما گذشت. فقط میدونم از اون روز زمان جلو رفت و ما موندیم. ما موندیم و حتی نخواستیم این غم رو التیام ببخشیم.
هدایت شده از خورشیدگردون
آقای خامنه ای شما دلتون برا ایران تنگ نشده ؟ ایران دلش براتون خیلی تنگ شدهها.