eitaa logo
✩What am i searching for?
40 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
180 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دارم درجات بالایی از فشار رو متحمل میشم کمکککک
هدایت شده از سدخارجی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا نمیخوان ما این کلیپ رو ببینیم... @Sedkhareji ✔️
چونکه موضوع عکاسی این هفته عکاسی سیاه و سفید بود
✩What am i searching for?
این عکس رو کاملا اتفاقی گرفتم بخاطر همون کادرش خراب شد ولی خب
هدایت شده از ›مــــــهوا‹
’نوشته همسر شهید مصطفی علیخانی : زمزمه‌ی فریاد شلوغی‌ها به پایان رسیده بود و آرامش نرم‌نرمک از لا به لای دیوار های شهر، سرک می‌کشید شهر اما بوی خون می‌داد بوی دود؛ عطر باروت .. ظاهراً در خانه بودم و باطناً نفس می‌کشیدم در کنارِ نفس‌های مردی سبزپوش ؛ در میانه‌ی آشوب .. چشم به در دوخته و حلقه ام را به بازی گرفته بودم که با تماس عاطفه رو به رو شدم. تماس گرفته بود که بپرسد از همسرم خبر دارم؟ مصطفی را می‌گفت. مصطفیِ علیخانی. هم‌او که حاصل تحقق وعده‌ی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود. صاحب اسمِ ثبت شده در دومین صفحه‌ی شناسنامه‌ام، مرجعِ حلقه‌ی جاخوش کرده در دست چپم، مالکِ دنج‌ ترین نقطه‌ی قلبم .. من که خبر داشتم. پس این موج آشوبِ روان شده در دلم از کدام اقیانوس منشأ می‌گرفت؟ این پیرزنِ سیاه‌پوشِ زانو به بغل در ذهنم، بهر چه ذکر مصیبت به لب داشت؟ دندانِ صبر بر جگر فشرده و دلم را دل‌‌داری دادم:« آروم باش فاطمه! نشنیدی میگن بی‌خبری خوش‌خبریه؟ صبر کن .. پیداش میشه کم‌کم. » بعد از چندین تماس بی پاسخ، وقتی نازکیِ صدای مادرش را به جای بمیِ صدای خودش از پشت تلفن شنیدم؛ در دل، نگرانی‌ام را به سخره گرفتم و گفتم : « دیدی؟ خستگی امونش نداده حتی رسیدنشو خبر بده دلشوره‌ت عامل بدخوابی خونواده‌ش شد زن! » اما پاسخ مادرش، با انتظارم متفاوت بود. گوشی‌اش را جا گذاشته؟ ما که تازه صحبت کرده بودیم؛ چطور گوشی‌اش در خانه جا مانده؟ ممکن نبود. جورچینِ مغزم، جور در نمی‌آمد پازلِ ذهنم، تکه‌ای گمشده داشت این‌بار، مبدأ دلشوره هایم را بلد بودم. بی رحمیِ دشمنانِ هم‌سنگرم ترس هم داشت؛ نداشت؟ هم‌چنان که در ذهنم، سناریوهای تلخ و شیرین را کارگردانی می‌کردم ؛ صدای مکالمه‌ی پدرم با مخاطبی پشت گوشی، توجهم را به خود جلب کرد. مکالمه‌ای که اعصاب پدر را مخدوش کرده بود و استیصال را میهمان چشمانش .. نگاهِ منتظرم، سخن نمی‌خواست؛ می‌خواست؟ با این‌حال، کرور کرور اصرار به پای پدر ریختم تا راضی شد لب بگشاید: « حاضر شو بریم .. مصطفی تیر خورده به پاش! » همسرم را می‌گفت؟ مصطفی ؟ مصطفیِ علیخانی ؟ هم او که حاصل تحقق وعده‌ی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود ؟ تیر اگر به پایِ او خورده ؛ دردش چرا از آنِ قلبِ من است؟ مسیر خانه‌ی پدری‌ام تا خانه‌ی پدری‌اش چگونه گذشت؟ نمی‌دانم! تمام همسران شهدا را به همین بهانه به میعاد‌گاه کشانده بودند؛ نه؟ همسر شهید حمید سیاه‌کالی را همسر شهید محمد اسلامی را هم .. چون به مقصد رسیدیم و سرعت پاهایم، پله های خانه را طی کرد؛ چشمانم آنچه میدید را باور نداشت و گوش‌هایم آنچه می‌شنید را .. حلقه در دستم برق می‌زد و رگی کنار شقیقه‌ام، نبض .. تیر مقصدش پاهای مصطفی نبود گلوله، میهمانِ خانه‌ام شده بود میهمانِ قلب‌اش ؛ میهمانِ قلب‌ام .. (:
هدایت شده از ژورنال‌ِمادام‌یوکی 🪷
چینیا خیلی عشق رو قشنگ به تصویر میکشن:*) خیلی قشنگ... قشنگ تر از کره ایا یا هندیا یا حتی ترکی ها.
فک نکنید چون تلگرام وصل شده به اینجا خیانت کردم نه من الان سخت درحال جنگ با درسامم
هدایت شده از ‹آبینه.›
ما با دشمن نمیجنگیم، ما در حال جنگیدن با خودمون هستیم.
هدایت شده از علیرضا زادبر
مسجد سوزاندید! قرآن به آتش کشیدید! لعنت به اسلام فرستادید! به اهل بیت توهین کردید! در تمامی این لحظات و احوال پرچم "شیر و خورشید" در دستتان بود! با عرض معذرت آن شیر و آن شمشیر در دستش نماد امیرالمومنین علی(ع) و ذوالفقار اوست! شما همینقدر از تاریخ و هویت ایران دورید! @Politicalhistory
هدایت شده از کلبه درویشی
یک تروریست میتونه ورزشکار باشه میتونه آشپز باشه میتونه پارکورکار باشه میتونه بلاگر باشه میتونه تستر باشه یه تروریست پدر و مادر داره که نسبت بهش شاید محبت داشته باشن یه تروریست میتونه خواهر برادر داشته باشه یه تروریست میتونه ۱۷ساله باشه، ۱۸ساله باشه یا ۳۰ساله و هیچکدوم از این ویژگی‌ها باعث نمیشه که اون دیگه تروریست نباشه و بخوایم واسه کشته شدنش یا مجازاتش ضجه بزنیم یکم به خودتون بیاید